صفحه نخست فرق و مذاهب اسلامی (بررسی فرق) حقیقت تصوف ديدگاه صوفيه درباره عبادت و دين

ديدگاه صوفيه درباره عبادت و دين

صوفیه، ـ مخصوصاً ـ صوفی‌های متأخر، در دین و عبادت دارای روش و طریقه‌ای هستند که با گذشتگان تفاوت دارد و از کتاب و سنت نیز بسیار دور است. آنها دین و عبادتشان را براساس آداب و رسوم و رمزها و اصطلاحاتی که خودشان اختراع کرده بودند، بنیان نهادند، که خلاصه‌ای از آن در زیر می‌آید:

۱- عبادت را در محبت منحصر کرده بودند، و آن را براساس محبت به خدا بنا می‌نهادند و به جوانب دیگر مثل خوف و رجا نمی‌پردازند. چنان که یکی از آنها گفته ‌است: من خدا را به خاطر میل به بهشت و ترس از آتش عبادت نمی‌کنم.

بی‌تردید محبت خداوند تعالی به عنوان شالوده‌ای است که عبادت بر آن بنیان گذاشته می‌شود. ولی عبادت فقط در محبت خلاصه نمی‌شود، چنان که آنان می‌پندارند، بلکه جوانب و انواع زیادی غیر از محبت دارد مانند: ترس، امید، فروتنی و دعا و غیره، سپس عبادت همان است که شیخ الإسلام ابن تیمیه می‌گوید: «عبادت نام جامعی است که شامل همه گفتار و اعمال ظاهر و باطنی است که خداوند آنها را دوست می‌دارد و مورد رضایت اوست».

علامه ابن القیم / می‌گوید:

وعبادة الرحمن غایة حبّه
مع ذُلِّ عابده هما قطبان

بندگی خداوند نشان دهنده نهایت دوست داشتن او به همراه خضوع بنده است که آن دو همانند دو قطب هستند.

وعلیهما فلك العبادة دائر
ما دار حتّی قامت القطبانُ

چرخه عبادت بر آن دو استوار است که این چرخه به حرکت و گردش نمی‌افتد مگر این که آن دو قطب (عبادت و خشوع برای خدا) برپا شوند.

به همین دلیل بعضی از گذشتگان گفته‌اند: کسی که خدا را فقط با عشق و محبت به او پرستش کند زندیق است. و کسی که خداوند را فقط با امید پرستش کند او از مرجئه است. و کسی او را با ترس عبادت نماید حروریی است. و آنکه او را با عشق و ترس و امید پرستش می‌کند مؤمن موحّد است.

خداوند در وصف پیامبرانش می‌فرماید که آنها پروردگارشان را به خاطر ترس از [خشم] او و امید به [رحمت] او می‌خوانند. آنها به رحمت او امیدوارند و از عذاب او می‌هراسند و او را با امید و بیم می‌خوانند.

شیخ الإسلام ابن تیمیه ـ یرحمه الله ـ می‌گوید: «به این دلیل است که عده‌ای از صوفی‌های متأخر آنقدر ادعای محبت دارند که تصوف را به نوعی از بی‌ملاحظگی و سبکی کشانده‌اند که با عبادت منافات دارد». همچنین گفته است: «و زیادی از سالکان به خاطر ادعای محبت و علاقه داشتن به خدا به انواع مختلفی از جهل و نادانی نسبت به دین کشیده شده‌اند؛ مانند تجاوز از حدود و دستورات و ضایع کردن حق خدا و یا با ادعاهای باطل که هیچ حقیقتی ندارند» [۱۱].

می‌گوید: مشایخ صوفیه‌ای که در گوش دادن به قصائدی با مضامین، حب، شوق، ملامت، سرزنش و عشق می‌پردازند هدف اصلیشان اینست. به همین دلیل خداوند آیه محبت را به عنوان امتحانی نازل می‌کند تا دوستدار واقعی را به وسیله آن آزمایش ‌کند. پس می‌فرماید: ﴿قُلۡ إِن كُنتُمۡ تُحِبُّونَ ٱللَّهَ فَٱتَّبِعُونِي يُحۡبِبۡكُمُ ٱللَّهُ [آل عمران: ۳۱]. «بگو: اگر خدا را دوست می‌دارید از من پیروی کنید تا خدا شما را دوست بدارد».

دوستدار خداوند فقط کسی است که از پیامبر او پیروی ‌کند، و اطاعت و پیروی از پیامبر ص فقط با عمل کردن به [وظایف] بندگی و پرستش است، بسیاری از کسانی که ادعای محبت به خدا دارند، از شریعت و سنت رسول خدا ص خارج می‌شوند، و چنان رؤیا‌هایی در سر دارند که در این بحث نمی‌توان بدان پرداخت تا جایی که یکی از آنها به لغو احکام اسلامی و حلال کردن حرام توسط خودش معتقد است.

و همچنان می‌گوید: «زیادند تعداد گمراهانی که از در زهد و عبادت از بدعتها پیروی می‌کنند و هیچ بهره‌ای از کتاب خداوند و سنت پیامبر ص را ندارند و اینان دچار اشتباهی شده‌اند که [قبل از آنان] نصارى، به خاطر داشتن ادعای محبت و عشق به خدا، همراه با مخالفت با شریعت و دوری از مجاهدت در راه او، به دام آن افتاده بودند».

چنان که بیان شد فقط محبت داشتن نه تنها عبادت به حساب نمی‌آید، بلکه صاحب خود را به گمراهی و خروج از دین می‌کشاند.

