گلچینی از مناجات و نیایش در ادبیات فارسی

ثنا و حمد بی‌پایان خدا را
که صنعش در وجود آورد ما را
الها قادرا پروردگارا
کریما منعما آمرزگارا
چه باشد پادشاه پادشاهان
اگر رحمت کنی مشتی گدا را
خداوندا تو ایمان و شهادت
عطا دادی به فضل خویش ما ر
***

ملكا ذكر تو گويم كه تو پاكی و خدايی
نروم جز بههمان ره كه توام راهنمایی
همه درگاه تو جویم، همه از فضل تو پویم
همه توحید تو گویم كه به توحید سزایی
توحكیمی، توعظیمی، توكریمی، تورحیمی
تو نماینده فضلی، تو سزاوار ثنایی
بری از رنج و گدازی، بری از درد ونیازی
بری از بیم و امیدی، بری ازچونوچرایی
بریازخوردنوخفتن،بریازشركوشبیهی
بری ‌از صورت ‌ورنگی،بری‌ازعیب‌وخطایی
نتوان وصف تو گفتن كه‌تو درفهم‌نگنجی
نتوان شبه تو گفتن كه تو در وهم نیایی
همه عزّی و جلالی، همه علمی و یقینی
همه‌نوری وسروری، همه جودی وجزایی
همه‌غیبی تو بدانی، همه عیبی تو بپوشی
همه بیشی تو بكاهی، همه كمّی تو فزایی
***

ذوالجلالا! جلای دل تو دهی
مرهم ریش خستگان تو نهی
تشنگانیم ژاله‌ای برسان
وزنوالت نواله‌ای برسان
بس غریبیم، چاره‌ساز تویی
بس گداییم بی‌نیاز تویی
تا نبخشی زسینه غم نشود
رحمتی كن، خزینه كم نشود
همه بر درگه تو معتكفیم
به گناه گذشته معترفیم
جز به درگاه تو ندارم راه
نبرم جز به حضرت تو پناه
بنده گر در گنه گرفتار است
نامی از نام‌هات غفّار است
من پلید گناه و تو پاكی
جز نژندی چه زاید از خاكی
آه! گر لطف تو نگیرد دست
كس از این هول چون تواند رست؟!
***

خدایا تویی بنده را دستگیر
بود بنده را از خدا ناگزیر
به بخشایش خویش یاریم ده
زغوغای خود رستگاریم ده
تو را خواهم از هر مرادی كه هست
كه آید به تو هر مرادی به دست
در آن روضه خوب كن جای ما
ببر نقش ناخوبی از رای ما
نه من چاره خویش دانم نه كس
تو دانی، چنان كن كه دانی و بس
بر آنم كزین ره بدین تنگنای
به خشنودی تو زنم دست و پای
حفاظت چنان باد در كار من
كه خشنود گردی زگفتار من
چو از راه خشنودی‌ایم برت
نپیچم سر از قول پیغمبرت
***

خدایا جهان پادشایی تو راست
زما خدمت آید خدایی تو راست
همه زیر دستیم و فرمان‌پذیر
تویی یاوری ده، تویی دستگیر
چو خواهم زتو روز و شب یاوری
مكن شرمسارم در این داوری
تو گفتی‌كه هركس كه در رنج وتاب
دعایی كند من كنم مستجاب
بلی كار تو بنده‌پروردن است
مرا كار با بندگی‌كردن است
نگه دارم از رخنه رهزنان
مكن شاد بر من دل دشمنان
به هرگوشه كافتم ثنا خوانمت
به هرجا كه باشم خدا دانمت
بزرگا! بزرگی دها! بی‌كسم
تویی یاوری بخش و یاری رسم
عقوبت مكن عذرخواه آمدم
به درگاه تو روسیاه آمدم
خداوند مایی و ما بنده‌ايم
به نیروی تو یك به یك زنده‌ایم
رهی پیشم آور كه فرجام كار
تو خشنود باشی و من رستگار
امیدم به تو هست ز اندازه بیش
مكن ناامیدم زدرگاه خویش
تو دادی مرا پایگاه بلند
توام دستگیر اندرین پای بند
دلی را كه شد بر درت رازدار
زدریوزه هر دری بازدار
نكو كن چو كردار خود، كار من
مكن كار با من به كردار من
***

