۵ نقد احادیث شیخ کلینی

۱- کتاب کافی چنانکه گفتیم به سه بخش (اصول، فروع، روضه) تقسیم شده است و هر سه بخش به چاپ رسیده و در دسترس قرار دارد. در اصول کافی بابی دیده می‌شود با عنوان «باب النهي عن الأشراف علی قبر النبي -ج-» در این باب که «مشرف شدن بر قبر پیامبر -ج-» را نهی نموده است تنها یک حدیث آمده و شیخ کلینی با اعتماد بر آن حدیث، چنین عنوانی را برگزیده است که در حقیقت فتوای او را نشان می‌دهد. امّا این یک حدیث بقدری دور از عقل است که شارحین کافی همگی در تفسیرش درمانده‌اند. سند و متن حدیث به قرار زیر است:

«عدة من أصحابنا، عن أحمد بن محمد البرقي، عن جعفر بن المثني الخطيب قال: کنت بالمدينه وسقف المسجد الذي يشرف علی القبر قد سقط والفعله يصعدون وينزلون ونحن جماعة. فقلت لأصحابنا من منکم موعد يدخل علی أبي عبد الله -÷- الليلة؟ فقال مهران بن أبي بصير: أنا. وقال إسماعيل بن عمار الصيرفي: أنا. فقلنا لهما: سلاه لنا عن الصعود لنشرف علی قبر النبي - -ج- - فلما کان من الغد لقينا هما، فأجتمعنا جميعا فقال إسماعيل قد سألنالکم عما ذکرتم، فقال: ما أحب لأحد منهم أن يعلو فوقه ولا آمنه أن يرد شيئا يدهب منه بصره، أو يراه قائما يصلّي، أو يراه مع بعض أزواجه - -ج. [۵۲]

یعنی: «گروهی از یاران ما از احمد بن محمّد برقی روایت کرده‌اند و او از جعفر بن مثنّی مشهور به خطیب شنیده که گفت:

من در مدینه بودم و (بخشی از) سقف مسجد نبوی که بر فراز قبر پیامبر -ج- قرار داشت ریخته بود و کارگران بالا و پایین می‌رفتند و من به همراه جماعتی آنجا بودم. به رفقای خود گفتم چه کسی از شما امشب با ابو عبدالله (امام صادق -÷-) وعدۀ ملاقات دارد و بر او وارد می‌شود؟ مهران بن ابی بصیر گفت: من. و اسماعیل بن عمار صیرفی نیز گفت: من. ما به آن دو گفتیم که از امام صادق در بارۀ بالا رفتن (و مشرف شدن) بر قبر پیامبر -ج- سؤال کنید تا (اگر جایز باشد) ما هم بر فراز قبر پیامبر -ج- رویم! چون روز بعد فرا رسید با آن دو تن، روبرو شدیم و همگی گرد آمدیم. اسماعیل گفت: آنچه گفته بودید ما از ابو عبدالله برایتان پرسیدیم، در پاسخ گفت: من دوست ندارم که هیچ یک از شما بالای قبر (پیامبر -ج-) برآید و او را ایمن نمی‌گردانم از اینکه در آنجا چیزی دیده کور شود! یا پیامبر را به نماز ایستاده مشاهده کند، یا او را با برخی از همسرانش (در آنجا) ببیند».!!

این حدیث بلحاظ سند و متن، ساقط است زیرا:

اوّلاً: جعفر بن مثنّی مشهور به خطیب، معاصر امام رضا -÷- بوده و در زمان امام صادق -÷- نمی‌زیسته است! چنانکه مجلسی در کتاب «مرآة العقول» می‌نویسد: «فإن جعفر بن المثني من أصحاب الرضا -÷- ولم يدرک زمان الصادق -÷.

یعنی: «جعفرین مثنّی از همراهان امام رضا بوده و زمان امام صادق را در نیافته است».

ثانیاً جعفربن مثنی مذهب واقفی [۵۳] داشته و علمای رجال شیعی به هیچ وجه او را توثیق نکرده‌اند. مامقانی در کتاب «تنقیح المقال» در بارۀ وی می‌نویسد: «هذا واقفي لم يوثق» [۵۴]! «این مرد، مذهب واقفی داشته و توثیق نشده است».

ثالثاً اگر مقصود از دین پیامبر خدا -ج-، رؤیت جسم آن حضرت در زیر خاک بوده است که این امر ممکن نبود و چنانچه مقصود، دیدن روح پیامبر اکرم -ج- باشد، روح دیدنی نیست و گرنه، همۀ کارگرانی که برای تعمیر سقف مسجد بر بالای قبر می‌رفتند باید روح پیامبر و همسرش را دیده کور شده باشند!

رابعاً اگر هر کس بر قبر پیامبر خدا -ج- نظر افکند، بیم آن می‌رود که نابینا شود، چرا رسول خدا -ج- از این کار نهی نفرموده و بر خسارت امّتش راضی شده است؟!