۲- صوفیه در اعمال دین و عبادتشان غالباً به قرآن و سنت و پیروی از پیامبر ص رجوع نمی‌کنند، بلکه براساس ذوق و میل خودشان و راهنمایی و اذکار و اوراد بدعت آمیزی را که مشایخ آنها را برایشان تعیین می‌کنند در پیش می‌گیرند. چه بسا که نه یک طریق و نه یک دعا و ذکر بلکه، راهها و دعا‌هایی [گوناگون] ابداع می‌کنند و به جای استدلال به کتاب و سنت، به حکایت‌ها و رؤیاها و گفته‌‌هایی استدلال می‌کنند که [خودشان] برای صحّه گذاشتن بر اعتقاداتی که دارند ابداع کرده‌اند. این است پایه‌‌هایی که عقاید صوفیه بر آن استوار است! چنان که معلوم است عبادت صحیح آن است که بر آنچه در کتاب خدا و سنت آمده است استوار باشد. شیخ الإسلام ابن تیمیه می‌گوید: صوفیه همانند نصارى با استفاده از سخنان متشابه و حکایات به دین مورد نظرشان که به وسیلۀ آن به خدا تقرب می‌جویند عمل می‌نمایند. حکایاتی که صدق گوینده آنها معلوم نیست، و اگر هم ثابت شود که گوینده راست گفته است، باز هم می‌توان گفت که گوینده معصوم نیست. صوفیه شیخ را شارع دین می‌دانند همچنان که نصرانی‌ها قدیسین و راهبان را شارع دین خود می‌دانند. صوفیه در دین و عباداتشان به اینان رجوع می‌کردند نه به کتاب و سنت.

پس به احزاب و گروه‌هایی جداگانه شدند. چنان که خدای تعالی می‌فرماید: ﴿وَأَنَّ هَٰذَا صِرَٰطِي مُسۡتَقِيمٗا فَٱتَّبِعُوهُۖ وَلَا تَتَّبِعُواْ ٱلسُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمۡ عَن سَبِيلِهِۦۚ ذَٰلِكُمۡ وَصَّىٰكُم بِهِۦ لَعَلَّكُمۡ تَتَّقُونَ١٥٣ [الأنعام: ۱۵۳]. «این راه [که من آن را برایتان ترسیم و بیان کردم] راه مستقیم من است [و منتهی به سعادت هر دو جهان می‌گردد. پس] از آن یپروی کنید و از راه‌های [باطلی که شما را از آن نهی کردم] پیروی نکنید که شما را از راه خدا [منحرف] و پراکنده می‌سازد».

پس راه خدا یکی است، نه تقسیم می‌شود و نه اختلافی بر سر آن وجود دارد. راه‌های دیگر، راه‌متفرق و جدا از یکدیگر هستند که با کسانی که آن راه را می‌پیماند جدا می‌شوند، و سالک را از راه خدا دور می‌کنند. این امر بر فرقه‌های صوفیه نیز مطابقت دارد، زیرا هر فرقه‌ای دارای روش و طریقه خاصی است که با فرقه دیگر تفاوت دارد. هر فرقه‌ای شیخی دارد که او را شیخ طریقت می‌نامند که راه و روشی برای فرقه ترسیم می‌کند که با راه و روش فرقه دیگر متفاوت است، [به وسیله آن] صوفی‌های آن فرقه را از صراط مستقیم دور می‌کند. شیخ طریقت اختیار تام دارد و هرچه را که دستور دهد مریدان اجرا می‌کنند و به او اعتراضی نمی‌کنند.

تا جایی که گفتند مرید در برابر شیخ خود مثل مرده است در برابر کسی که او را غسل می‌دهد. برخی از این شیوخ ادعا می‌کنند که آنها هر دستور و امری را که به مریدها و پیروان خود می‌دهند مستقیماً از خداوند تعالی دریافت می‌کنند. (معاذ الله).

۳- از اصول دین و عبادت صوفیه پایبند بودن به دعاها و ورد‌هایی است که شیوخ آنها می‌گویند، خود را به آن ملتزم می‌دانند و با خواندن آن‌ها پرستش می‌کنند و چه بسا که خواندن آن اوراد را بر تلاوت قرآن کریم ترجیح می‌دهند و آن را ذکر خاصه، می‌نامند.

ولی ذکری را که در قرآن و سنت است، ذکر عامه می‌نامند پس قول لا إله إلاَّ الله نزد آن ذکر عامه است و ذکر خا‌صه، اسم مفرد الله است، و ذکر خاصه الی الخاصه (هو) است.

شیخ الإسلام ابن تیمیه می‌گوید «هرکس که گفتن لا إله إلا الله را ذکر عامه، و اسم مفرد را ذکر خاصه، و گفتن (هو) یعنی ضمیر (او) را ذکر خاصه الخاصه می‌پندارد، گمراه و گمراه کننده است. و برخی از آنها به این آیه استدلال می‌کنند؛ ﴿ثُمَّ ذَرۡهُمۡ فِي خَوۡضِهِمۡ يَلۡعَبُونَ [الأنعام: ٩۱].

[در پاسخ پیشن ایشان) بگو: «خدا [این قرآن را نازل کرده است] و بگذار در باطل [و یاوه سرائی] خود [فرو روند و] به بازیچه بپردازند».

اشتباه اینان واضح است، زیرا این کار تحریف کلام و کج‌فهمی است. زیرا اسم جلاله ـ الله ـ در جواب امر استفهام آیه قبل آمده است، ﴿مَنۡ أَنزَلَ ٱلۡكِتَٰبَ ٱلَّذِي جَآءَ بِهِۦ مُوسَىٰ نُورٗا وَهُدٗى لِّلنَّاسِ [الأنعام: ٩۱].