ای همه هستی زتو پیداشده
خاك ضعیف از تو توانا شده
هستی تو صورت پیوند نی
تو به كس و كس به تو مانند نی
آنچه تغیر نپذیرد تویی
و آنكه نمرده است و نمیرد تویی
ما همه فانی و بقا بس تو راست
ملك تعالی و تقدس تو راست
خاك به فرمان تو دارد سكون
قبه خضرا تو كنی بی‌ستون
هركه نه گویای تو خاموش به
هرچه نه یاد تو فراموش به
عجز فلك را به فلك وانمای
عقد جهان را زجهان واگشای
نسخ كن این آیت ایام را
مسخ كن این صورت اجرام را
آب بریز آتش بیداد را
زیرتر از خاك نشان باد را
از پی توست این همه امید و بیم
هم تو ببخشای و ببخش ای كریم
چاره ما ساز كه بی‌یاوریم
گر تو برانی به كه روی آوریم؟
دل زكجا وین پر و بال از كجا
من كه و تعظیم جلال از كجا؟!
در صفتت گنگ فرو مانده‌ايم
من عرف الله فرو خوانده‌ایم
چون خجلیم از سخن خام خویش
هم تو بیامرز به انعام خویش
پیش تو گر بی‌سر و پای آمدیم
هم به امید تو خدای آمدیم
یار شو ای مونس غمخوارگان
چاره كن ای چاره بیچارگان
جز در تو، قبله نخواهیم ساخت
گر ننوازی تو، كه خواهد نواخت؟
دست چنین پیش، كه دارد كه ما
زاری از این بیش، كه دارد كه ما؟
درگذر از جرم كه خواننده‌ايم
چاره ما كن كه پناهنده‌ایم
***

خداوندا در توفیق بگشای
مرا ره تحقیق بنمای
دلی ده كو یقینت را بشاید
زبانی كافرینت را سراید
مده ناخوب را برخاطرم راه
بدار از ناپسندم دست كوتاه
درونم را به نور خود بر افروز
زبانم را ثنای خود درآموز
***

خداوندا شبم را روز گردان
چو روزم بر جهان پیروز گردان
تویی یاری‌رس فریاد هركس
به فریاد من فریادخوان رس
ندارم طاقت تیمار چندین
اغثنی یا غیاث المستغیثین
تو رحمی بر دل پر خونم آور
وزین غرقاب غم بیرونم آور
اگر هر موی من گردد زبانی
شود هر یك تو را تسبیح خوانی
اگر هر ذرّه من گوش گردد
زشوق نام تو مدهوش گردد
گر از هر جزو من چشمی شود باز
نبیند جز تو را در پرده راز
گر از من ذرّه‌ای ماند و گر هیچ
تو را خواند، تو را داند، دگر هیچ
به توفیق توام زین گونه بر پای
برین توفیق توفیقی بر افزای
من رنجور، بی‌طاقت عیارم
مده رنجی كه من طاقت ندارم
ز من ناید به واجب هیچ كاری
گر از من ناید آید از تو باری
به انعام خودم دلخوش كن این بار
كه انعام تو بر من هست بسیار
***

