زهد و وَرَعِ سلمان س

زهد در شریعت اسلام به معنای جای ندادن دنیا و لذت‌های آن در دل و صرف نمودن مال دنیا در راه رضای خداوند متعال می‌باشد.

بنابراین، زاهد کسی است که در دنیا دل خود را به نسب، جمال، مقام و شهرت و مال... خوش نمی‌کند، اگر چه همه‌ی آنها را داشته یا دسترسی به آنها برایش میسر باشد. انسان زاهد هرگز به وفور نعمت‌های الهی مغرور و فریفته نشده و برای از دست رفتنشان اندوهگین نخواهد شد.

زهد از انواع عبادت بوده و یکی از نشانه‌های ولایت و سروری است. وَرَعْ هم به معنای ترک امور بیهوده، اعم از نگاه، فکر، سخن، رفت و آمد و سایر حرکات ظاهری و باطنی می‌باشد.

بنابراین، انسان باید از عمر محدود خود، نهایت استفاده را ببرد و همیشه به اموری بپردازد که خیر و منفعت دین و دنیایش را در برداشته باشد تا سبب نجات و رستگاریش گردد.

ورع، اساس اسلام و رمز دینداری است. ابوهریره س از پیامبر ص روایت کرده است که: ایشان فرمودند: فردای قیامت، اهل ورع و زهد، هم‌نشینان من می‌باشند.

و از امام احمد بن حنبل س نقل شده که زهد بر سه نوع است:

نوع اوّل: ترک حرام، و این زهدی است که هر مسلمان باید به آن متّصف باشد؛ زیرا بر هر مسلمانی واجب است که از همه‌ی محرمات دوری بجوید.

نوع دوّم: ترک کارهای حلالی که جزء امور ضروری به حساب نمی‌آیند و انجام آنها گناه نیست؛ زیرا زیاده‌روی در امور مباح هم امکان دارد انسان را به غفلت بکشاند.

نوع سوّم: ترک آنچه انسان را از خدای متعال غافل می‌گرداند، و این زهد عارفین بالله بوده و والاترین درجه‌ی زهد است که سلمان س و بقیه‌ی اصحاب ممتاز حضرت رسول، از این زهد برخوردار بودند.

زمانی که دنیا به سلمان رو آورده بود و رهبری هزاران مسلمان را در بهترین و پر رونق‌‌ترین شهرهای دنیا (مداین عراق) به عهده داشت، با کمال ایمان و عزّت نَفْس و بدون هیچ اعتنایی به لذت‌های دنیوی، ورع و زهد حقیقی را توشه‌ی خود قرار داده و پست و مقام دنیوی را تنها وسیله‌ای برای اجرای احکام الهی و استقرار عدالت اجتماعی و ترویج حق و اشاعه‌ی فرهنگ دینی می‌دانست و بس.

حافظ ابونعیم در حلیة الأولیاء، از امام حسن بصری / نقل کرده که می‌گفت: «زمانی که سلمان س هر ماه پنج هزار درهم حقوق داشت و بر بیش از سی هزار مسلمان حاکم بود، یک عبا بیشتر نداشت، که با نیمی از آن خود را می‌پوشاند و نیمی دیگر از آن را فرش می‌کرد و بر روی آن نماز می‌خواند و حقوق خود را میان مستمندان تقسیم می‌کرد».

از مالک بن انس س روایت شده که: سلمان س در آغاز خانه‌ای نداشت و هر جا سایه‌ای می‌یافت، استراحت می‌کرد. تا این که یکی از دوستانش به او گفت: آیا نمی‌خواهی خانه‌ای برایت بسازیم که از گرما و سرما در امان باشی؟ سلمان گفت: چگونه خانه‌ای؟ دوستش گفت: خانه‌ای که طول و عرض و بلندی آن به اندازه‌ی خودت باشد. سلمان موافقت کرد و به این ترتیب خانه‌ای برایش ساختند که هرگاه در آن می‌ایستاد، سرش به سقف آن می‌رسید و هرگاه می‌خوابید، نمی‌توانست به راحتی پای خود را در آن دراز کند.