۲- شیخ کلینی روایت عجیب دیگری در «باب مولد النبی -ج- و وفاته» از اصول کافی آورده که ذیلاً ملاحظه می‌شود:

«محمد بن يحيی، عن سعد بن عبد الله، عن إبراهيم بن محمد الثقفي، عن علي بن المعلي، عن أخيه محمد، عن درست بن أبي منصور، عن علي بن أبي حمزه، عن أبي بصير، عن أبي عبد الله - -÷- - قال: لما ولد النبي - -ج- - مکث أياما ليس له لبن فالقاه أبو طالب علی ثدي نفسه فأنزل الله فيه لبنا فرضع منه أياماً حتی وقع أبو طالب علی حليمه السعديه فدفعه إليها». [۵۵]

یعنی: «محمّد بن یحیی از سعد بن عبدالله و او از ابراهیم ثقفی و او از علی بن معلّی و او از برادرش محمّد، و او از درست بن ابی منصور و او از علی بن ابی حمزه و او از ابی بصیر گزارش نموده است که امام ابو عبدالله صادق -÷- گفت:

چون پیامبر اسلام -ج- زاده شد چند روزی بدون شیر به سر برد، پس،

ابوطالب او را به پستان خود افکند و خدا در پستان ابو طالب شیر نازل کرد! پس کودک چند روز از پستان ابوطالب شیر خورد تا هنگامی که ابوطالب، حلیمه سعدیه را یافت و کودک را (برای شیر دادن) به او سپرد»!!

این روایت نیز به لحاظ سند و متن مخدوش است. احتمال می‌رود راوی نادانش برای آن که نسبت قرابت و همخونی میان پیامبر -ج- و علی -÷- را استوارتر کند به جعل چنین افسانه‌ای پرداخته است. چه لزومی داشت که خداوند در پستان ابوطالب برای برادرزاده‌اش شیر فراهم آورد؟ مگر ممکن نبود که مثلاً این شیر در سینۀ همسر جوان ابوطالب -فاطمۀ بنت أسد- فراهم آید؟ همان زن مهربانی که بعدها پرستاری محمّد -ج- را در خانۀ ابو طالب بعهده گرفت و او را مانند فرزندانش دوست می‌داشت. برخی از راویان این روایت همچون متن آن، ناشناخته و مطعون‌اند. مثلاً در بارۀ علی بن معلّی نوشته‌اند: «فهو مجهول الحال» [۵۶]! همچنین در بارۀ درست بن ابی منصور، علمای رجال گفته‌اند که وی واقفی مذهب بوده است [۵٧]. روشن است که اشخاص خردمند و درست باور نمی‌توانند راوی چنین آثاری باشند.

۳- شیخ کلینی در همان «باب مولد النبی -ج-» از اصول کافی روایتی در بارۀ معراج رسول خدا -ج- آورده که سنداً و متناً ناموثّق شمرده می‌شود. روایت مزبور بدینگونه در اصول کافی نقل شده است:

«عدة من أصحابنا، عن أحمد بن محمد، عن الحسين بن سعيد، عن القاسم بن محمد الجوهري، عن علي بن أبي حمزة قال: سأل أبو بصير أبا عبد الله -÷- وأنا حاضر فقال جعلت فداک کم عرج برسول الله -ج-؟ فقال مرتين فأوقفه جبرئيل موقفا، فقال له: مکانک يا محمد! فلقد وقفت موقفا ما وقفه ملک قط ولا نبي، إن ربک يصلي! فقال يا جبرئيل و کيف يصلّي؟! قال: يقول: سبوح قدوس أنا رب الملائکة والروح، سبقت رحمتي غضبي. فقال: اللهم عفوک عفوک. قال: وکان کما قال الله: قاب قوسين أو أدني الحديث». [۵۸]

یعنی: «گروهی از یاران ما از احمد بن محمّد جوهری و او از علی بن أبی حمزه شنیده که گفت: أبو بصیر از امام ابو عبدالله صادق -÷- پرسید و من در آنجا حضور داشتم. گفت: فدایت شوم پیامبر خدا -ج- را چند بار به معراج بردند؟ امام صادق پاسخ داد: دو بار! و جبرئیل او را در ایستگاهی متوقّف کرد و گفت ای محمّد در جایت بایست، اینک در مقامی ایستاده‌ای که هرگز هیچ فرشته و پیامبری در آنجا توقّف نکرده است. همانا خدای تو نماز می‌گزارد! پیامبر پرسید: ای جبرئیل چگونه نماز می‌گزارد؟! گفت: می‌گوید: بس پاک و منزّه (هستم) من خداوندگار فرشتگان و روح هستم، رحمت من بر خشمم پیشی گرفته است. پیامبر گفت: خداوندا از تو درخواست عفو دارم، از تو درخواست عفو دارم، امام صادق گفت: و چنان بود که خدا (در قرآن) فرموده است: کان قاب قوسین او ادنی = فاصله‌اش (به خدا) باندازۀ دو کمان یا نزدیک‌تر بود...».