پادشاها در من مسكین نگر
گر ز من هر بد بدیدی درگذر
چون ندانستم، خطا كردم ببخش
آنچه كردم عذر آوردم ببخش
خالقا گر نیک و گر بد كرده‌ام
هرچه كردم جمله با خود كرده‌ام
عفو كن دون همتی‌های مرا
محو كن بی‌حرمتی‌های مرا
یک نظر سوی دل پرخونم آر
از میان این همه بیرونم آر
یا رب آگاهی ز زاری‌های من
ناظری بر ماتم شب‌های من
ماتمم از حد بشد سوری فرست
در میان ظلمتم نوری فرست
پایمرد من درین ماتم تو باش
كس ندارم دستگیرم هم تو باش
ای خدای بی‌نهایت جز تو كیست؟
چون‌تویی‌بی‌حدوغایت جزتوكیست
گم شدم در بحر حیرت ناگهان
زین همه سرگشتگی بازم رهان
نفس من بگرفت سر تا پای من
گر نگیری دست من ای وای من
جانم آلوده است از بیهودگی
من ندارم طاقت آلودگی
پادشاها دل به خون آغشته‌ايم
پای تا سر چون فلک سرگشته‌ایم
رهبرم شو زان كه گمراه آمدم
دولتم ده گرچه بیگاه آمدم
***

خداوندگارا نظر كن به جود
كه جرم آمد از بندگان در وجود
گناه آید از بنده خاكسار
به امید عفو خداوندگار
كریما به رزق تو پرورده‌ايم
به انعام و لطف تو خو كرده‌ایم
چو ما را به دنیا تو كردی عزیز
به عقبی همین چشم داریم، نیز
عزیزی و خواری تو بخشی و بس
عزیز تو خواری نبیند زكس
خدایا به عزت كه خوارم مكن
به ذُلّ گنه شرمسارم مكن
مرا شرمساری زروی تو بس
دگر شرمسارم مكن پیش كس
تو دانی كه مسكین و بیچاره‌ايم
فرو مانده نفس اماره‌ایم
خدایا به ذات خداوندی‌ات
به اوصاف بی‌مثل و مانندی‌ات
كه چشمم ز روی سعادت مبند
زبانم به وقت شهادت مبند
چراغ یقینم فرا راه دار
زبد كردنم دست كوتاه دار
بگردان ز نادیدنی دیده‌ام
مده دست بر ناپسندیده‌ام
خدایا به ذلت مران از درم
كه صورت نبندد دری دیگرم
چه عذر آرم از ننگ‌تر دامنی؟
مگر عجز پیش آورم: كای غنی !
فقیرم به جرم و گناهم مگیر
غنی را ترحم بود بر فقیر
***

الها! پادشاها! بی‌نیازا!
خداوندا! كریما! كارسازا !
بر جان من مسكین ببخشای
در رحمت بر این بیچاره بگشای
بر احوال تباهم رحمت آور
به آه صبحگاهم رحمت آور
***

یا مغیث المذنبین، مُعطی السؤال
یا انیس العارفین، یا ذا الجلال
ای زبان‌ها در ثنایت مانده لال
در هوایت مرغ وَهم افكنده بال
ای خداوند جهاندار كریم
لایزال لم یزل، حی قدیم
نیست جز لطف تو كس فریادرس
یا اله العالمین، فریادرس
پادشاها بندگان خسته‌ايم
جمله در بند هوی پابسته‌ایم
نیست بی‌فضل تو جان را قوتی
یا غیاث المستغیثین، رحمتی
خانه دل را به لطف آباد كن
جانم از بند جهان آزاد كن
مرغ روحم را به وصلت راه ده
دیده بینا، دل آگاه ده
جانم از خلق جهان بیگانه كن
یاد خود را با دلم همخانه كن
با خودم نزدیك كن وز خلق دور
ذُلّ و جرمم عفو گردان، یا غفور
از محبت جانم اندر شور دار
رازم از خلق جهان مستور دار
***

ای خرد را تو كارسازنده
جان و تن را تو دل نوازنده
كون و مكان شاهد جود تواند
حجت اثبات وجود تواند
رو به تو آریم كه قادر تویی
نظم كن سلک نوادر تویی
عقده گشاینده هر مشكلی
قبله نماینده هر مقبلی
تا نكنی تو، نتوانیم ما
تا ندهی تو، چه ستانیم ما
روی عبادت به تو آریم و بس
چشم عنایت زتو داریم و بس
در كف ما مشعل توفیق نه
ره به نهانخانه تحقیق ده
***

