باب ٧: کافرى که در زمان کفرش نذرى بکند وقتى که مسلمان شد چه باید بکند

۱۰٧۵- حدیث: «ابْنِ عُمَرَ، أَنَّ عُمَرَ بْنَ الْخَطَّابِس، قَالَ: يَا رَسُولَ اللهِ إِنَّهُ كَانَ عَلَيَّ اعْتِكَافُ يَوْمٍ فِي الْجَاهِلِيَّة، فَأَمَرَهُ أَنْ يَفِيَ بِهِ قَالَ: وَأَصَابَ عُمَرُ جَارِيَتَيْنِ مِنْ سَبْيِ حُنَيْنٍ فَوَضَعَهُمَا فِي بَعْضِ بُيُوتِ مَكَّةَ، قَالَ: فَمَنَّ رَسُولُ اللهِ ج عَلَى سَبْيِ حُنَيْنٍ، فَجَعَلُوا يَسْعَوْنَ فِي السِّكَكِ؛ فَقَالَ عُمَرُ: يَا عَبْدَ اللهِ انْظُرْ مَا هذَا فَقَالَ: مَنَّ رَسُولُ اللهِ ج عَلَى السَّبْيِ، قَالَ: اذْهَبْ فَأَرْسِلِ الْجَارِيَتَيْنِ» [۴۶۱].

یعنی: «ابن عمر گوید: عمر بن خطابس گفت: اى رسول خدا! من در زمان جاهلیت نذر کرده بودم که یک روز به قصد عبادت در مسجد (اعتکاف) نمایم و آن را انجام نداده‌ام، پیغمبر ج دستور داد به نذرش وفا کند، ابن عمر گفت: دو کنیز از کنیزهایى که در جنگ حنین اسیر شده بودند به سهم عمر درآمدند، آنان را در منزلى در مکه قرار داد، در این اثنا پیغمبر ج تمام اسراى حنین را آزاد نمود، اسرا با آزادى در کوچه‌هاى مکه آمد و رفت مى‌کردند، عمر گفت: اى عبدالله! ببین موضوع چیست؟ عبدالله گفت: پیغمبر ج بر اسراى حنین منّت گذاشته، آنان را آزاد ساخته است، عمر گفت: برو آن دو کنیز را آزاد کن.

[۴۶۱] أخرجه البخاري في: ۵٧ كتاب فرض الخمس: ۱٩ باب ما كان النبي ج يعطي المؤلفة قلوبهم.