یکی از راویان این خیر چنانکه ملاحظه شد «قاسم بن محمّد جوهری» است. علاّمۀ مامقانی - رجال‌شناس معروف شیعی - در بارۀ وی می‌نویسد:

«فالرجل إما واقفي غير موثق أو مجهول الحال وقد رد جمع من الفقهاء روايته، منهم المحقق في المعتبر». [۵٩]

یعنی: «این مرد بقولی واقفی مذهب است و بقولی احوالش شناخته نیست (در هر صورت) گروهی از فقهاء روایت وی را رد کرده‌اند که از جملۀ ایشان، محقّق حلّی در کتاب المعتبر است».

متن روایت نیز از چند جهت ایراد دارد. اوّل آنکه ظاهر روایت، خدای سبحان را در جایگاه معینی نشان می‌دهد با اینکه خداوند هیچگاه در مکان محاط نمی‌شود بلکه به نص قرآن بر همه چیز محیط است:

﴿أَلَآ إِنَّهُۥ بِكُلِّ شَيۡءٖ مُّحِيطُۢ ٥٤ [فصلت: ۵۴].

دوّم آنکه نمازگزاردن خدا، امری نامعقول و خرافی است. سوّم آنکه در آیۀ «فکان قاب قوسین او ادنی» از فاصلۀ فرشتۀ وحی با پیامبر سخن رفته است، نه از فاصلۀ پیامبر با خدا! چنانکه سیاق آیات دلالت بر آن دارد و می‌فرماید:

﴿عَلَّمَهُۥ شَدِيدُ ٱلۡقُوَىٰ ٥ ذُو مِرَّةٖ فَٱسۡتَوَىٰ ٦ وَهُوَ بِٱلۡأُفُقِ ٱلۡأَعۡلَىٰ ٧ ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّىٰ ٨ فَكَانَ قَابَ قَوۡسَيۡنِ أَوۡ أَدۡنَىٰ ٩ [التحریم: ۵-٩].

«او را (فرشته‌ای) که نیروهای سخت داشت آموزش داد. (فرشته‌ای) پرتوان که در افق بالاتر ایستاد. سپس نزدیک شد و فرود آمد. پس فاصله‌اش باندازۀ دو کمان یا نزدیک‌تر بود».

بنابراین، تفسیری که در روایت آمده موافق با قرآن نیست و موجب رفع اعتماد از روایت می‌‌شود.

۴- در اصول کافی در «باب ما عند الأئمه من سلاح رسول الله -ج- ومتاعه» داستان خری آمده بنام «عفیر» و شیخ کلینی ماجرای مضحکی در بارۀ این خر نقل می‌‌کند و بدون آنکه سندش را بیاورد می‌نویسد:

«روي أن أمير المؤمنين -÷- قال: إن ذلک الحمار کلم رسول الله -ج- فقال: بأبي أنت وأمي إن أبي حدثني عن أبيه، عن جده، عن أبيه أنه کان مع نوح في السفينه فقام إليه نوح فمسح علی کفله ثم قال: يخرج من صلب هذا الحمار حمار يرکبه سيد النبيين وخاتمهم، فالحمد لله الذي جعلني ذلک الحمار». [۶۰]

یعنی: «روایت شده که امیر مؤمنان -÷- فرمود که آن خر، با رسول خدا -ج- به سخن در آمد و گفت پدر و مادرم فدایت شود! همانا پدرم از پدرش و او از جدّش و او از پدرش برای من حدیث آورد که پدر جدِّ ما با نوح در کشتی همراه بود و نوح برخاسته دستی به کفل او کشید و گفت: از پشت این خر، خری در آید که سرور پیامبران و آخرین ایشان بر آن سوار شود، پس خدا را سپاس که مرا همان خر قرار داده است».!

چنانکه ملاحظه می‌‌شود این روایت، مرسل و مقطوع است و معلوم نیست چه کس این افسانۀ غریب را ساخته و برای شیخ کلینی نقل کرده است و شگفت از کلینی که آن را باور داشته و در کتابی که بقول خود، آن را از «آثار صحیح» فراهم آورده، گنجانیده است!

کسی نمی‌‌داند که این جماعت خران، چگونه حدیث نوح -÷- را در خاطر نگاهداشته‌اند و به یکدیگر رسانده‌اند؟! و نیز بر کسی معلوم نیست که خران، هر یک چند صد سال عمر کرده‌‌اند که از روزگار پیامبر اسلام -ج- تا زمان نوح -÷- را تنها در پنج نسل گذرانده ‌اند؟! سخن گفتن آخرین خر، به زبان فصیح عربی و نقل حدیث بصورتی که محدّثان گزارش می‌‌نمایند، نیز از عجائب است! من گمان می‌کنم کسی با کلینی سر شوخی داشته و این افسانۀ خنده‌ آور را برای او حکایت کرده است.