الهی كمال الهی تو راست
جمال جهان، پادشاهی تو راست
كرم گسترا عاجز و مضطرم
بگستر سحاب كرم بر سرم
چو شد مویم از نور پیری سفید
مگردان زنور خودم ناامید
دلی خواهم از هر غم و درد پاك
ز اندوه نایاب تو دردناك
***

الهی مرا محرم راز كن
در معرفت بر دلم باز كن
دلی ده كه باشد شناسای تو
زبانی كه بستاید آلای تو
چو با من در اول كرم كرده‌ای
به فضل خودم محترم كرده‌ای
در آخر همان‌كن كه كردی نخست
كه در هردو حالت امیدم به توست
چو لطفت مرا رایگان آفرید
خردمندی‌ام داد و جان آفرید
هم آخر به لطف خودم دستگیر
به فضلت مرا رایگان درپذیر
چو دانی كه بی‌زاد و بی‌توشه‌ام
هم از خرمن خویش ده خوشه‌ام
به روی من از كرده‫ی ناپسند
‬‬‬‬‬‬‬‬‬ دری را كه هرگز نبستی مبند‬
ز رحمت به رویم دری برگشای
مرا قهر منمای و لطفی نمای
عزیزا! به خواری ز پیشم مران
به قهر از در لطف خویشم مران
اگر لطف تو برنگیرد مرا
كه را زهره كاندر پذیرد مرا؟
من اربی رهم از لئیمی خویش
تو مگذار راه كریمی خویش
خط عفو دركش خطای مرا
ببخش از كرم كرده‌های مرا
مدر پرده من كه بی‌پرده‌ام
به رویم میار آنچه من كرده‌ام
به آب كرم دفترم را بشوی
مریز این سیه‌نامه را آبروی
اگر من گنهكارم ای كردگار
تو آمرزگاری و پروردگار
اگر چند بر نفس خود فاسقم
به «لا تقنطوا، همچنان واثقم
ز دستم مده چون تویی دستگیر
وگر زلتی رفت بر من مگیر
مگیرم بدان ماجرایی كه رفت
پشیمانم از هر خطایی كه رفت
سراپای من گرچه آلایش است
امیدم زعفو تو، بخشایش است
در اول چو پاک آفریدی مرا
زیک مشت خاک آفریدی مرا
در آخر چو بازم سپاری به خاک
كنی پاكم ای دادفرمای پاک
در آن دم كه با ما تو مانی و بس
خدایا به رحمت به فریاد رس
****

الله به فریاد من بی‌کس، رس
فضل و کرمت یار من بی‌کس، بس
هرکس به کسی و حضرتی می‌نازد
جزحضرت‌توندارداین‌بی‌کس،کس
***

ای واقف اسرار ضمیر همه کس
در حالت عجز دستگیر همه کس
از هر گنهم توبه ده و عذر پذیر
ای توبه ده و عذر پذیر همه کس
***

یا رب ز گناه زشت خود منفعلم
و ز قول بد و فعل بد خود خجلم
فیضی به دلم ز عالم قدس رسان
تا شود خیال باطل ز دلم
***

با صنع تو هر مورچه رازی دارد
با شوق تو هر سوخته رازی دارد
ای خالق ذوالجلال نومید مکن
آن را که به درگهت نیازی دارد
***

خداوندا در توفیق بگشای
مرا ره تحقیق بنمای
دلی ده کو یقینت را بشاید
زبانی کآفرینت را سراید
مده ناخوب را بر خاطرم راه
بدار از ناپسندم دست کوتاه
***

ای خالق خلق رهنمایی بفرست
ای رازق رزق در گشایی بفرست
کارم زگناه و معصیت بسته شده
رحمی بنما گره‌گشایی بفرست
***

یا رب زکرم بر من دل ریش نگر
تو محتشمی بر من درویش نگر
شایسته در گهت ندارم عملی
بر من منگر بر کرم خویش نگر
***

یا رب چه‌کنم‌که هیچ‌کردارم نیست
از جرم گنه زبان گفتارم نیست
دستم تهی و بار گناهم سنگین
جز لطف و عنایت تو ستارم نیست
***