و از ابو عبدالرحمن سلّمی س روایت شده که: سلمان با دختری از قبیله‌ی کنده ازدواج نمود. چون شب زفاف فرا رسید، بعضی از دوستانش تا خانه‌ی همسرش همراه او رفتند. وقتی به در خانه رسیدند، سلمان گفت: خداوند جزای خیرتان دهد حالا برگردید به خانه‌هایتان. وقتی خواست وارد خانه شود مشاهده کرد که خانه را مزیّن کرده‌اند و با پارچه‌های رنگارنگ «حجله» بسته‌اند. به همین خاطر ایستاد و گفت: این خانه بیمار شده که این گونه آن را پوشانده‌اید، یا کعبه به این جا آمده؟ و وارد آن خانه نشد تا وقتی که تمام آن پارچه‌ها را جمع کردند، مگر پارچه‌ای که به عنوان پرده‌ی در نصب شده بود. وقتی وارد خانه شد، مشاهده کرد چند نوع خوراک و مقداری وسایل خانه در آن جا قرار داده‌اند. گفت: این خوراک و وسایل برای کیست؟ گفتند: برای تو و همسرت.

سلمان گفت: ای دوستان! حضرت رسول‌اکرم ص مرا به این توصیه نکرده، بلکه مرا وصیّت نموده که متاع دنیا را جمع نکنم، مگر به مقدار توشه‌ی یک سفر که مسافر با خود برمی‌دارد.

و در گوشه‌ای دیگر خدمتگزارانی را دید که بر پای ایستاده‌اند، پرسید: این خدمتگزاران برای خدمت چه کسی آمده‌اند؟ گفتند: برای خدمت تو و همسرت.

سلمان گفت: دوستان ارجمند! حضرت رسول ص مرا به این امر توصیه نفرموده، بلکه مرا وصیّت نموده است که کسی را نزد خود نگه ندارم، مگر آن کسی که با او ازدواج کرده‌ام.

سپس به زنانی که آن جا بودند ـ از همسایگان و دوستان ـ گفت: آیا من و همسرم را به حال خودمان وامی‌گذارید؟ آنها گفتند: آری! و از آن جا بیرون رفتند.

پس از آن، سلمان پرده را کشید و در کنار همسرش نشست و دست خود را بر پیشانی او نهاد و برای او دعای خیر و برکت کرد و به او گفت: آیا به حرفم گوش می‌دهی و مطیع فرمانم خواهی بود؟

همسرش گفت: من این جا نشسته‌ام که گوش به فرمان تو باشم.

سلمان گفت: حضرت رسول‌ ص مرا سفارش نموده که هرگاه با همسرت نشستی، او را به طاعت و فرمان‌برداری خداوند متعال امر کن. آنگاه هر دو بلند شدند و نماز سنّت زفاف را به جا آوردند. صبح روز بعد، عده‌ای از یاران سلمان به زیارتش رفتند و ضمن احوال‌پرسی از او پرسیدند که همسرت چگونه بود؟ سلمان ابتدا توجّهی به پرسش آنها نکرد؛ امّا وقتی چندین بار آن را تکرار کردند، سلمان در جواب آنها گفت: خداوند عزوجل دروازه‌ها و پرده‌ها را برای این قرار داده، تا اموری که در پشت آنها انجام می‌گیرند، از انظار مردم مستور باشند. بنابراین، به هیچ عنوان برای انسان مؤمن صحیح نیست که از آنچه مخفیانه در پشت پرد‌ه‌ها انجام می‌گیرد، کنجکاوی کند؛ زیرا من از رسول‌خدا ص شنیدم که می‌فرمود: «اگر کسی اموری را که در پشت پرده با همسرش انجام می‌دهد برای دیگران بازگو نماید، همانند الاغی است که در انظار مردم با جفت خود نزدیکی می‌کند» [۱۲].

از ابولیی کندی نقل شده که: روزی برده‌ی سلمان به او گفت: مرا به خودم بفروش تا آزاد شوم.

