راز و نیاز رسول خدا ج

پیامبر ج - پس از مرتب کردن صف‌ها- به سایبان برگشت و از خداوند متعال درخواست نمود که پیروزی و نصرتی را که وعده داده است، محقق کند؛ وی دعا کرد:

«پرودرگارا ! آن نویدی را که به من داده بودی، به انجام برسان، پروردگارا! از تو می‌خواهم که به وعده‌ای که دادی وفا کنی و آن را برایم محقق سازی».

پیامبر ج همچنان دعا می‌کرد که تنور جنگ گرم شد و آسیا سنگ جنگ، به شدت به حرکت در آمد و جنگ شدت گرفت و به اوج رسید.

آنگاه رسول خدا ج دعا کرد: «پروردگارا ! اگر امروز این گروه مسلمان نابود شوند، دیگر کسی نخواهد بود که تو را عبادت کند. پروردگارا! اگر (چنین) بخواهی (و این گروه مسلمان کشته شوند،) دیگر هرگز پرستش نخواهی شد».

رسول خدا ج آن قدر دعا و زاری کرد تا اینکه عبای آن بزرگوار از دوشش افتاد؛ ابوبکر صدیقس عبا را بر دوش پیامبر گذاشت و گفت: ای رسول خدا! بس است؛ ‌چنانکه باید و شاید، به درگاه خدا اصرار و التماس کردید.

خداوند به ملائکه وحی کرد: ﴿أَنِّي مَعَكُمۡ فَثَبِّتُواْ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْۚ سَأُلۡقِي فِي قُلُوبِ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ ٱلرُّعۡبَ [الأنفال: ۱۲].

یعنی: «به یقین که من، با شمایم؛ بنابراین مؤمنان را ثابت قدم بدارید؛ به زودی در قلوب کافران، ترس و وحشت می‌اندازم».

همچنین به پیامبرش ج وحی کرد که: ﴿أَنِّي مُمِدُّكُم بِأَلۡفٖ مِّنَ ٱلۡمَلَٰٓئِكَةِ مُرۡدِفِينَ ٩ [الأنفال: ٩].

یعنی: «من با یک هزار فرشته که پشت سر هم هستند، شما را یاری می‌دهم».

سپس رسول خدا ج را لحظه‌ای چرت گرفت و آنگاه سرش را بلند کرد و گفت: « ای ابوبکر! مژده! این، جبرئیل است که هم اکنون بر دندان‌هایش غبار نشسته است». در روایت محمد بن اسحاق آمده است که پیامبر ج فرمود: «ای ابوبکر! مژده که پیروزی و یاری خدا برایت، سر رسید. این، جبرئیل است که افسار اسبش را گرفته و آن را به پیش می‌راند در حالی که بر دندان‌هایش غبار نشسته است». سپس رسول خدا ج از سایبان بیرون آمد و در حالی که زره پوشیده بود، می‌فرمود: ﴿سَيُهۡزَمُ ٱلۡجَمۡعُ وَيُوَلُّونَ ٱلدُّبُرَ ٤٥ [القمر: ۴۵]. یعنی: «به زودی آن جماعت شکست می‌خورند و به جنگ پشت می‌کنند».

آن حضرت مشتی سنگریزه برداشت و به سوی قریش پاشید و گفت: چهره هایتان زشت باد. همان مشت سنگریزه به چهره و دهان و بینی تک تک مشرکان اصابت کرد و در همین باره خداوند، این آیه را فرو فرستاد: ﴿وَمَا رَمَيۡتَ إِذۡ رَمَيۡتَ وَلَٰكِنَّ ٱللَّهَ رَمَىٰ [الأنفال: ۱٧]. یعنی: «(ای محمد! بدانگاه که مشتی خاک به طرف آنان پرتاب کردی و خاک به چشمانشان فرو رفت، در اصل) این تو نبودی که (خاک را به سوی آنان) پرتاب کردی، بلکه خداوند (‌آن مشت خاک را زیاد کرد و به سوی تک تک مشرکان) پرتاب کرد».