«چه کسی کتابی را نازل کرده است که موسی آن را برای مردم آورده است و نوری [رخشان] و هدایتی [راهنما] بوده است؟» تا اینکه به قول ﴿قُلِ ٱللَّهُ «بگو خدا» می‌رسند، یعنی خدا، کتاب موسی را نازل کرده است. پس اسم (الله) مبتدایی است که خبرش در جواب استفهام آمده، هم چنان که در مثال‌های همانند آن نیز همین طور است مثلاً وقتی سؤال می‌کنی: مَنْ جارک(همسایه‌ات کیست)؟ دیگری جواب می‌دهد: زید. ولی اسم مفرد ـ الله ـ چه صریح باشد و چه به صورت ضمیر نه سخن کامل و نه جمله تمامی است، و هیچ ربطی به ایمان و کفر و امر و نهی، ندارد. و هیچ یک از گذشتگان و پیامبر ص آن را نگفته‌اند. و این کلمه موجب دادن معرفت مفید یا حالت سودمندی به قلب نمی‌شود، بلکه به قلب تصور مطلقی ارائه می‌دهد که جای هیچ چون و چرایی ندارد. در ادامه ابن تیمیه می‌گوید: بعضی از کسانی که به این ذکر می‌پردازند به جای اسم جلاله الله اسم مفرد «هو»، را تکرار می‌کنند به انواع مختلفی از إلحاد و وحدت وجود دچار شده‌اند. می‌گویند یکی از شیوخ صوفیه گفته است: می‌ترسم که بین نفی و اثبات بمیرم. می‌گوید این وضعیتی است موجب هدایت صاحبش نمی‌شود. و در آن اشتباهاتی وجود دارد که نمی‌توان از آن چشم‌پوشی کرد، زیرا اگر بنده در این حال بمیرد، بر آنچه را که قصد و طلب می‌کرد مرده است. چون (إذ الأعمال بالنیات) (قصد و نیت در انجام کاری به منزله انجام آن است).

و ثابت است که پیامبر ص دستور داده تا مرده را با گفتن «لا إله إلا الله» تلقین کنند. و فرمودند «مَنْ کان آخر کلامه لا إله إلا الله دخل الـجنة» «هر کس که آخرین کلام [به هنگام مرگ] گفتن لا إله إلا الله، باشد وارد بهشت می‌شود». اگر گفتن (لا إله إلا الله) ضرری داشت، پیامبر ص، فرد در حال مرگ را با گفتن آن تلقین نمی‌کرد. چرا ممکن بود در هنگام گفتن آن بمیرد و ذکرالعامه و ذکرالخاصه نامیدن آنها از سنت پیامبر بدور است و جزء بدعت‌ها و گمراهی‌های شیطان است. پس اگر کسی گفت: یا هو یا هو، یا: هو هو، و یا چیز‌هایی مثل این، ضمیر به چیزی که قلب آن را مجسم می‌کند برنمی‌گردد، و قلب گاهی هدایت و گاهی گمراه می‌شود. ابن عربی صاحب کتاب (الفصوص) کتابی نوشت و آن را کتاب «الهو» نامید، برخی گفته‌اند که این کلام خداوند: ﴿وَمَا يَعۡلَمُ تَأۡوِيلَهُۥٓ إِلَّا ٱللَّهُ [آل عمران: ٧]. «در حالی که تأویل [درست] آن‌ها را خدا می‌داند». معنایش اینست که: تأویل این اسم «الهو» را کسی نمی‌داند. همه مسلمانان، بلکه هر انسان عاقلی می‌گوید که این سخن کاملاً باطل است، شاید افرادی که از اینان هم هستند چنان گمان داشته باشند حتی به کسانی که چنین می‌پنداشتند گفتم: اگر همانطور باشد که شما می‌گویید، پس باید آیه را به صورت «وَما یَعْلَمُ تأویلَ هو» یعنی هو جدای از کلمه تأویل.

۴- افراط و غلو صوفیان در مقام و منزلت اولیاء و شیوخ برخلاف عقیده اهل سنت و جماعت است، اهل سنت عقیده دارند که باید با اولیاء الله دوست و با دشمنان آنان دشمن بود. خداوند تعالی می‌فرماید: ﴿إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ ٱللَّهُ وَرَسُولُهُۥ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ ٱلَّذِينَ يُقِيمُونَ ٱلصَّلَوٰةَ وَيُؤۡتُونَ ٱلزَّكَوٰةَ وَهُمۡ رَٰكِعُونَ٥٥ [المائدة: ۵۵]. «تنها خدا و پیغمبر او و مؤمنانی یاور و دوست شمایند که خاشعانه و خاضعانه نماز را به جای می‌آورند و زکات مال به در می‌کنند».

و فرموده‌اند: ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تَتَّخِذُواْ عَدُوِّي وَعَدُوَّكُمۡ أَوۡلِيَآءَ [الممتحنة: ۱]. «ای مؤمنان! دشمنان من و دشمنان خویش را به دوستی نگیرید».

اولیاء خدا مؤمنان با تقوایی هستند که نماز را خاضعانه به پای می‌دارند، و زکات مال را می‌پردازند، و ما باید آنها را دوست داشته باشیم، و به آنان اقتدا کنیم. ولایت فقط بر عهدۀ اشخاص معینی نیست، هر مؤمن باتقوایی، دوست خدا است، و ولی از خطا معصوم نیست، این معنی ولایت و اولیاء و حق آنها نزد اهل سنت و جماعت است. اما اولیاء نزد صوفیه اعتبارات و ویژگی‌های دیگری دارند، اینان ولایت را، بدون هیچ دلیلی از شارع، ولایتشان را به اشخاص معینی می‌دهند، چه بسا ولایت را به کسانی می‌دهند که نه تنها مؤمن و متقی نیستند، بلکه گاهی به ضد آن مثل شعبده بازی و سحر و حلال شمردن حرام معروف و شناخته شده‌اند. چه بسا افرادی را ترجیح دهند که خواهان برتری آنها بر پیامبرانند ـ صلوات الله وسلامه علیهم ـ چنان که یکی از آنها می‌گوید:

مقام النبوة في برزخ
فويق الرسول ودون الولي

مقام نبوت در برزخ بالای پیامبر و پایین‌تر از ولی است.

