یاد آوری

بر فردوسی به جهت این که رافضی بود این فتوحات عظیم مسلمانان، زوال سلطنت ایرانیان و شکست و هزیمت مجوسیان، بسیار سخت آمده است و تاب تحمل آن را نکرده و هنگام نوشتن احوال جنگ قادسیه در شاهنامه بغض مسلمانان و دشمنی با اعراب در هر لفظ او هویدا است، ابتدا او از طرف [۸۱] خود برای زوال سلطنت ایران مرثیه‌ای نوشت که در آن کلمات بسیار توهین‌آمیزی نسبت به عرب‌ها روا داشته است. سپس در جای جای شاهنامه بر این توهین افزود [۸۲]. فردوسی این را هم تحمل نکرد که رستم سپه‌سالار ایران به دست سربازی معمولی کشته شده. بلکه حضرت سعدس را قاتل وی معرفی کرد، درحالی که حضرت سعد نتوانست حتی در میدان جنگ قادسیه قدم بگذارد، سپس مرثیة [۸۳] قتل یزدگرد را طوری دردناک نوشته است که در حقیقت بیانگر کینه و تأثر قلبی اوست [۸۴].

[۸۱] فردوسی در شاهنامه چنین سروده است: چنان بُد کجا سرفراز عرب
که از تیغ او روز گشتی چو شب
عمر آنکه بُد مومنان را امیر
ستوده ورا خالق بی‌نظیر
گزین سعد وقاص را با سپاه
فرستاد تا رزم جوید زشاه
چو بخت عرب بر عجم چیره شد
همی بخت ساسانیان تیره شد
برآمد ز شاهان جهان را فقیز
نهان شد زرو گشت پیدا پشیز
دگرگون شد چرخ گردون بچهر
ز آزادگان پاک ببرید مهر
[۸۲] اشعار شاهنامه از زبان یزدگرد: همانا که آمد شما را خبر
که ما را چه آمد ز اختر بسر
از این مارخواران هوس چهرگان
ز دانایی و شرم بی‌بهره‌گان
نه گنج و نه نام و نه تخت و نه داد
همی داد خواهند گیتی بیاد
از این زاع ساران بی‌آب رنگ
نه هوش و نه دانش نه نام و نه ننگ
بشیر شتر خوردن و سوسمار
عرب را بجایی رسید است کار
که تخت کیانی کند آرزو
تفو بر تو ای چرخ گردون تفو
[۸۳] اشعارش در این موقع از این قرار است: بدینگونه بر تاجداری نمرد
هم از لشکر او سواری نمرد
دریغ آن سر و تاج و بالا و برز
دریغ آن بر و شاخ و آن دست گرز
دریغ آن سر و تخمه اردشیر
دریغ آن سوار جوان هژیر
تنومند بودی خرد باروان
ببردی خبر زین به نوشیروان
که در آسیا ماهر وی تو را
جهاندار و دیهیم جوی تو را
بدشنه جگرگاه بشکافتند
برهنه به آب اندر انداختند
همانا که آن خاک گریان شود
روانش بدین سوگ بریان شود

شاهنامه فردوسی /۵۲۵
[۸۴] اشعار این موقع از این قرار است: سه روز اندر آن جایگه بود جنگ
با ایرانیان بر ببود آب تنگ
شد از تشنگی دست گردان زکار
هم اسب گران مایه از کار زار
لب رستم از تشنگی شد چو خاک
زبان گشت اندر دهان چاک چاک
خروشی برآمد بکردار رعد
از این سوی رستم و از آن سوی سعد
بپوشید دیدار رستم زگرد
بشد سعد پویان ز جای نبرد
یکی تیغ زد بر سر ترک وی
که خون اندر آمد ز ترکش بروی
چو رخسار رستم بخون تیره گشت
جهان جوی تازی بر او چیره گشت