سلمان گفت: مگر چیزی داری که خودت را بخری؟

برده گفت: خیر. سلمان گفت: پس از کجا می‌‌آوری؟

برده گفت: از مردم جمع می‌کنم.

سلمان گفت: آیا می‌خواهی صدقات و چرک اموال مردم را به من بخورانی؟ هدف از ذکر این روایت، بیان اخلاق و رفتار سلمان است که در حقیقت از رهروان حقیقی حضرت رسول ص و از جمله راهنمایان امین و مخلص ما به سوی حق و حقیقت می‌باشد. چنان که حضرت محمد ص فرمودند: «أصحابی کالنجوم بأیهم اقتدیتم اهتدیتم» [۱۳]. یعنی: «یاران من مانند ستاره‌های آسمان هستند، به هر کدام اقتدا نمایید، راه راست را یافته‌اید».

ما باید بدانیم همان‌طور که این بزرگان در همه‌ی لحظات عمر خویش، شخصیّت اسلامی خود را نگه داشته و از بسیاری از امور مباح دوری گرفته‌اند، ما نیز اگر بخواهیم می‌توانیم از کلیه‌ی محرّمات و کارهایی که در آنها شبهاتی وجود دارد، دوری نماییم و از الگوهایی که پیامبر ص مشخص نموده، پیروی نماییم.

اما اگر در زندگی خود ـ مانند حیوان ـ هیچ هدفی نداشته باشیم و هر کاری را به تبعیت از هواهای نفسانی و یا تقلید از دیگران انجام دهیم و از اسوه‌های نیک و حسنه خود دوری بگیریم، آنگاه زمان بدبختی و ذلت ما فرا می‌رسد. پس نباید وجودحقیقی خود را از دست داد. این حقیقتی است که با چشم خود می‌بینیم و با گوش خود می‌شنویم و هیچ نیازی به دلیل و برهان ندارد.

در حال حاضر، بسیاری از مسلمانان، کارهایی انجام می‌دهند که با احکام دین مقدّس اسلام منافات کامل دارد. در منازل، مجالس، خیابان‌ها، معاملات، اداره‌ها، جشن‌ها و تفریح‌ها محرّماتی انجام می‌گیرد که پشت انسان مسلمان را می‌شکند. با دیدن آنها این سؤال پیش می‌آید که این قبیل افراد چگونه می‌توانند ادعا کنند که مسلمان هستند و از حضرت رسول‌ ص پیروی می‌نمایند.

آری! عامل اصلی تمام بدبختی‌های امروز و دیروز مسلمان‌ها، دور شدن از تقوای الهی و کناره‌گیری از دستورات پیامبر ص و اصحاب کرام ایشان است. که اولین و مهمترین عارضه‌ی خطرناک و اسف‌انگیز آن، حبّ دنیا و غفلت از آخرت می‌باشد.

حبّ دنیا انسان را از واجباتش باز می‌دارد و غفلت از آخرت او را به سوی ارتکاب گناه می‌کشاند. این دو صفت کم‌کم انسان را از مسیر حق خارج نموده و او را به وادی ضلالت و گمراهی و سرانجام به قعر جهنم سوق می‌دهند.

سلمان س در خوراک نیز ورع را رعایت می‌کرد. او نیز مانند سایر صحّابه‌ی کرام، اعتقاد داشت که انسان برای خوردن و آشامیدن آفریده نشده و می‌دانست که سیری زیاد، نه تنها سبب غفلت و تاریکی دل می‌شود، بلکه بیماری‌های جسمی را نیز به دنبال خواهد داشت. بنابراین، تنها به اندازه‌ای که برای عبادت و طاعت خداوند متعال توانایی داشته باشد، می‌خورد و می‌آشامید. و چه بسا شب‌هایی که خود گرسنگی را تحمّل می‌کرد و خوراک خود را به فقرا و نیازمندان می‌بخشید.