۵- شیخ کلینی در «باب مولد ابی جعفر محمد بن علی الثانی» از اصول کافی حدیث غریب دیگری آورده است بدین صورت:

«علي بن إبراهيم، عن أبيه قال: استأذن علی أبي جعفر -÷- قوم من أهل النواحي من الشيعه فأذن لهم فدخلوا فسألوه في مجلس واحد عن ثلاثين ألف مسألة فأجاب -÷- وله عشر سنين». [۶۱]

یعنی: «علی بن ابراهیم از پدرش روایت کرده است که گفت: گروهی از شیعیان از شهرهای دور آمدند و از ابو جعفر دوّم (امام جواد -÷-) اجازۀ ورود خواستند. ایشان بدان‌ها اجازه داد و بر او وارد شدند و در یک مجلس، سی هزار مسئله از وی پرسیدند و همه را پاسخ داد در حالی که ده سال داشت»!

این روایت از حیث سند، مقطوع است زیرا پدر علی بن ابراهیم که ابراهیم بن هاشم قمّی باشد معلوم نیست این حکایت را از چه کسی شنیده؟ بویژه که به حضور خود در آن مجلس نیز اشاره‌‌ای نمی‌کند. امّا متن روایت بوضوح بر دروغ بودنش دلالت دارد! زیرا چگونه می‌‌شود که در یک مجلس، به سی هزار مسأله پاسخ داد؟ گیرم که جواب مسائل بر امام جواد -÷- آسان بوده ولی پرسش ‌کنندگان چگونه توانسته‌‌اند از سی هزار مسأله در یک مجلس (فی مجلس واحد) سؤال کنند؟ مگر آن مجلس چند شبانه ‌روز به طور انجامیده است؟!

۶- شیخ کلینی در «کتاب فضل القرآن» از اصول کافی روایتی بدین صورت آورده است:

«علي بن الحکم عن هشام بن سالم عن أبي عبد الله -÷- قال: أن القرآن الذي جاء به جبرئيل -÷- إلی محمد -ج- سبعه عشر ألف آيه». [۶۲]

یعنی: «علی بن حکم از هشام بن سالم از امام ابو عبدالله صادق -÷- روایت کرده که گفت: قرآنی که جبرئیل برای محمّد -ج- آورد هفده هزار آیه بود».!

می‌‌دانیم که آیات شریفۀ قرآن -چنانکه در میان ما است- به هفت هزار آیه نمی‌‌رسد و اگر روایت اصول کافی را صحیح بپنداریم باید بیش از نیم قرآن، حذف شده باشد! و این قول، بکلی باطل و بی‌‌اساس است زیرا با وعدۀ الهی مخالفت دارد که می‌فرماید:

﴿إِنَّا نَحۡنُ نَزَّلۡنَا ٱلذِّكۡرَ وَإِنَّا لَهُۥ لَحَٰفِظُونَ ٩ [الحجر: ٩].

«ما خود این ذکر را فرو فرستادیم و ما خود نگاهبانش هستیم».

و روایت مشهور از علی -÷- نیز وارد شده که رسول خدا -ج- فرمود: «جميع آيات القرآن سته آلاف آيه ومائتا آيه وست وثلاثون آيه». [۶۳] یعنی: «آیات قرآن بر روی هم، شش هزار و دویست و سی و شش آیه است».

امّا آنچه برخی از شارحین اصول کافی احتمال داده‌‌اند که شاید اختلاف روایت کافی با مصحف کنونی بدلیل شمارش آیات باشد، احتمالی ناموجّه است زیرا لازم می‌‌آید که امام صادق -÷- هر آیه ‌ای از مصحف موجود را تقریباً سه آیه به شمار آورده باشد و بطلان این محاسبه روشن است. علاوه بر آنکه با حدیث نبوی مخالفت دارد. ضمناً در سند اصول کافی انقطاع و افتادگی دیده می‌شد زیرا علی بن حکم، با کلینی معاصر نبوده است.

٧- شیخ کلینی در اصول کافی ضمن «باب النوادر» از کتاب التوحید می‌‌نویسد:

«محمد بن أبي عبد الله، عن محمد بن إسماعيل، عن الحسين بن الحسين، عن بکر بن صالح، عن الحسن بن سعيد، عن الهيثم بن عبد الله، عن مروان بن صباح قال قال أبو عبد الله -÷-: إن الله خلقنا فأحسن صورنا وجعلنا عينه في عباده، ولسانه الناطق في خلقه، ويده المبسوطه علی عباده بالرأفه والرحمة، ووجهه الذي يؤتي منه، وبابه الذي يدل عليه، وخزانه في سمائه وأرضه، بنا أثمرت الأشجار، وأينعت الثمار، وجرت الأنهار، وبنا ينزل غيث السماء، وينبت عشب الأرض، وبعبادتنا عبد الله ولو لا نحن ما عبد الله» [۶۴]

