فاطمهش دختر خطاب

برادرش عمرس را به اسلام فرا می‌خواند

دین مبین اسلام کم‌کم طایفه‌ی بنی عدی را نیز، تحت تأثیر قرار داد و تعدادی از این قبیله به اسلام گرویدند.

سعید بن زید، پسرعمو و شوهر خواهر عمرس از اولین کسانی بود که از این قبیله به رسول‌خداج ایمان آورد.

تا آن زمان، هنوز اسلام مخفیانه تبلیغ می‌شد و قریشیان به شدت اوضاع واحوال را تحت کنترل داشتند. آنها کاملاً مواظب بودند تا رسول‌خداج نتواند اهداف خود را به خوبی پیش برد. در این میان کسی که بیش از همه به مخالفت با اسلام و رسو‌ل‌خدا می‌پرداخت، عمر بن خطاب عدوی بود.

رسول‌خداج با وجود چنین جو متشنّجی، دست از تلاش در جهت انجام رسالت خود بر نداشت و در یک سازماندهی منظم، آنهایی را که قرآن آموخته بودند، مأمور کرد تا هر کدام، قرآن را به چند نفر از تازه مسلمانان تعلیم دهند.

در این میان خباب ابن ارت، موظف شده بود تا به سعید بن زید و همسرش فاطمه (خواهر عمر بن خطاب) قرآن بیاموزد.

عمر که به شدت مخالف اسلام بود، هنوز از اسلام آوردن خانواده‌ی خواهرش باخبر نشده بود. او قبل از این که به اسلام مشرف شود، بت‌ها را خدایان واقعی می‌دانست و تا سر حد جان حاضر بود از آنها دفاع کند.

او که از مزاجی تند برخوردار بود، وقتی فهمید، حضرت محمدج علیه بت‌ها جبهه‌گیری کرده است، آنقدر عصبانی شد که تصمیم گرفت هر چه زودتر رسول ‌خداج را بکشد و به زعم خود، قریش و بت‌های آنها را از دست اوج راحت کند.

او بی‌صبرانه در کوچه‌ها قدم می‌زد که با شخصی به نام نعیم بن عبدالله مواجه گردید. نعیم از او پرسید: چنین شتابان به کجا می‌روی؟

او گفت: دنبال محمد می‌گردم. او از دین بدر شده و به عقاید پدران خویش پشت کرده است. او با این کار خود احساسات دینی قریش را خدشه‌دار کرده است و من می‌خواهم او را بکشم تا قریش از دستش، امان یابند.

نعیم بن عبدالله گفت: این کار تو خیلی خطرناک است. مغرو مشو، دست از این کار بردار. مطمئن باش اگر این کار را بکنی، طایفه‌ی «عبد مناف» تو را زنده نخواهند گذاشت.

سپس گفت: اگر راست می‌گویی، اول خانواده‌ات را اصلاح کن.

عمر بن خطاب با شنیدن این سخن تعجب کرد و گفت: کدام خانواده‌ام را می‌گویی؟

او پاسخ گفت: خواهرت فاطمه به همراه پسرعموی تو سعید بن زید اسلام آورده‌اند و به پیروی از محمدج برخاسته‌اند.

با شنیدن این سخن خشم و غضب سراسر وجود عمر را فرا گرفت و بدون این که حتی یک کلمه‌ی دیگر بگوید، عازم خانه‌ی خواهرش شد.

وقتی آن جا رسید، درب خانه را محکم کوبید. اهل خانه از شیوه‌ی در زدنش پی بردند، کسی که پشت در است، باید خیلی عصبانی باشد. از روزنه‌ی درب نگاه کردند و دیدند عمر است. آنها که مشغول تعلیم و تعلم قرآن بودند با دیدن او ترس وجودشان را فراگرفت و خباب را که به عنوان معلم قرآن در آن جا حضور داشت در گوشه‌ای مخفی کردند.

فاطمهش، صفحات قرآنی را که در اختیار داشتند، جمع کرد و در لباس خویش مخفی کرد و سپس سعید بن زید درب را باز کرد. عمرس با عصبانیت پرسید؛ شنیده‌ام به دین محمد پیوستی و از خدایان روی گردانده‌ای؟! آنگاه سیلی محکمی بر صورت او فرود آورد.

فاطمهش که به کمک همسرش آمده بود تا برادرش بدو آسیبی نرساند آنچنان سیلی ای از عمرس دریافت کرد که خون از صورت او جاری گردید. او با چهره‌ای خون‌آلود خطاب به برادرش گفت: آری! ما به خدا و رسولش ایمان آورده‌ایم و در این راستا از هیچ‌کس باکی نداریم.

عمرس وقتی با چنین دلاوری و شهامتی روبرو شد، کمی درنگ کرد و گفت: کتابتان را بیاورید تا ببینم چه می‌گوید؟

آن زن مؤمن و دلاورگفت: تو مشرک و نجس هستی و جایز نیست این کلام پاک الهی را لمس نمایی. فقط در صورتی می‌توانی بدان دست یابی که غسل کنی و خود را پاک نمایی.

عمرس ناچار خواسته‌ی خواهرش را عملی کرد و غسل نمود و فاطمهش آن مقدار از صفحات قرآن را که نزدش بود، برای او آورد.

عمرس که با خواندن چند آیه از قرآن تحت تأثیر کلام الهی قرار گرفته بود، خطاب به خواهرش گفت: چه نیکو کلامی است قرآن...!.

فاطمهش با شنیدن این سخن خوشحال شد و فریاد زد: لا اله الا الله، محمد رسول‌الله. سپس خباب را که از ترس برادرش مخفی شده بود، فراخواند و از او خواست تا برادرش را به ایمان و اسلام رهنمون گرداند. خباب او را راهنمایی کرد تا نزد رسول‌خداج برود.

عمر فاروقس نزد آن حضرتج رفت و اسلام خویش را ابراز نمود و به صف مسلمانان پیوست. سراسر وجود فاطمه را شادی و سرور فراگرفته بود و به اسلام برادرش مباهات می‌کرد. عمرس که عدالت و شجاعت او زبانزد خاص و عام بود با کمک خواهرش، مسلمان گردید و چندی نگذشت که خلیفۀ رسول‌خداج و امیر مؤمنان شد.