و می‌گویند: که اولیاء از همان منبعی که فرشته وحی را دریافت ‌کرده و به رسول می‌رساند، نیز وحی خود را می‌گیرند و معصوم نیز هستند.

شیخ الإسلام ابن تیمیه / می‌گوید: بسیاری از مردم در این مورد اشتباه می‌کنند، گمان می‌کنند که فلان شخص ولی خدا است و هر چه بگوید، از او قبول می‌شود، و هر کاری را که انجام دهد درست است، اگرچه با کتاب و سنت مخالفت داشته باشد. و با ولی موافقت می‌کنند. و با آنچه که خدا به وسیله رسولش فرستاد، و تصدیق کردن اخبار آن و اطاعت کردن دستورات رسول را واجب شمرده بود، مخالفت می‌کنند. در ادامه می‌گوید اینان به شبیه نصارى هستند که خداوند تعالی در مورد آن‌ها فرمود: ﴿ٱتَّخَذُوٓاْ أَحۡبَارَهُمۡ وَرُهۡبَٰنَهُمۡ أَرۡبَابٗا مِّن دُونِ ٱللَّهِ وَٱلۡمَسِيحَ ٱبۡنَ مَرۡيَمَ وَمَآ أُمِرُوٓاْ إِلَّا لِيَعۡبُدُوٓاْ إِلَٰهٗا وَٰحِدٗاۖ لَّآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَۚ سُبۡحَٰنَهُۥ عَمَّا يُشۡرِكُونَ٣١ [التوبة: ۳۱]. «یهودیان و ترسایان علاوه از خدا، علماء دینی و پارسایان خود را هم به خدایی پذیرفته‌اند [زیرا علماء و پارسایان، حلال خدا را حرام، و حرام خدا را حلال می‌کنند، و خودسرانه قانونگذاری می‌نمایند، دیگران هم از ایشان فرمان می‌برند و سخنان آنان را دین می‌نامند و کورکورانه به دنبالشان روان می‌گردند. ترسایان افزون بر آن] مسیح پسر مریم را نیز خدا می‌شمارند. [در صورتی که در همه کتاب‌های آسمانی و از سوی همه پیغمبران الهی] بدیشان جز این دستور داده نشده است که: تنها خدای یگانه را بپرستند و بس. جز خدا معبودی نیست و او پاک و منزه از شرک‌ورزی و چیز‌هایی است که ایشان آنها را شریک او قرار می‌دهند».

در مسند حدیثی آمده است که ترمذی آن را صحیح دانسته است. روایت می‌کند که عدی بن حاتم در مورد تفسیر این آیه از رسول الله ص سؤال کرد و گفت: آنها را عبادت نکردند، پیامبر ص فرمود: حرام را برای آنها حلال و حلال را بر آنها حرام کردند. پس [مردم نیز از آنها] اطاعت کردند و این عبادت آنها برای خودشان بود، و تا اینکه گوید: از این چنین افرادی زیادند که خود را ولی الله می‌پندارند و در بعضی از امور کشف‌‌هایی می‌کنند و کارهای خارق العاده‌ای انجام می‌دهند، مثلاً، به شخصی اشاره می‌کند و آن شخص می‌میرد یا در هوا به مکّه یا جاهای دیگر پرواز می‌کند، یا روی آب راه می‌رود، یا بعضی از مردم از او طلب یاری و کمک می‌کنند و او در حالیکه غائب و یا مُرده است، حاجت آنها برآورده می‌کند، و یا مردم را از آنچه که از آنان دزدیده شده و یا حال و وضعیتی که از آنها غائب است و یا بیمار و چیز‌هایی از این قبیل، باخبر می‌کند، و این امور هیچ کدام دلیل بر آن نیست که صاحب آن، ولی خدا باشد.

اولیاء خدا اتفاق نظر دارند که چنانچه فردی در هوا پرواز کند یا حتی روی آب راه برود مورد قبول واقع نمی‌شود مگر آنکه اطاعت او از پیامبر ص و دستورات و نواهی او ثابت شود.