یعنی: «محمّد بن ابی عبدالله، از محمّد بن اسماعیل، از حسین بن حسن، از بکر بن صالح، از حسن به سعید، از هیثم بن عبدالله، از مروان بن صالح روایت کرده که امام صادق -÷- گفت: خداوند ما را آفرید و صورت‌های ما را نیکو ساخت، و ما را در میان بندگانش چشم خود قرار داد، و در میان خلقش زبان گویای خود کرد، و ما را دست گشودۀ مهر و رحمتش بر بندگان خود نمود، و ما را چهرۀ خویش قرار داد که از آن سو بدو گرایند و بابی ساخت که بر او دلالت می‌کند، و ما را خزانه‌داران خود در آسمان و زمینش کرد، به سبب ما درختان میوه می‌آورند، و میوه‌ها به پختگی می‌رسند، و رودها جاری می‌شوند، و به سبب ما باران آسمان می‌ریزد، و گیاه زمین می‌روید، و به عبادت ما، خدا پرستش می‌شود و اگر ما نبودیم، خدا پرستیده نمی‌شد».!

اوّلاً در سند این روایت، اشخاص مجهول و ناموثّقی دیده می‌شوند مانند «مروان بن صباح» که مامقانی در بارۀ وی می‌نویسد: «ليس له ذکر في کتب الرجال» [۶۵]! «از این شخص، هیچ نام و نشانی در کتاب‌ها رجال نیامده است»! یا «بکر بن صالح» که یکی از نامورترین دانشمندان امامیه یعنی علاّمۀ حلّی نسبت به وی گفته است: «ضعف جدّا، کثير التفرد بالغرائب» [۶۶]! «این شخس جداً ضعیف است و آثار غریب بسیاری (از امامان) نقل کرده که دیگران آن‌ها را گزارش ننموده‌اند».

ثانیاً از حیث متن، برخی از بخش‌های روایت مذکور، صریحاً برخلاف قرآن است. مثلاً در این روایت آمده که: «خزانه في سمائه وأرضه» «خدا ما را خزانه‌داران خود در آسمان و زمینش قرار داد» با آنکه در قرآن مجید می‌فرماید:

﴿قُل لَّآ أَقُولُ لَكُمۡ عِندِي خَزَآئِنُ ٱللَّهِ [الأنعام: ۵۰].

«بگو به شما نمی‌گویم که خزائن خدا نزد من است».

یا در این روایت می‌خوانیم: لو لا نحن ما عبدالله «اگر ما (آل محمّد -÷-) نبودیم، خدا پرستیده نمی‌شد»! آیا انبیاء پیشین، پرستندگان خدا نبودند؟ در حالی که خداوند در قرآن می‌فرماید:

﴿وَأَوۡحَيۡنَآ إِلَيۡهِمۡ فِعۡلَ ٱلۡخَيۡرَٰتِ وَإِقَامَ ٱلصَّلَوٰةِ وَإِيتَآءَ ٱلزَّكَوٰةِۖ وَكَانُواْ لَنَا عَٰبِدِينَ ٧٣ [الأنبیاء: ٧۳].

«به آنان کارهای نیک و بر پا داشتن نماز و دادن زکات را وحی کردیم و آن‌ها پرستندگان ما بودند».

یعنی: «به آنان کارهای نیک و بر پا داشتن نماز و دادن زکات را وحی کردیم و آن‌ها پرستندگان ما بودند». پس چگونه بر چنین روایت غلوآمیزی می‌توان اعتماد نمود و آن را از «آثار صحیح امامان» شمرد؟

۸- شیخ کلینی در «روضة الکافي» ذیل عنوان «حديث الحوت علی أي شيء هو»؟ می‌نویسد:

«محمد عن أحمد، عن ابن محبوب، عن جميل بن صالح، عن أبان بن تغلب، عن أبي عبد الله - -÷- - قال: سالته عن الأرض علی أي شيء هي؟ قال: علی حوت! قلت: فالحوت علی أي شيء هو؟ قال: علی الماء. قلت: فالماء علی أي شيء هو؟ قال: علی صخره! قلت: فعلی أي شيء الصخره؟ قال: علی قرن ثور أملس! قلت: فعلی أي شيء الثور؟ قال: علی الثري! قلت: فعلی أي شيء الثري؟ فقال: هيهات، عند ذلک ضل علم العلماء». [۶٧]

یعنی: «محمّد از احمد، از ابن محبوب، از جمیل بن صالح، از آبان بن تغلب روایت کرده که گفت: از ابو عبدالله صادق - -÷- - پرسیدم زمین بر چه چیز تکیه دارد؟ گفت: بر ماهی! گفتم: ماهی بر چه چیز تکیه دارد؟ گفت: بر آب، گفتم: آب بر چه چیز تکیه دارد؟ گفت: بر سنگ سخت! گفتم: سنگ سخت بر چه چیز تکیه دارد؟ گفت: بر شاخ گاو نرم تن! گفتم: گاو بر چه چیز تکیه دارد؟ گفت: بر خاک نمناک! گفتم: خاک نمناک بر چه چیز تکیه دارد؟ گفت: هیهات، در اینجا دانش دانشمندان گم گشته است»!