ای ذات تو بر کل ممالک مالک
وی راهروان کوی عشقت سالک
من وصف تو از کلام خود می‌گویم
انت الباقی وکل شيء هالك
***

كریما به رزق تو پـرورده‌ایم
به انعام و لطف تو خو كرده‌ایم
گدا چون كرم بیند و لطف و ناز
نگــردد ز دنبـــال بخشنـــده باز
چو ما را به دنبـال كردی عزیز
به عقبی همین چشم داریم نیز
عزیزی وخواری توبخشی وبس
عــزیز تو خـــواری نبینــد ز كس
خدایا به عزت كه خوارم مكن
به ذل گنـــه شـــرمسارم مكن
***

خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار
خدایا به ذلت مران از درم
كه صورت نبندد دری دیگرم
ور از جهل غایب شدم روز چند
كنون كامدم در به رویم مبند
چه عذر آرم از ننگ‌تر دامنی
مگر عجز پیش آورم كای غنی
فقیرم به جرم گناهم مگیر
غنی را ترحم بود بر فقیر
***

یارب دل پاک و جان آگاهم ده
آه شب و گریه‌ی سحرگاهم ده
در راه خود اول زخودم بی‌خود کن
بی‌خودچوشدم‌زخود به‌خودراهم‌ده
گدایان چشم دل سوی تو دارند
امید رحمت از کوی تو دارند
دل این دردمندان شاد گردان
اسیران را زبند آزاد گردان
عطا کن درد ایشان را دوایی
مریضان را محبت کن شفایی
***

چنان صیقلی ده دلم را خدا
که چشم دل از آن بگیرد جلا
به هر دم برآید ز جانم ندا
خدایا خدایا خدایا خدا
دمی بر نیاسایم از دوریت
نباشم از این درد یک دم جدا
گر ابلیس قسم خورد که گمره کند
چنان عزتم ده که نآید روا
به وقت خوشی‌های کاذب مرا
مصونم بدار از بد و از خطا
***

الهی دراین ویران‌سرای سست‌بنیاد
گدایان را مبر یا رب تو از یاد
كس ازمن سیه‌نامه‌تر دیده نیست
كه هیچم فعال پسنـدیده نیست
جز این كاعتمــادم بیاری توست
امیدم به آمرزگاری توست
بضاعت نیاوردم الا امید
خدایا ز عفوم مكن ناامید
***

الهی سینه‏ای ده آتش افروز
در آن سینه دلی وان دل همه سوز
هرآن‌دل‌راکه‌سوزی‌نیست‌دل‌نیست
دل افسرده غیر از آب و گل نیست
***

ز من بر من بسی آمد تباهی
الهی نَجِّنی منّی الهی
مرا بِرهان ز من گر می‌رهانی
که هر چیزی که می‬خواهی توانی
***

بضاعت نیاوردم الا امید
الهی ز عفوم مكن ناامید
تو امّید منی درگاه و بیگاه
کنون از کردَها استغفرالله
تو امّید منی در عین طاعت
مرا بخشا ز نور خود سعادت
تو امّید منی اندر قیامت
ندارم گرچه جز درد وندامت
تو امّید منی اندر صراطم
بفضل خویتشن بخشی نجاتم
تو امّید منی در پای میزان
بلطف خویش بخشی جرم وعصیان
***

الهی! کمال الهی تو راست
جمال جهان پادشاهی تو راست
توئی رزّاق هر پیدا و پنهان
توئی خلّاق هر دانا و نادان
«وَمَا مِن دابّةٍ منشورِ» شاهیست
اَلَم تَعلَم نفاد پادشاهیت
توبودی و نبُد جنّات و نیران
توبودی و نبود ایوان و کیوان
تو بودی و نبود افلاک و کَونَین
تو بودی و نبود این قاب قوسین
توئی باقی و فانی هرچه هستند
به تقدیرت نه بالا بل که پستند
توئی خلاق هر بالا و پستی
توئی پیدا و پنهان هرچه هستی
توئی گیرنده و میرنده مائیم
توئی سلطان و ما مشتی گدائیم
جهان زندان سرای مؤمنانست
ولی مال و منال مؤمن آنست
اگر فضلت قرین حال گردد
خرابم جمله جا و مال گردد
چه باشد بنده مقرون انابت
کند طاعت کند دعوت اجابت
اگر با بنده عدل و داد ورزد
عبادت‌های صدساله چه ارزد
خداوندا توئی حامی و حاضر
بحال بندگان خویش ناظر
***

