طاووس و ابن نجیح

فرزند این عالم بزرگوار می‌گوید: من همواره به پدرم می‌گفتم: باید علیه خلیفه قیام کنیم و این‌ها را به سزای اعمالشان برسانیم و از قبیل این حرف‌ها.

پس از مدتی به قصد ادای حج راه افتادیم. در مسیر راه به منطقه‌ای در یمن رسیدیم که فرمانروای آنجا نجیح بود. و یکی از بدترین فرمانروایان خلیفه بود. من و پدرم نماز صبح را در مسجد بزرگ شهر خواندیم، بعد از نماز نجیح که از قدوم پدرم، با خبر شده بود. آمد و جلوی پدرم نشست و سلام کرد. پدرم جواب سلامش را نداد. سپس او با ایشان سخن گفت.

باز هم جواب نداد و روی بر تافت. باز هم ابن نجیح دست بر نداشت و نزدیک‌تر رفت و ایشان همچنان توجه نمی‌نمودند. من وقتی این وضیعت را دیدم، جلو رفتم و دست او را گرفتم و با او گرم گفتگو شدم و گفتم:

ببخشید، ایشان شما را نه شناخت. ابن نجیح گفت: خیلی خوب هم شناخت و همین شناخت باعث شد که با من چنین رفتار کند.

و سپس پدرم بر خاست و رفت. وقتی داخل اقامتگاه خود شدیم، پدرم مرا سرزنش کرد و گفت: ای ناکس! تو که می‌خواستی علیه این‌ها با شمشیرت قیام کنی، چه شد نتوانستی جلوی زبانت را بگیری و با او حرف نزنی؟ [۷].

[۷] سیر أعلام النبلاء ( ۵/۴۱).