خرافی بودن متن این روایت روشن است و نیازی به نقد آن نیست.

شیخ کلینی در «روضة الکافي» روایت دیگری آورده که با روایت پیشین پیوند دارد و «علت وقوع زلزله در زمین» را توضیح می‌دهد، روایت مزبور چنین است:

«علي بن محمد، عن صالح، عن بعض أصحابه، عن عبد الصمد بن بشير، عن أبي عبد الله - -÷- - قال: إن الحوت الذي يحمل الأرض أسر في نفسه أنه إنما يحمل الأرض بقوته! فأرسل الله تعالی إليه حوتا أصغر من شبر وأکبر من فتر، فدخلت في خيا شيمه، فصعق فمکث بذلک أربعين يوما ثم إن الله عز وجل راف به ورحمه وخرج. فإذا أراد الله -جل وعز- بأرض زلزله بعث ذلک الحوث إلی ذلک الحوث فإذا راه اضطرب فتزلزلت الأرض». [۶۸]

یعنی: «علی بن محمّد از صالح، از برخی یارانش، از عبدالصّمد بن بشیر، از ابو عبدالله صادق -÷- روایت کرده که گفت: همانا آن ماهی که زمین را حمل می‌کند، این فکر در ضمیرش گذشت که وی با نیروی خود به حمل زمین می‌پردازد! پس خدای تعالی ماهی (کوچکی) به سویش فرستاد که از یک وجب کوچک‌تر و از فاصلۀ میان انگشت شست و سبّابه بزرگ‌تر بود. آن ماهی کوچک بدرون بینی وی رفت و او غش کرد. پس، چهل روز در بینی وی ماند آنگاه خداوند بزرگ بر ماهی حامل زمین، رأفت و رحمت آورد و ماهی کوچک از بینی او بیرون شد. و هر گاه که خدای عزّوجلّ بخواهد تا در زمین زلزله‌ای پدید آید همان ماهی کوچک را به سوی ماهی بزرگ می‌فرستد و چون دیده‌اش بر او افتد، بر خود می‌لرزد و در زمین زلزله پدید می‌آید».!

هر چند این روایت مانند روایت پیشین نیاز به تحقیق ندارد! ولی یادآور می‌شویم که معلوم نیست «صالح» روایت مذکور را از چه کسی شنیده است. زیرا تعبیر «بعض أصحابه» در سند این حدیث، از مجهول بودن راوی آن حکایت می‌کند.

٩- شیخ کلینی در «روضۀ کافی» آورده است:

«عنه (علي بن محمد) عن صالح، عن الوشاء، عن کرّام، عن عبد الله بن طلحه قال سألت أبا عبد الله - -÷- - عن الوزغ [۶٩]! فقال: رجس وهو مسخ کله! فإذا قتلته فأغتسل. فقال: إن أبي کان قاعدا في الحجر ومعه رجل يحدثه فإذا هو بوزغ يولول بلسانه، فقال أبي للرجل: أتدري ما يقول هذا الوزغ؟ قال: لا علم لي بما يقول. قال: فإنه يقول: والله لئن ذکرتم عثمان بشتيمه لأشتمن عليا حتی يقوم من هيهنا! قال: وقال أبي: ليس يموت من بني أميه ميت إلا مسخ وزغا ... الحديث»! [٧۰]

یعنی: «از علی بن محمّد، از صالح، از وشّاء، از کرّام، از عبدالله بن طلحه روایت شده که گفت: از ابو عبدالله صادق - -÷- - در بارۀ مارمولک (چلپاسه) پرسیدم. گفت: پلید است و همۀ انواعش از حیواناتی به شمار می‌روند که مسخ شده‌اند! پس چون آن را کشتی غسل کن! سپس امام صادق گفت: پدرم در حجر اسماعیل نشسته بود و مردی با وی بود که با پدرم صحبت می‌کرد، ناگاه مارمولکی را دید که با زبانش صدایی بر می‌آورد، پدرم به آن مرد گفت: آیا می‌دانی که این مارمولک چه می‌گوید؟ آن مرد پاسخ داد: خیر، نمی‌دانم چه می‌گوید. پدرم گفت: او می‌گوید: بخدا قسم اگر عثمان را دشنام دهید تا هنگامی که این مرد (امام باقر) از اینجا برخیزد، من علی -÷- را دشنام خواهم داد! آنگاه (امام صادق) گفت، پدرم فرمود: هیچ یک از بنی امیه نمی‌میرد مگر آنکه بصورت مارمولکی مسخ می‌شود ...»!!

