پاسخ بر مراجعه (شماره ۵۰):

۱- فضایلی که در مورد علی ذکر شده است خاص وی نیست بلکه سایر صحابه نیز از چنان فضایلی برخوردارند و نمی‌توان با آن بر امامت علیس احتجاج نمود.

۲- سوء ادب خود را نسبت به خداوند آشکار نموده است.

۳- نقض احادیثی که در این مراجعه به آن احتجاج نموده است.

در این مراجعه تلاش نموده با بیان دلالت نصوص در فضائل علیس بر امامت و خلافت او استدلال نماید، و تصور نموده که وصایت او بر امت بعد از پیامبر مستلزم خلافت است که در جلد اول صفحه (۳۴٩-۳۵۰) از آن صحبت نمودیم که اصل قول به وصایت علی اختراع یهود است تا با آن کسانی از امت محمد ج را گمراه نمایند اما [متأسفانه] رافضیان به این نیرنگ یهود لبیک گفتند، و از نصوصی که ذکر آن گذشت [با بیرون نمودن روایات موضوع و جعلی از آن‌ها] جز اثبات فضیلت علی مسأله‌ای دیگر از آن دریافت نمی‌گردد وحی به خلافت علی بعد از خلفای سه‌گانه‌ی (ابوبکر، عمر، عثمان) قبل از او هم اشاره‌ای نمی‌نماید، و هر آنکه انصاف و عدالت را رعایت نماید از این واقعیت خارج نمی‌گردد.

سپس (موسوی) می‌گوید: (پوشیده نیست که این سخن و فضایل منزلتی به علی بخشیده‌اند که روانیست بر خداوند و پیامبران آن را جز به جانشینان خود اعطاء نمایند، ...) وای به این احمق‌ها بنگرید که در عبودیت و فرمانبرداری دستور خداوند حتی همچون حیوانات نیستند و شما ای عبدالحسین کیستی تا اینکه جواز انجام برخی اشیاء و یا منع غیر آن را بر خداوند صادر نمائید؟ آیا شما موجود ناتوانی که از نطفه‌ای از آب ناچیز آفریده شده است نیستی؟

و خداوند در این زمینه می‌فرماید: ﴿خَلَقَ ٱلۡإِنسَٰنَ مِن نُّطۡفَةٖ فَإِذَا هُوَ خَصِيمٞ مُّبِينٞ٤ [النحل: ۴]اما این فرد رافضی با خداوند خصومت می‌ورزد و مسائلی بر او روا داشته و دیگری را از او منع می‌نماید و می‌گویند: «لا يجوز على الله تعالى ...» بر خداوند روا نیست که ... .

و معمولاً این نوع بی‌ادبی از جانب رافضیان از برادرانشان معتزله گرفته‌اند و از آن‌ها در این اسائه ادب جسورترند، و به قول شیخ الاسلام [امام] ابن تیمیه شیعه برادر معتزله می‌باشند، مسأله قدر و صفات سلبی و قول به خلق قرآن را از آنان گرفته‌اند که در جلد یکم صفحۀ (۳۳٩ [۱] بحث آن گذشت. و ما وجود عدم جواز انجام برخی امور بر خداوند را انکار نمی‌کنیم و خداوند انجام آن را بر خود حرام نموده و اعلام نموده که هرگز چنین نخواهد کرد و وعدۀ او حق است، مثلاً ظلم و ستم را بر خود تحریم نموده است، اما به کار بردن نفی جواز نسبت به خداوند از جانب ما اسائه ادب به شمار می‌آید و می‌بایست در اینگونه موارد بر الفاظ شرعی صحیح که در آیات قرآن و احادیث [مسلّم] پیامبر وارد شده است بسنده کنیم، و بگوییم خداوند ظلم را بر خود تحریم نموده است، و رحمت را بر خود مقدر نموده است، و حق بندگان بر اوست که کسانی که شرک نمی‌ورزند عذاب ننماید، که همه‌ی این جملات در نصوص [کتاب و سنت] وارد شده‌اند. و خداوند آن را بر خود حرام نموده و بر خود واجب کرده و جواز آن را بر خویش منع نموده است و کسی غیر از ذات خداوند آن را از خداوند منع ننموده است و آنچه عبدالحسین رافضی می‌گوید: «ما لا يجوز على الله تعالى الخ» نص [شرعی] و اجماعی بر اینگونه سخن وارد نشده است، بلکه اینگونه سخنان جز از جانب این افراد دیوانه گفته نمی‌شود، و آنان همچون برادران معتزلی خود عقل را حاکم بر خداوند قرار می‌دهند، و چیزهایی را برای خداوند واجب نموده و یا چیزهایی بر او تحریم می‌نماید. و هر آنچه با درایت خویش واجب یا جایز بر خداوند دیدند آن را بر خداوند واجب و جواز می‌نمایند، کما اینکه عبدالحسین چنین کرده است، وای بر بینشی که چنین پنداری از آن سر زند که گویا او حاکم بر خالق و به وجود آورندۀ خود از عدم است و خداوند از آنچه آن‌ها می‌گویند پاک و منزه است.