ای خدا ای راز دار بندگان شرمگینت
ای‌توانائی‌که‌برجان‌وجهان‌فرمانروایی
ای خدا ای همنوای ناله‌ی پروردگانت
زین جهان تنها تو باسوزدل‌من‌آشنایی
اشک میغلتد بمژگانم زشرم روسیاهی
ای پناه بی‌پناهان مو سپید رو سیاهم
بردر بخشایشت اشک پشیمانی فشانم
تابشویم‌شایدازاشک‌پشیمانی‌گناهم
وای‌برمن‌باجهانی‌شرمساری‌کی‌توانم
تابه‌درگاهت‌برآرم‌نیمه‌شب‌دست‌نیازی
باچنین‌شرمندگی‌هاکی‌زدست‌من‌براید
تابجویم‌چاره‌ی‌درددلی‌ازچاره‌سازی
برتن آلوده منگر روح پاکم را نظر کن
دوست‌دارم‌تاکنم‌درپیشگاهت‌بندگیها
من به‌تو روکرده‫ام برآستانت سرنهادم
‬‬‬‬‬‬‬‬‬ دوست‌دارم‌بندگی‌راباهمه‌‌شرمندگیها
مهربانا بادلی‌بشکسته روسوی توکردم
روکجا آرام اگر از درگهت گوئی جوابم
بی‌کسم در سایه تو می‌جویم پناهی
ازکجا یابم خدایی گر به‌کویت ره نیابم
ای خدا ای رازدار بندگان شرمگینت
ای‌توانایی‌که‌برجان‌وجهان‌فرمانروایی
ای خدا ای همنوای ناله‌ی پروردگانت
زین‌جهان تنهاتو باسوزدل من اشنایی‬
***

یا رب بگشا گره ز كار من زار
رحمی كه زعقل عاجزم درهمه كار
جز درگه تو كی بوَدم درگاهی؟
محروم از این درم مكن یا غفار
***

خداوندا مرا دریاب‌که دیگر رو به‌پایانم
تمام تن شدم زخمی زتیغ هم قطارانم
خداوندا نجاتم ده از این تکرار تکراری
ازاین‌بیداد‌دشمن‌را به‌جای‌دوست‌پنداری
هیچ بامن نیست در این ویرانه‌ی دنیا
دراین‌نامردی‌ایام‌دراین‌غم‌خانه‌ی‌دنیا
***

الهی تویی آگه از حال من
عیان است پیش تو احوال من
تویی از کرم دلنواز همه
به بیچارگی چاره‌ساز همه
الهی به عزت که خوارم مکن
به جرم گنه شرمسارم مکن
الهی تویی آگه از حال من
عیان است پیش تو احوال من
توئی از کرم دلنوازِ همه
به بیچارگی چاره‌ساز همه
***

ای دیده و دل از تو دگرگون مادام
ای آن که به تدبیر تو گردد ایام
ای‌آنکه به‌دست توست احوال‌جهان
حکمی فرما که گردد ایام به کام
***

ای همه هستی زتو پیدا شده
خاک ضعیف از تو توانا شده
آن چه تغییر نپذیرد تویی
وآنکه نمرده است و نمیرد تویی
تا کرمت راه جهان بر گرفت
پشت زمین بارگران بر گرفت
هرچه نه گویای تو خاموش به
هرچه نه یاد تو فراموش به
دست از این پیش که دارد که ما؟
زاری از این بیش که دارد که ما؟
چاره ما ساز که بی‌یاوریم
گر تو برانی به که رو آوریم؟
***