در سند این روایت، نام «کرام» برده شده که همان «عبدالکریم بن عمرو» باشد و بقول نجاشی در کتاب رجالش، واقفی مذهب بوده است [٧۱] (هر چند مامقانی از او دفاع می‌نماید). راوی دیگر آن، عبدالله بن طلحه است که مامقانی درباره‌اش می‌نویسد: «لم نقف فيه علی مدح يدرجه في الحسان». [٧۲]

یعنی: «در کتب رجال به ستایشی از او واقف نشده‌ایم که وی را در درجۀ حسان (راویان امامی مذهب و ممدوح) قرار دهد». متن روایت دلالت دارد بر اینکه مارمولک، ناصبی و دشمن امیر المؤمنین -÷- است! اما به درجه‌ای از فهم و ادراک نائل شده که عقاید آدمیان را می‌داند و بر مسائل تاریخی با آن‌ها به مجادله بر می‌خیزد و در قضیۀ خلافت، از عثمان بن عفان جانبداری می‌کند! البته وجود این روایت نباید مایۀ شگفتی شود زیرا هنگامی که قرار است الاغ، محدّث باشد، مارمولک هم باید مورّخ و متکلّم به شمار آید!

۱۰- شیخ کلینی در «اصول کافی» در «باب مجالسه أهل المعاصي» روایتی آورده که سند آن بلحاظ علم رجال، بی‌اشکال است [٧۳] ولی متن حدیث با قرآن مجید سازگاری ندارد و باید بطلان آن اعلام گردد بویژه که برخی از «اعلام» [٧۴] بدان استناد و استدلال نموده‌اند. متن حدیث بشرح زیر است:

«محمد بن يحيی، عن محمد بن الحسين، عن أحمد بن محمد بن أبي نصر، عن داوود بن سرحان، عن أبي عبد الله - -÷- - قال رسول الله - -ج- - إذا رأيتم أهل الريب والبدع من بعدي فأظهروا البرائة منهم وأکثروا من سبئهم والقول فيهم والوقيعه وبا هتوهم کيلا يطمعوا في الفساد في الإسلام ويحذرهم الناس ولا يتعلموا من بدعهم، يکتب الله لکم بذلک الحسنات ويرفع لکم به الدرجات في الآخره». [٧۵]

یعنی: «محمّد بن یحیی، از محمّد بن حسین، از احمد بن محمّد بن ابی نصر، از داوود بن سرحان از ابو عبدالله صادق روایت کرده است که گفت رسول خدا - -ج- - فرمود: پس از من هنگامی که اهل شک و بدعت را دیدید بیزاری خود را از آن‌ها آشکار کنید و دشنام بسیار بدان‌ها دهید و در بارۀ آنان بدگویی کنید و به ایشان بهتان زنید تا نتوانند به فساد در اسلام طمع بندند و در نتیجه، مردم از آنان دوری گزینند و بدعت‌های ایشان را نیاموزند (که اگر چنین کنید) خداوند برای شما در برابر این کار، نیکی‌ها نویسد و درجات شما را در آخرت بالا برد»!!

شک نیست که اهل بدعت، سزاوار سرزنش و نکوهش هستند ولی بهتان زدن به ایشان شرعاً و عقلاً جایز نیست چرا که اولاً قرآن مجید می‌فرماید:

﴿وَلَا يَجۡرِمَنَّكُمۡ شَنَ‍َٔانُ قَوۡمٍ عَلَىٰٓ أَلَّا تَعۡدِلُواْۚ [المائدة: ۸].

«دشمنی با گروهی، شما را به بی‌عدالتی در بارۀ آن‌ها وادار نکند».

و ثانیاً عقل حکم می‌کند که بهتان زدن به بدعتگذاران از عاقبت نیکی برخوردار نخواهد بود زیرا ممکن است دیر یا زود، نادرستی آن بهتان آشکار شود، و مایۀ رسوایی بهتان زننده را فراهم آورد و اعتماد از دیگر سخنان او نیز برخیزد و در نتیجه، کار به زیان اهل حق و به سود اهل بدعت تمام شود. بعلاوه، دشنام دادن به مخالفان و بدعتگذاران موجب می‌شود که آن‌ها نیز به اهل حق و مقدّسات آن‌ها اهانت ورزند چنانکه در قرآن کریم می‌خوانیم:

﴿وَلَا تَسُبُّواْ ٱلَّذِينَ يَدۡعُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ فَيَسُبُّواْ ٱللَّهَ عَدۡوَۢا بِغَيۡرِ عِلۡمٖۗ [الأنعام: ۱۰۸].

«کسانی را که (مشرکان) جز خدا می‌خوانند دشنام مدهید زیرا که ایشان نیز ستمگرانه و ناآگاهانه به خدا دشنام می‌دهند».!