سپس عبدالحسین می‌گوید: (هر آنکه با دقت در سایر سنن مختص به علی بنگرد؛ و با بصیرت و با رعایت انصاف آن‌ها را بازنگری نماید، می‌یابد که همه‌ی آن‌ها جز اندکی به امامت علی اشاره می‌نمایند، و برخی از آن سنن مانند نصوص پیشین و غدیر با دلالت مطابقه بر امامت دلالت می‌نمایند و برخی مانند سنن که در مراجعه (۴۸) از آن سخن گفتیم به دلالت التزام بر امامت علی دلالت می‌نمایند، و جز غدیر که ان‌شاءالله از آن صحبت خواهیم کرد سایر نصوص مذکور در مراجعات (۲۰، ۲۶، ۳۶، ۴۰) از آن سخن گفتیم و دروغ و سخیف بودن بیشتر آن‌ها را بیان نمودیم و آنچه از آن هم صحیح بودند هیچ نوع دلالتی ـ چه تطابقی چه التزامی ـ بر امامت علی بعد از پیامبر نداشتند. و سخن عبدالحسین (در این زمینه) سخن بی‌ارزش و دیوانگی است، و سپس گفته است: (پیامبر فرموده است: (علی با قرآن است و قرآن با علی است و هردو با هم وارد حوض [کوثر] می‌شوند و هرگز از هم جدا نشوند) و حاکم این حدیث را از طریق عمرو بن طلحه از علی بن هاشم بن برید از پدرش تخریج نموده است، که [پدر برید] گفته است ابو سعید جعفی از ابی ثابت غلام ابوذر از ام سلمه برایم نقل کرده است، حاکم گفته است: (این [روایت] صحیح الاسناد است، و ابو سعید جعفی همان فرد مورد اعتماد مأمون است).

می‌گویم: این از اشتباهات فاحش حاکم است، این اسناد باطل است و ابو سعید جعفی همچنان که در (المیزان) گفته و متروک الحدیث است و محل اعتبار نیست و در جلد یکم صفحه‌ی (۵۴۶) ذکر آن گذشت و شیخ او ثابت [غلام ابوذر] من او را نمی‌شناسم و شرح حالی از وی [در رجال‌شناسی] نیافتم و بر این باورم او مجهول است، و نیز عمرو بن طلحه و استاد او علی بن هاشم و پدرش هاشم همگی متهم به تشیع می‌باشند، و عمرو علاوه بر تشیع متهم به رافضی‌گری است، و همچنان که بارها ذکر کردیم‌ خبر و روایتشان قابل قبول نیست.

و طبرانی نیز حدیث مذکور را در (الصغیر) (٧۰٧) و مجمع الزوائد (٩/۱۳۴) تخریج نموده و گفته است: عباد بن سعید جعفی کوفی از محمد بن عثمان بن بهلول یا ابو بهلول کوفی از صالح بن ابو الاسود از هاشم بن برید نقل کرده است، و این روایت [با تخریج طبرانی] جای خوشحالی [برای عبدالحسین] نیست و از روایت قبلی واهی‌تر است زیرا با وجود علت ضعف در ابو سعید جعفی و استاد او محمد بن عثمان و مجهول بودنشان همچنان که ذهبی در (المیزان ۲/۳۶۶) گفته است: اسناد این دو نفر دارای اشکال است و ابو الاسود را هم واهی دانسته است و در (المثنی) گفته شده او منکر الحدیث است، و هیثمی هم حدیث را با اسناد به او معلول به شمار می‌آورد.

و موسوی از پیامبر روایت می‌نماید که فرموده است: (علی نسبت به من به منزله‌ی سرم نسبت به بدنم می‌باشد.

خطیب در (تاریخ بغداد) (٧/۱۲) آن را تخریج نموده است، و ابن الجوزی هم در (العلل المتناهیه ۱/۲۰۸) از طریق خطیب آن را وارد ساخته است، و گفته است در اسناد آن رجال مجهولی وجود دارند من [نیز] می‌گویم: روایت مذکور از طریق ایوب بن یوسف بن ایوب ابو القاسم بزاز، [به این طریق روایت شده است] از عنیس بن اسماعیل قزاز از ایوب بن مصعب کوفی از اسرائیل از ابو اسحاق از براء روایت نموده است، و خطیب هم گفته است: (جز از این طریق آن را ننگاشته‌ام) من می‌گویم که این طریق کاملاً اشتباه است، و ایوب بن مصعب و دیگران [موجود در روایت] مجهول‌اند، برخی مجهول الحال می‌باشند و برخی از لحاظ وجودی مجهول‌اند و شناخته شده نیستند، و همچنان که در العلل المتناهیه ذکر شده است. دیلمی و ابن مردویه نیز حدیث مذکور را از طریق حسین اشقر بن قیس از ربیع از لیث از مجاهد از ابن عباس روایت کرده‌اند، و روایت مذکور از این طریق هم از طریق قبلی واهی‌تر است و در آن سه علت [واهی‌گری] یافت می‌شود. ۱- حسین اشقر شیعی افراطی است و بخاری می‌گوید او دارای روایات منکر است، و ابوزرعه گفته است: او منکر الحدیث است، و ابو معمر هذلی او را دروغگو می‌داند. ۲- و قیس بن ربیع دارای حافظه سوئی بوده است، و پسر سوئی هم داشته است که چیزی به وی نسبت می‌دهد که سخن او نبوده است. ۳- شیخ قیس (لیث پسر ابو سلیم) از لحاظ حفظ (حدیث) حافظۀ سوئی داشته و احادیث را با هم مختلط نموده است و حافظ می‌گوید: (او صادق است ولی در پایان اختلاط کرده و حدیثش مشخص نمی‌شد لذا متروک گردید).

