باب ۴۵: غزوه ذى قرد و غیره

۱۱۸۶- حدیث: «سَلَمَةَ بْنِ الأَكْوَعِ، قَالَ: خَرَجْتُ قَبْلَ أَنْ يُؤَذَّنَ بِالأُولَى، وَكَانَتْ لِقَاحُ رَسُولِ اللهِ ج تَرْعَى بِذِي قَرَدٍ، قَالَ: فَلَقِيَنِي غُلاَمٌ لِعَبْدِ الرَّحْمنِ بْنِ عَوْفٍ فَقَالَ: أُخِذَتْ لِقَاحُ رَسُولِ اللهِ ج قُلْتُ: مَنْ أَخَذَهَا قَالَ: غَطَفَانُ قَالَ: فَصَرَخْتُ ثَلاَثَ صَرَخَاتٍ، يَا صَبَاحَاهُ قَالَ: فَأَسْمَعْتُ مَا بَيْنَ لاَبَتَي الْمَدِينَةِ، ثُمَّ انْدَفَعْتُ عَلَى وَجْهِي حَتَّى أَدْرَكْتُهُمْ وَقَدْ أَخَذُوا يَسْتَقُونَ مِنَ الْمَاءِ، فَجَعَلْتُ أَرْمِيهِمْ بِنَبْلِي وَكُنْتُ رَامِيًا، وَأَقُولُ: أَنَا ابْنُ الأَكْوَعْ الْيَوْمُ يَوْمُ الرُّضَّعِ وَأَرْتَجِزُ حَتَّى اسْتَنْقَذْتُ اللِّقَاحَ مِنْهُمْ، وَاسْتَلَبْتُ مِنْهُمْ ثَلاَثِينَ بُرْدَةً قَالَ: وَجَاءَ النَبِيُّ ج وَالنَّاسُ، فَقُلْتُ: يَا نَبِيَّ اللهِ قَدْ حَمَيْتُ الْقَوْمَ الْمَاءَ وَهُمْ عِطَاشٌ، فَابْعَثْ إِلَيْهِمِ السَّاعَةَ فَقَالَ: يَا ابْنَ الأَكْوَعِ مَلَكْتَ فَأَسْجِحْ قَالَ: ثُمَّ رَجَعْنَا، وَيُرْدِفُنِي رَسُولُ اللهِ ج عَلَى نَاقَتِهِ، حَتَّى دَخَلْنَا الْمَدِينَةَ» [۵٧۵].

یعنی: «سلمه بن اکوعس گوید: قبل از اذان اوّل (صبح) از خانه بیرون آمدم و رفتم تا اینکه به محلى به نام ذى قرد رسیدم معمولاً شترهاى شیرده پیغمبر ج در آنجا مى‌چرند، پس از مدّتى غلام عبدالرحمن بن عوف به من رسید، گفت: شترهاى شیرده پیغمبر ج را به غارت بردند، گفتم: چه کسى آن‌ها را به غارت برده است؟ گفت: قبیله غطفان، سلمه گوید: من هم سه‌بار به صداى بلند فریاد کشیدم گفتم: فریاد در این صبحگاه، (معمولاً اعراب وقتى که غارتى مى‌شد این کلمه را به کار مى‌بردند چون اکثر غارتها در صبح واقع مى‌شد) به اندازه‌اى فریادم بلند بود که آنچه در بین دو منطقه سنگلاخى مدینه قرار داشت صدایم را شنید، سپس به سرعت به دنبال دزدان رفتم تا اینکه به آنان رسیدم در حالیکه مى‌خواستند آب بنوشند، فوراً تیراندازى به سوى ایشان را آغاز کردم، در حالى که تیر مى‌انداختم مى‌گفتم: من پسر اکوعم، امروز روز مرگ انسان‌هاى پست و لئیم است، حماسه‌سرایى کردم تا اینکه شترها را از ایشان پس گرفتم، و سى قطعه پارچه (برد) را هم به غنیمت گرفتم، سلمه گوید: آنگاه پیغمبر ج با مردم رسیدند، گفتم: اى رسول خدا! این غارتگران تشنه بودند نگذاشتم آب بخورند ولى الآن کسى را بفرست تا بیایند آب بخورند، پیغمبر ج گفت: «اى پسر اکوع! هر وقت که قدرت یافتى با مهربانى عمل کن و سخت گیر مباش»، سلمه گوید: بعداً برگشتیم و پیغمبر ج مرا بر شترى که خود بر آن سوار شده بود سوار نمود تا به مدینه رسیدیم».

[۵٧۵] أخرجه البخاري في: ۶۴ كتاب المغازي: ۳٧ باب غزوة ذات القرد.