خداوندگارا نظر کن به جود
که جرم آمد از بندگان در وجود
گناه آید از بنده خاکسار
به امید عفو خداوندگار
کریما به رزق تو پرورده‌ایم
به انعام و لطف تو خو کرده‌ایم
گدا چون کرم بیند و لطف و ناز
نگردد ز دنبال بخشنده باز
***

ای‌خدامرااین‌عزت‌بس‌كه‌بنده‌ی‌تو‌باشم
این فخرم بس كه پروردگارم تو باشی
تو آنچنانی كه من دوست دارم
پس مرا آنسان كه می‌خواهی بگردان
***

الله تویی وز دلم آگاه تویی
درمانده منم دلیل هر راه تویی
گر مورچه‌ای دم زند اندر ته چاه
آگه ز دم مورچه در چاه تویی
***

الهی ای مرا آرامش دل
فروغ یاد تو آسایش دل
تو ای صورتگر و نقاش آدم
تو ای نور و صفای بزم عالم
مرا این افسرده را سوز و بیان ده
ز لطف خود مرا خط امان ده
در این درگه كه اگرچه روسیاهم
گرفتار هوس غرق گناهم
ترا بر بندگی من عهد بستم
ولی این عهد و پیمان را شكستم
سپردم من به عصیان نقد ایام
توان و تاب من رفت ای دلارام
گذشت از من بحسرت زندگانی
فرو افتاده‌ام در ناتوانی
اگر آتش ز عصیانم فروزد
من و عالم ز قهر تو بسوزد
اجل گر جان این افتاه گیرد
باندوه و ندامت او بمیرد
پریشان و فقیر و بی‌قرارم
اسیر و بینوا و خوار و زارم
امید دل كنون من دود ‌آهم
ز رحمت كن نظر من بی‌پناهم
***

ای‌جمله بی‌کسان عالم را کس
یک جو کرمت تمام عالم را بس
من بیکسم و کسی ندارم جز تو
یا رب به فریاد من بی‌کس رس
عزیزی و خواری تو بخشی و بس
عزیز تو خواری نبیند ز کس
***

یا مقلب قلب من در دست توست
یا محول حال من سرمست توست
كن تو تدبیری كه در لیل و نهار
حال قلب ما شود همچون بهار ...
***

ای کریمی که از خزانه‌ی غیب
گبر و ترسا وظیفه خور داری
دوستان را کجا کنی محروم
تو که با دشمن این نظر داری
***

کریما ببخشای بر حال ما
که هستیم اسیر کمند هوا
نداریم غیر از تو فریاد رس
تویی عاصیان را خطا بخش و بس
نگهدار ما را از راه خطا
خطا در گذار و صوابم نما
***

ای دوای درون خسته‌دلان
مرهم سینه شكسته‌دلان
مرهمی لطف كن كه خسته دلم
مرحمت كن كه بس شكسته دلم
گرچه من سر به سر گنه كردم
نامه خویش را سیه كردم
تو درین نامه سیاه مبین
كرم خویش بین، گناه مبین
من خود از كرده‌های خود خجلم
تو مكن روز حشر منفعلم
با وجود گناهكاری‌ها
از تو دارم امیدواری‌ها
زان كه بر توست اعتماد همه
ای مراد من و مراد همه
تو كریمی و بی‌نوای توام
پادشاهی و من گدای توام
سوی خود كن رخ نیاز مرا
به حقیقت رسان مجاز مرا
گنهم بخش و طاعتم بپذیر
كه همین دارم از قلیل و كثیر
در شب تیره چون دهم جان را
همرهم كن چراغ ایمان را
گر زمن جز گنه نمی آید
از تو غیر از كرم نمی‌شاید
كردگارا، به بی‌نیازی خویش
به كریمی و كارسازی خویش
به صفات جلال و اكرامت
نظر خاص و رحمت عامت
حشر من با رسول كن، یا رب
این دعا را قبول كن، یا رب