کرامات اولیاء الله از این امور بزرگ‌تر است. این امور خارق العاده است و اگر صاحب آن ولی خدا باشد، ممکن است دشمن خدا نیز بتواند آنها را انجام دهد. زیرا کافران و مشرکین و اهل کتاب و منافقین و اهل بدعت و شیطان‌ها، نیز می‌توانند این اعمال خارق العاده را انجام ‌دهند، پس نباید هر کسی را که می‌تواند کاری از این قبیل انجام دهد، ولی خدا دانست. کسانی اولیای خداوند هستند که دارای صفات، افعال و أحوالی هستند که کتاب و سنت بر آن دلالت می‌کنند، با نور ایمان و قرآن و به وسیله حقائق باطنی ایمان و [رعایت] قوانین ظاهری اسلام شناخته می‌شوند. برای مثال امور ذکر شده و مانند آن، ممکن است در اشخاصی دیده ‌شود که هیچ کدام از آن‌ها نه وضو می‌گیرند و نه نمازهای واجب را می‌خواند، بلکه با چیزهای نجس و سگ‌ها مراوده و همنشینی دارد در آلاچیق‌ها و خاکروبه‌ها و قبرستانها و به زباله‌دانی‌ها پناه می‌برد، بوی بدی می‌دهد و طهارت شرعی و نظافت را رعایت نمی‌کند. در ادامه می‌گوید: اگر شخص با این نجاست‌ها و پلیدی‌هایی که شیطان آنها را دوست می‌دارد، تماس نزدیک داشته باشد و به خاکروبه‌ها که شیطان در آن حاضر است پناه می‌برد یا مار و عقرب و زنبور و گوش سگ را بخورد که همه اینها پلیدی و هرزگی هستند، و یا ادرار و چیز‌هایی از این قبیل نجاسات که شیطان آن را دوست دارد می‌نوشد، یا به غیر خدا پناه می‌برد، و از مخلوقات طلب یاری می‌کند و رو به آن‌ها می‌کند و یا به شیخ خود سجده می‌برد و خدای جهانیان را مخلصانه نمی‌پرستند، یا با سگ و آتش رابطه دارد و یا به خاکروبه‌ها و مکان‌های نجس یا به قبرستان‌ها و به ویژه قبرستان‌های کفار و یهود و نصارى و مشرکان پناه می‌برد، یا از شنیدن قرآن نفرت دارد و شنیدن ترانه و شعرسروده‌های شیطان را بر قرآن و شنیدن کلام خداوند تعالی ترجیح می‌دهند، پس اینها علامت‌ها و نشانه‌های اولیاء شیطان است نه اولیای خداوند [۱۲].

صوفیه به این حد از دادن ولایت به چنین افرادی، اکتفا نکردند، حتی به آنها نوعی صفات ربوبی دادند، در هستی دخل و تصرف می‌کنند و از عالم غیب باخبر هستند و طلب کسانی که آنها را می‌خوانند را چنان جواب می‌دهند که فقط خدا می‌‌تواند آن را برآورده کند. آن‌ها را یاری دهنده، قطب و وتد می‌نامند، در سختی‌ها نام آن‌ها را فریاد می‌زنند، در حالیکه آنان یا مرده‌اند و یا غائبند، برآورده کردن حاجت‌های خود و گشایش در سختی‌ها را از آنان می‌خواهند، پیرامون آنها هاله‌ای از تقدس به وجود آورده‌اند آن‌ها را پس از مرگشان در برابر خداوند، پرستیدند، بر مقبره‌های اینان ضریح‌ها ساختند و از تُربت آن تبرک می‌جستند و پیرامون قبرهایشان طواف می‌کردند و با انواع نذر کردن به آنان تقرّب می‌جویند و اسم آنها را به هنگام نیازمندیهایشان فریاد می‌زدند، این راه و روش صوفیه در مورد ولایت و اولیاء است.

۵- ویژگی دیگر دین باطل صوفیه تقرب جستن آنها به خدا با آواز و رقص و دف زدن و دست زدن است و آنها این اعمال را عبادتی برای خدا به حساب می‌آورند.

دکتر صابر طعیمه در کتاب (الصوفیة معتقداً ومسلکاً) می‌گوید: رقص‌های جدید صوفی‌ها نزد بزرگترین طریقت‌های صوفیه به مناسبت‌های جشن تولد بزرگانشان به وسیله‌ای برای جمع کردن همه و پیروان آنان برای شنیدن موسیقی که گاهی دویست نوازنده زن و مرد به نواختن آن می‌پردازند تبدیل شده است. بزرگترین افراد صوفی نیز در مناسبت‌ها شرکت می‌کردند و سیگار می‌کشیدند، بزرگان قوم با پیروانشان به بررسی خرافاتی که به مردگانشان نسبت داده می‌شد، می‌پرداختند.

و با مطالعات زیادی که انجام داد‌ه‌ایم بما رسیده که ترانه‌هاى بعضى از طریقه‌هاى صوفی از (کورال صلوات الآحاد المسیحیه) گرفته شده است.

شیخ الإسلام ابن تیمیه با توجه به زمان به وجود آمدن این مسأله و دیدگاه امامان دربارۀ آن و کسی که آن را به وجود آورد می‌گوید: ... بدان که در اوائل سدهای سوم نه در حجاز و نه در شام، نه در یمن و نه در مصر، نه در مغرب و نه در عراق و نه در خراسان، کسی که از اهل دین و زهد و عبادت با شنیدن سر و صدا و سوت و کف زدن موافقت نمی‌کرد چه با دف و چه با کف و یا با چوب، این [اعمال] در اواخر سدۀ دوم بوجود آمد. هنگامی که امامان آن را دیدند، مردودش دانستند. امام شافعی / گفت: در بغداد، زنادقه عملی انجام می‌دهند که آن را (تغبیر)، (خاکپاشی) می‌گویند و با آن مردم را از قرآن برمی‌گردانند، یزید بن هارون می‌گوید: فقط افراد فاسق به روی خود خاک می‌پاشند، خاک پاشیدن چه زمانی جزو اسلام بوده است....

در این باره از امام احمد پرسیدند، او گفت: بدترین آنان کسی است که آن را به وجود آورده است، گفتند: آیا با آنها معاشرت داری، گفت: نه. هم‌چنین همه امامان دین از آن متنفر بوده‌اند و حتی بزرگان قوم مانند، ابراهیم أدهم و فضیل بن عیاض و معروف الکرخی و ابوسلیمان الدارانی، و احمد بن ابی الحواری و السری السقطی و غیره هیچکدام [در جلسات آن‌ها] حاضر نمی‌شدند.