و بنابراین حدیث مذکور بعید نیست که موضوع باشد و سیوطی با آن همه آسان‌گیری وی در حدیث در جامع الصغیر (۵۵٩۶) به تضعیف آن اکتفا نموده است.

و می‌گوید: پیامبر ج در حدیث عبدالرحمن بن عوف فرموده است: سوگند به آنکه جانم در دست اوست نماز و زکات را ادا می‌نمائید یا اینکه مردی از خودم یا مانند خود به سوی شما می‌فرستم، و دست علی را بگرفت و فرمود: این همان مرد [مورد نظر] است.

موسوی روایت مذکور را از (کنز العمال) نقل نموده است و صاحب (الکنز) (۳۶۴٩٧) آن را به ابن ابی شیبه در «مصنف» (۱۲/۶۶) نسبت داده است، و ابو یعلی آن را در مسند خود (شماره ۸۵٩) (۲/۱۶۵-۱۶۶) از طریق ابن ابی شیبه تخریج نموده است، و به مجمع الزوائد (٩/۱۳۴) نگاه کنید: که همگی از طریق طلحه بن جبر - یا جبیر - از عبدالمطلب بن عبدالله از مصعب بن عبدالرحمن از عبدالرحمن بن عوف روایت نموده‌اند، و اسناد آن ضعیف است، و جوزجانی طلحه بن جبر را واهی دانسته است و طبری گفته است: (با نقل طلحه حجتی ثابت نمی‌گردد، و حاکم تساهل نموده و آن را صحیح دانسته است و ذهبی آن را رد نموده و گفته است: طلحه [در روایت حدیث] اهمیت و منزلت چندانی ندارد، و هیثمی در (المجمع) روایت مذکور را به سبب وجود طلحه [در اسناد آن] ملول دانسته است، و در اسناد آن علت دیگری وجود دارد که همان وجود ابن مطلب بن حنطب باشد، و حافظ در (التقریب) می‌گوید: او راستگوست اما بسیار اهل تدلیس و ارسال است، و همواره روایتش به صورت معنعن است و به سماع (مستقیم) تصریح ننموده است، و به عبارت «رجلا مني او كنفي»‌ متن روایت را دچار اضطراب نموده است و چنین عبارتی در جلد یکم صفحه‌ی (۳۸۳-۳۸۴) ذکر شد و بیان کردیم این لفظ خاص علی نیست بلکه برای کسانی مانند جلیبیب هم وارد شده است، اما آنچه در اینجا قابل ذکر است این حدیث ضعیف است و به ثبوت نرسیده و احتجاج به آن صحیح نیست.

و در حاشیه (۵/۲۰۰) می‌گوید: (برای اثبات اینکه علی همچون خود رسول خدا ج می‌باشد می‌توان به تفسیر آیه‌ی مباهله از تفسیری که رازی در «تفسیر الکبیر شرح نموده است اکتفا نمود» این تقلب و دروغ است و افترای بر رازی است، و ما در (جلد ۱ صفحه‌ی ۵۳۱) آنچه رازی در تفسیر آیه مباهله نقل کرده بود ذکر نمودیم. و این استدلال از مردی رافضی به نام محمود بن حسن حمص است که در [شهر] ری سکونت داشت، و بر این باور بود که علی بر سایر انبیاء جز محمد ج برتری دارد، و در ضمن استدلال خود به این آیه: ﴿وَأَنفُسَنَا وَأَنفُسَكُمۡ [آل عمران: ۶۱]احتجاج نمود، سپس رازی او را پاسخ گفت و محکوم شد و این سخن مذکور قول این فرد رافضی است و مربوط به رازی نیست ولیکن این مکّار دجال صفت (عبدالحسین) از دوستش محمود بن حسن حمص وضعیت بهتری ندارد، زیرا او بر رازی دروغ نموده است و استدلال و سخن حمص را به وی نسبت داده است، و ما به شیعه می‌گوئیم آیا این [عبدالحسین دروغگو / م] پیشوای شماست، آیا این متقلب و حقه باز نزد شما پیشوا و آیتی از آیات عظام است؟ و گر چنین است ننگ و خواری بر چنین مذهبی و گرنه از عبدالحسین و افعال او تبرئه جوئید.

[۱] متن عربی.