صفحه نخست تاریخ اسلام علماء و حکام پسر بچه‌ای با عمربن عبدالعزیز

پسر بچه‌ای با عمربن عبدالعزیز

وقتی که عمر بن عبدالعزیز زمان خلافت را بدست گرفت. مردم از همه جا برای تهنیت و تبریک و برخی برای رفع نیاز‌هایشان به سوی او سرازیر شدند.

وفدي از حجاز آمد و از ميان آنان نوجواني برخاست تا با امير سخن بگويد:

خلیفه: بگذار تا بزرگتری سخن بگوید.

نوجوان: خداوند حال امیر را اصلاح بنماید، مگر به خاطر ندارید که عرب می‌گوید: «إنما المرأ بأحضريه (قلبه ولسانه)» یعنی ارزش انسان با دو چیز است قلب و زبانش پس اگر خداوند به کسی زبانی گویا و قلبی توانا داده است او بیشتر از دیگران مستحق سخن گفتن است و با سخن گفتن فضلش آشکار می‌شود و اگر استحقاق امور با سن و سال شد، یقینا در میان امت کسانی هستند که از شما سن بالاتری دارند پس بر این اساس آن‌ها باید به جای شما بر مسند قدرت تکیه زنند.

خلیفه ضمن تایید سخنان وی گفت: هر چه در دل داری بگو.

نوجوان: خداوند حال امیر را اصلاح بنماید. ما برای عرض تبریک و تهنیت خدمت رسیده‌ایم و این منتی است که خداوند بر ما و بر شما گذاشته است.

ما نه به امید پاداش آمده‌ایم و نه از ترس مجازات.

با طیب خاطر از دیار خویش به سوی شما به راه افتاده‌ایم و از ستم شما به خاطر انصافی که در شما سراغ داریم ممنونیم.

خلیفه: ای نوجوان، مرا نصیحت کن.

نوجوان: خداوند حال امیر را اصلاح بفرماید! برخی را، صبر و بردباری خداوند وآرزوهای طولانی و ستایش مردم مغرور ساخت و از راه منحرف شد و سرانجام به دوزخ افتادند.

پس مبادا صبر و بردباری خداوند و آرزوهای طولانی و ستایش مردم تو را بفریباند و سرانجام با سرنوشت پیشینیان مواجه شوی.

خداوند تو را از آنان بلکه از زمره بندگان صالح این امت بگرداند این را گفت و ساکت ماند.

خلیفه از همراهانش پرسید! عمر این جوان چقدر است؟

گفتند: یازده سال. بیشتر در مورد او سئوال کرد؟ معلوم شد که آن پسر بچه از فرزندان حسین بن علی است. خلیفه او را بزرگ داشت و در حق وی دعای خیر نمود.