شیوخ بزرگواری که در جلسات آن [غبار بر سر و روی خود فرو ریختن] حاضر می‌شدند، در آخر عمر آن عمل ترک ‌کرده‌اند. و مشایخ بزرگ بر أهل آن خرده می‌گرفتند چنان که این کار را عبدالقادر و شیخ ابوالبیان و دیگران انجام دادند و اینکه امام شافعی ـ یرحمه الله ـ گفت: که آن پدیده را زنادقه به وجود آوردند، کلام امام بزرگواری است که به اصول اسلام آگاه است و بی‌‌تردید به جز کسانی که به زندیق بودن متهم هستند مانند ابن سینا، ابن راوندی، فارابی و امثال آنها هیچ کس به مراسم سماع علاقه‌ای نداشته است و مردم را به آن دعوت نمی‌کرده است.

اما حُنفاء اهل امت ابراهیم خلیل ÷ هستند، کسی که خدا او را به عنوان امام منصوب کرد و اهل دین اسلام دینی که خداوند غیر از آن را قبول ندارد، پیروان شریعت خاتم پیامبران محمد ص هیچ کدام به آن علاقه‌ای ندارند و کسی را که به آن فرا نمی‌خوانند، اینان اهل قرآن و ایمان و هدایت، خوشبختی و خردمندی، نور و رستگاری و اهل معرفت و علم و یقین و اهل اخلاص و محبت برای خدا و توکل بر او، اهل ترس از او و بازگشت به سوی هستند، و در ادامه می‌گوید: هر کس که نسبت به حقائق دین و احوال قلوب و معارف آشنا باشد می‌داند که شنیدن سوت و صدا و و کف زدن، هیچ منفعتی و سودی به قلوب نمی‌رساند، مگر اینکه در ضمن آن ضرر و فسادی وجود دارد که از نفع آن بیشتر است. پس آن برای روح، مثل شراب است برای بدن و به این دلیل است که مستی که این به صاحب خود می‌دهد از مستی شراب بیشتر است و صاحبان آن لذتی می‌برند که از آن بالاتر نیست، مثل لذتی که شارب خمر می‌برد حتی بالاتر و بیشتر از آن، و اینان را بیشتر از شراب از ذکر خدا و نماز دور می‌کند و میان آنها دشمنی و کینه می‌اندازد.

و می‌گوید: خداوند و پیامبر و هیچ یک از امامان به رقص کردن امر نکرده‌اند، بلکه خداوند در قرآن می‌فرماید: ﴿وَٱقۡصِدۡ فِي مَشۡيِكَ وَٱغۡضُضۡ مِن صَوۡتِكَ [لقمان: ۱٩].«در راه رفتنت اعتدال را رعایت کن، و [در سخن گفتنت] از صدای خود بکاه و [فریادمزن]».

و می‌فرماید: ﴿وَعِبَادُ ٱلرَّحۡمَٰنِ ٱلَّذِينَ يَمۡشُونَ عَلَى ٱلۡأَرۡضِ هَوۡنٗا [الفرقان: ۶۳]. «و بندگان [خوب خدای] رحمان کسانی هستند که آرام [و بدون غرور و تکبر] روی زمین راه می‌روند [و تواضع در حرکات و سکنات ایشان و حتی در راه رفتن آنان آشکار است]». یعنی با آرامش و وقار [روی زمین راه می‌روند] چون که عبادت مسلمانان فقط رکوع و سجود است.

ولی دف و رقص را نه خدا و پیامبر و نه هیچ یک از گذشتگان به آن فرمان نداده‌اند و ادامه می‌دهد که: سخن کسی که می‌گوید: این دامی است که با آن عوام به تلّه می‌افتند صحیح است. چراکه بیشتر آنان این دام را برای مال اندوزی پهن کرده‌اند. چنان که خداوند متعال می‌‌فرماید: ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ إِنَّ كَثِيرٗا مِّنَ ٱلۡأَحۡبَارِ وَٱلرُّهۡبَانِ لَيَأۡكُلُونَ أَمۡوَٰلَ ٱلنَّاسِ بِٱلۡبَٰطِلِ وَيَصُدُّونَ عَن سَبِيلِ ٱللَّهِ [التوبة: ۳۴]. «ای مؤمنان! بسیاری از علماء دینی یهودی مسیحی، اموال مردم را به ناحق می‌خورند، و دیگران را از راه خدا باز می‌دارند».

هر کس این عمل را انجام دهد از پیشوایان گمراهی است که در حق پیشوایی آنان گفته شده است: ﴿وَقَالُواْ رَبَّنَآ إِنَّآ أَطَعۡنَا سَادَتَنَا وَكُبَرَآءَنَا فَأَضَلُّونَا ٱلسَّبِيلَا۠٦٧ رَبَّنَآ ءَاتِهِمۡ ضِعۡفَيۡنِ مِنَ ٱلۡعَذَابِ وَٱلۡعَنۡهُمۡ لَعۡنٗا كَبِيرٗا٦٨ [الأحزاب: ۶٧-۶۸]. «پروردگارا! ما از سران و بزرگان خود پیروی کرده‌ایم و آنان ما را از راه بدر برده‌اند و گمراه کرده‌اند * پروردگارا! آنان را دو چندان عذاب کن، و ایشان را کاملاً از رحمت خود بدور دار [و کم‌ترین ترحّمی بدیشان منما]».

اما آن‌هایی که صادقند آن را براى خود دام می‌گیرند، دامی که پاره است اگر صید وارد آن شود، از آن خارج می‌شود، همچنان که این امر بسیار اتفاق افتاده است. آن‌هایی که در طریق به آن سماع مبتدع وارد شدند ولی چون در آن هیچ اصل شرعی را که خداوند و رسول او واضع آن باشند، نیافتند، فقط احوال فاسدی را به ارث بردند....