ابن ماجه و حاکم ـ رحمهما الله تعالی ـ از عطیه بن عامر س روایت کرده‌اند: سلمان را دیدم که وی را به خوردن غذا مجبور می‌کنند اما او می‌گفت: کافی است بیشتر از این نمی‌خورم؛ زیرا من از رسول‌خدا ص شنیدم که می‌فرمود: سیرترین مردم در دنیا، گرسنه‌ترین آنها در آخرت می‌باشند. و باز به من فرمود: ای سلمان! همانا که دنیا زندان مؤمن و بهشت کافر است.

گرچه سلمان عابدی زاهد بود و از بسیاری از مباحات دوری می‌کرد، امّا گاهاً در فرصت‌های مناسب، برای خوشحال بودن اهل مجلس، شوخی‌هایی در خور مجلس می‌نمود.

امام طبرانی / از ابی وائل نقل کرده که: روزی من و یکی از دوستانم به زیارت سلمان رفتیم. چون وقت غذا شد، سلمان گفت: اگر رسول‌خدا ص ما را از تکلّف نهی نکرده بودند، تا آن جا که در توان داشتم، از شما پذیرایی می‌کردم، امّا حال آنچه داریم برایتان می‌آورم و خود را به تکلّف و سختی نمی‌اندازم.

آنچه سلمان در منزل داشت، چیزی نبود به جز اندکی نان و نمک و آب.

دوستم گفت: اگر در آب نمک مقداری زعتر (پونه‌ی کوهی = أوشن) می‌ریختی، بسیار خوشمزه می‌شد. سلمان به خاطر اکرام و حرمت مهمان‌هایش، آفتابه‌ی خود را در گرو فروشنده‌ی زعتر نهاد و آن را نیز آورد. بعد از صرف غذا، دوستم دعای بعد از طعام را خواند و گفت، «الحمدلله الذی قنّعنا بما رزقنا»، یعنی: «سپاس باد خداوندی که ما را به آنچه روزی رسانده، قانع ساخته است».

سلمان چون این دعا را از او شنید، گفت: اگر به رزقت قانع بودی اکنون آفتابه‌ی من در گرو فروشنده‌ی زعتر نمی‌بود.

ابونعیم و طبرانی ـ رحمهما الله تعالی ـ از ابوالبختری نقل کرده‌اند که: روزی اشعث بن قیس و جریر بن عبدالله به زیارت سلمان مشرّف شده و پس از اسلام و عرض ادب، گفتند: آیا شما یار رسول‌الله هستید؟ سلمان گفت: نمی‌دانم.

چون آن دو مشکوک شدند، سلمان گفت: یار حقیقی رسول‌ ص کسی است که همراه آن حضرت وارد بهشت شود.

پس از آنکه اشعث و جریر مطمئن شدند که وی سلمان فارسی س است، گفتند: ما از نزد ابوالدرداء آمدیم.

سلمان گفت: پس هدیه‌ای که به شما داده تا به من برسانید کجاست؟

گفتند: ابوالدرداء هدیه‌ای به دست ما نداده است!.

سلمان گفت: از خدا بترسید و امانتی را که در اختیار شماست، ادا نمایید؛ زیرا هر کسی که از نزد ابوالدرداء به این‌جا آمده، حتماً هدیه‌ای نیز برای من آورده است.

آنها گفتند: خواهش می‌کنیم ناراحت نشوید، این اموال و دارایی‌های ماست، هرچه می‌خواهید از آن بردارید.

سلمان گفت: من چیزی جز هدیه‌ی خود نمی‌خواهم.

گفتند: به خدا سوگند که ابوالدرداء چیزی به من دست ما نداده، اما وقتی که می‌خواستیم حرکت کنیم، به ما توصیه نمود جایی که شما می‌روید شخصی وجود دارد که رسول‌الله ص وی را بسیار دوست می‌داشت پس هرگاه آن جا رسیدید، نز او بروید و سلام مرا نیز به او برسانید.

سلمان گفت: من هدیه‌ای جز همین (سلام) از شما نمی‌خواهم و چه هدیه‌ای بهتر از این؟