ناگفته نماند که برخی از شارحان کافی، عبارت «باهتوهم» را چنین تفسیر نموده‌اند که «با دلیل و برهان، بدعتگذاران را حیران سازید» ولی این معنا با لغت عرب، سازگاری ندارد زیرا هر چند فعل ثلاثی مجرد «بهت» بمعنای: دهش و سکت متحیرا (مدهوش و حیرت زده خاموش شد) آمده است ولی این فعل، چون به باب «مفاعله» رود و بصورت «باهت» در آید بمعنای: «حيرة وأدهشه بما يفتری عليه من الکذب» بکار می‌رود یعنی: «با دروغی که به او بست، وی را حیرت زده و مدهوش ساخت» [٧۶]! آری، با دروغ بستن به بدعتگذاران، نمی‌توان از اسلام دفاع کرد و از پاداش خداوندی بهره‌مند شد بلکه با برهان و دلیل باید به این امتیاز دست یافت که «الغايات لا تبرر الوسائط»! «هدف‌ها، وسیله‌ها را توجیه نمی‌کنند»!

در اینجا به نقد کتاب کافی با همین ده نمونه بسنده می‌کنیم و به دیگر کتب مشهور حدیث می‌پردازیم.

***

[۵۲] الأصول من الکافی، ج ۱، ص ۴۵۲. مقایسه شود با ترجمه اصول کافی در ج ۲، ص ۳۴۶، بقلم جواد مصطفوی (از انتشارات علمیه اسلامیه). [۵۳] واقفیان، شیعیان هفت امامی هستند که در امامت موسی بن جعفر÷ توقف کرده‌اند یعنی ائمه بعد را نپذیرفته‌اند و آن‌ها را از علمای امت شمرده‌اند. [۵۴] تنقیح المقال فی علم الرجال، ج ۱، ص ۲۲۰، چاپ سنگی. [۵۵] الأصول من الکافی، ج ۱، ص ۴۴۸ مقایسه شود با ترجمه اصول کافی در ج ۲، ص ۳۳٩. [۵۶] تنقیح المقال، ج ۲، ص ۳۱۰. [۵٧] تنقیح المقال، ج ۱، ص ۴۱٧. [۵۸] الأصول من الکافی، ج ۱، ص ۴۴۲ مقایسه شود با ترجمة اصول کافی در ج ۲، ص ۳۲٩. [۵٩] تنقیح المقال، ج ۲، ص ۲۴ (من ابواب القاف). [۶۰] الأصول من الکافی، ج ۱، ص ۲۳٧ مقایسه شود با ترجمه اصول کافی در ج ۱، ص ۳۴۳. [۶۱] الآصول من الکافی، ج ۱، ص ۴٩۶ مقایسه شود با ترجمه اصول کافی در ج ۲، ص ۴۱٩. [۶۲] الأصول من الکافی، ج ۲، ص ۶۳۴ مقایسه شود با ترجمه اصول کافی در ج ۴، ۴۴۶. [۶۳] تفسیر مجمع البیان، اثر شیخ طبرسی، جزء بیست و نهم، ص ۱۴۰، چاپ لبنان. [۶۴] الاصول من الکافی، ج ۱، ص ۱۴۴ مقایسه شود با ترجمه اصول کافی، ج ۱، ص ۱٩۶. [۶۵] تنقیح المقال، ج ۳، ص ۲۰٩. [۶۶] خلاصه الاقوال فی معرفه الرجال، اثر علامه حلّی، ص ۳۲٧، چاپ ایران ۱۴۱٧ ه‍. ق. [۶٧] الروضة من الکافی، ج ۱، ص ۱۲٧، چاپ تهران (از انتشارات علمیه اسلامیه). [۶۸] الروضة من الکافی، ج ۲، صص ۶٧-۶۸. [۶٩] وزغ در فارسی برای «قورباغه» بکار می‌رود ولی در معاجم عربی آن را معادل با مارمولک (چلپاسه) آورده‌اند. [٧۰] الروضة من الکافی، ج ۲، صص ۳٧-۳۸. [٧۱] رجال النجاشی، ص ۱٧۶، چاپ قم. [٧۲] تنقیح المقال، ج ۲، ص ۱٩۰. [٧۳] وقتی که متن حدیثی با کاب خدا موافق نباشد به سندش نباید اعتماد کرد زیرا کسی که متن حدیثی را جعل می‌کند، سندش را هم جعل خواهد کرد.! [٧۴] به کتاب المکاسب، اثر شیخ انصاری، ص ۴۵ (بخط طاهر خوشنویس) نگاه کنید. [٧۵] الأصول من الکافی، ج ۲، ص ۳٧۵ مقایسه شود با ترجمه اصول کافی در ج ۴، صص ۸۳-۸۴. [٧۶] به المنجد ذیل واژه «بهت» نگاه کنید.