و اینجا کلام او به پایان می‌رسد [۱۳].

این صوفی‌ها که به وسیله آواز و رقص بـه خداوند تقرّب می‌جویند، کلام خداوند در مورد آنها صدق می‌کند: ﴿ٱلَّذِينَ ٱتَّخَذُواْ دِينَهُمۡ لَهۡوٗا وَلَعِبٗا [الأعراف: ۵۱]. «آن کسانی که [به دنبال دین حق راه نیفتادند، و بلکه] خوشگذرانی و بازی را آئین خود کردند [و دین را مسخره پنداشتند و به بازیچه گرفتند]».

۶- از [موارد دیگر] باطل دین صوفیه، چیز‌هایی است که آن را احوال می‌گویند، این احوال [وقتی که بیاید] به انجام تکالیف صاحبش پایان می‌دهد، زیرا تصوف تکامل یافته است! اصل تصوف چنان‌که ابن جوزی می‌گوید در گذشته عبارت بود از: ریاضت نفس، پیکار با نفس، با منع کردن آن از اخلاق پست و وادار کردن او به اخلاق زیبا، مثل زهد، حلم، صبر، اخلاص و صدق.

وی می‌گوید: پیروان اولیه صوفیه چنین بودند، اما شیطان بعضی از امور را در نظر آنها اشتباه جلوه داد و آنها را گمراه کرد. و با گذشت زمان میل او به گمراه کردن آنها هم بیشتر می‌شد و این برداشت‌های غلط زیاد شد تا اینکه در زمان صوفیه متأخر این امر به نهایت خود رسید. و هدف او از به اشتباه انداختن آنها، بازداشتن آنها از علم بود و اینکه برای آنها ثابت کند که مقصود فقط عمل است. پس هنگامی که چراغ [هدایت] نزد آنان رو به خاموشی گرایید، کورکورانه در تاریکی به راه افتادند. عده‌ای از آنان گمان کردند که مقصود آن ترک تمام دنیا است پس به تمام آنچه که در زندگی آنها بود پشت پا زدند و مال و دارائی را چون عقرب می‌دانستند و فراموش کردند که برای مصلحت خلق شده‌اند و در به رنج انداختن خودشان زیاده‌روی کردند، حتی برخی از آنها نمی‌خوابیدند، اینان اهداف نیکی داشتند ولی راه درست را انتخاب نکرده بودند و از میان اینان کسانی بودند که به خاطر کمی اعمال نیکش به احادیث جعلی که خودش از آن خبر نداشت عمل می‌کرد. سپس افرادی آمدند، برای آنها از گرسنگی، فقر، وسوسه‌ها، و ... سخن گفتند و درباره آن نوشتند از جمله آنها حارث المحاسبی و دیگران بودند و گروهی دیگر به وجود آمدند. مذهب صوفیه را از عیب پاک کردند و صفاتی را به آنان دادند و آن را از اختصاص داشتن به مقام و سماع و وجد و رقص و کف زدن پاک کردند. سپس این کار همچنان انجام می‌شد، و شیوخ برای آنها موارد جدیدی وضع می‌کرند و در جلساتشان سخن می‌گفتند و از علماء دور شدند و از آنچه را که خود به آن رسیده بودند و یا در علوم بود، دوری گزیدند تا جایی که آنها را علم باطن نامیدند، و علم شریعت را علم ظاهر می‌دانستند، افراد دیگری بودند که گرسنگی آنها را به خیالات فاسد کشاند، ادعای عشق الهی و ذوب شدن در آن و دیوانگی را مطرح کردند. مثل اینکه آنان انسان زیبارویی را تصور کرده و شیفته او شده باشند.

اینان که در میان کفر و بدعت هستند، سپس به گروه‌هایی منشعب شده‌اند، که یکی از آنها طریقت‌های صوفیه است و عقائدشان تباه گشته است [۱۴].

از شیخ الإسلام ابن تیمیه در مورد قومی که همواره ریاضت می‌کشند. سؤال شد که آنها می‌گویند آنچه تاکنون یاد گرفته‌ایم برای ما اهمیتی ندارد. اوامر و نواهی همه رسم و رسوم عوام است. اگر به حقیقت برسند این اعمال از آنها ساقط می‌شود. نتیجه نبوت به حکمت و مصلحت برمی‌گردد و مراد از آن مغلوب ساختن عوام است، و ما از عوام نیستیم. تا جزو مکلفین باشیم زیرا ما به جوهر حقیقت و حکمت دست یافته‌ایم.

شیخ در جواب آنان گفت: هیچ شکی نیست که نزد اهل علم و ایمان، این سخن بزرگترین و شدیدترین نوع کفر است که از سخنان یهودیان و مسیحیان بدتر است. زیرا یهودیان و مسیحیان به قسمتی از کتاب‌ آسمانی ایمان می‌آوردند و به برخی دیگر کفر می‌ورزیدند و حقیقتاً کافر بودند، آنها به این که خداوند امر و نهی کرده، وعده و وعیدی داده است اعتراف می‌کردند، وتا لحظه مرگ آن را رعایت می‌کردند این در حالی است که آنان به یهودیت و مسیحیت تحریف شده پایبند بودند، و اما اگر از منافقین امتشان بودند که بیشتر متکلمین و فیلسوفان آنها چنین بودند، از منافق‌های این امت پلیدتر بودند، زیرا تظاهر به کفر و نفاقشان را پنهان می‌کردند پس آنها از کسانی که ایمان را اظهار می‌کنند و نفاق را پنهان، پلیدتر و پست‌‌ترهستند. منظور اینکه تمام کسانی که از ادیان منسوخ شده پیروی می‌کنند بهتر از کسانی هستند که فکر می‌کنند دیگر تکلیفی برعهده آنها نیست، چراکه اینان در این حال از همه کتاب‌ها و شریعت و ملت‌ها خارج هستند، به هیچ امر و نهی پایبند نیستند، بلکه اینان از مشرک‌های معتقد به [اندیشه‌های] باقیمانده ملت‌های دیگر، مانند اعراب مشرکی به بقایای دین إبراهیم ÷ پایبند بودند، بدتر و خطرناک‌ترند. زیرا آنها به نوعی از حق اعتقاد داشتند و به آن، پایبند بودند. اگرچه با این وجود مشرک بودند، ولی اینان به هیچ چیزی از حق پایبند نیستند تا جایی که گمان می‌کنند که هیچ وظیفه‌ای ندارند. در ادامه می‌گوید: بعضی از اینان به کلام خداوند استدلال می‌کنند: ﴿وَٱعۡبُدۡ رَبَّكَ حَتَّىٰ يَأۡتِيَكَ ٱلۡيَقِينُ٩٩ [الحجر: ٩٩]. «و پروردگارت را پرستش کن تا مرگ به سراغ تو می‌آید [و سرای فانی را وداع می‌گوئی و سرای باقی آغاز می‌گردد و پرده‌ها به کنار می‌رود و حقائق در برابر چشمانت جلوه‌گر می‌شود]».

آنان این آیه را چنین معنی می‌کنند: پروردگارت را پرستش کن تا علم و آگاهی پیدا کنی. حاصل شود، پس اگر حاصل شد، عبادت [از تو] ساقط می‌شد و چه بسا بعضی از آنها گفته‌اند: پرستش کن تا حال برای تو حاصل شود، پس اگر حال تصوف برای تو حاصل شد عبادت تو پایان پذیرفته است. و عده‌ای از اینان عقیده بر این است که اگر گمان کردند که آن معرفت و حالی که می‌خواستند، به دست آوردند، دیگر ترک واجبات و انجام حرام مانعی ندارد. و چنان که گذشت این اعتقاد، عین کفر است. اما استدلال آنها به کلام خداوند تعالی: ﴿وَٱعۡبُدۡ رَبَّكَ حَتَّىٰ يَأۡتِيَكَ ٱلۡيَقِينُ٩٩ [الحجر: ٩٩]. این آیه به زیان آنها است نه به نفع آنها، حسن بصری می‌گوید: «خداوند برای عبادت و پرستش مؤمنان هیچ اجلی غیر از مرگ قرار نداده است» و این آیه را خواند: ﴿وَٱعۡبُدۡ رَبَّكَ حَتَّىٰ يَأۡتِيَكَ ٱلۡيَقِينُ٩٩ [الحجر: ٩٩]. مراد از یقین در اینجا مرگ و بعد از آن است و این مورد اجماع علمای مسلمان است. و این مثل آیه: ﴿مَا سَلَكَكُمۡ فِي سَقَرَ٤٢ قَالُواْ لَمۡ نَكُ مِنَ ٱلۡمُصَلِّينَ٤٣ [المدثر: ۴۲-۴۳]. «چه چیز‌هایی شما را به دوزخ کشانده است و بدان انداخته است * می‌گویند: [در جهان] از زمره نمازگزاران نبوده‌ایم» تا به این آیه می‌رسد که می‌فرماید: ﴿وَكُنَّا نَخُوضُ مَعَ ٱلۡخَآئِضِينَ٤٥ وَكُنَّا نُكَذِّبُ بِيَوۡمِ ٱلدِّينِ٤٦ حَتَّىٰٓ أَتَىٰنَا ٱلۡيَقِينُ٤٧ [المدثر: ۴۵-۴٧]. «و ما پیوسته با باطلگرایان [همنشین و همصدا می‌شده‌ایم و به باطل و یاوه و عیبجوئی] فرو می‌رفته‌‌ایم * روز سزا و جزای [قیامت] را دروغ می‌دانسته‌ایم: تا مرگ به سراغمان آمد». این سخن آنهاست، زمانی که در جهنم هستند و گفتند که به خاطر ترک نماز و ندادن زکات و دروغ دانستن آخرت، و همشینی با باطلگرایان تا زمان فرا رسیدن مرگ، به این روز افتاده‌اند. از حال و وضع آنان چنان فهمیده می‌شود که در دنیا به آن ایمان نداشتند و با کسانی نبودند، که خدا در مورد آنها فرمود: ﴿وَبِٱلۡأٓخِرَةِ هُمۡ يُوقِنُونَ [البقرة: ۴].

«و به روز رستاخیز اطمینان دارند». و با این کار خواست که چیزی را که به آن‌ها وعده داده شده بود، بدهد و آن مرگ است [۱۵].

بنابراین، این آیه بر وجوب عبادت بنده مکلف عاقل از زمان بلوغ تا وفاتش دلالت می‌کند. و هیچ زمانی قبل از مرگ وجود ندارد که تکلیف او تمام شود، چنان که صوفیه می‌پندارند.

[۱۱] العبودیة، شیخ الإسلام ابن تیمیه، صفحه ٩۰، چاپ الرئاسه العامه للإفتاء. [۱۲] مجموع الفتاوی، (۱۱/۲۱۰ – ۲۱۶). [۱۳] مجموع الفتاوی، (۱۱/۵۶٩ – ۵٧۴). [۱۴]۰ تلبیس إبلیس، صفحه ۱۵٧ – ۱۵۸. [۱۵] مجموع الفتاوی، (۱۱/۴۰۱ – ۴۰۲، ۴۱٧ – ۴۱۸).