صفحه نخست عقاید (کلام) دفاع از آل و اصحاب پیامبر طعن تیجانی نسبت به ابوبکر به خاطر اختلاف او با فاط...

طعن تیجانی نسبت به ابوبکر به خاطر اختلاف او با فاطمه بر سر ارث پیامبر

تیجانی در صفحه ۱۳۶ می‌گوید: «بخاری در فصل مناقب آورده است : رسول خداع فرمودند: فاطمه پاره تن من است هر کس او را خشمگین کند، مرا خشمگین کرده است. همچنان که در فصل جنگ خیبر به نقل از عایشهل آورده است: فاطمهل قاصدی به سوی ابوبکر فرستاد و از میراث خود از رسول خدا سوال می‌کرد و ابوبکر امتناع نمود چیزی به او بدهد، و فاطمه بدین خاطر از ابوبکر رنجیده و تا هنگام وفات با او سخن نگفت، و نتیجه در نهایت یکی است که بخاری به صورت مختصر و ابن‌قتیبه مفصلاً آن را ذکر کرده‌اند و آن اینکه پیامبر به خاطر خشم فاطمه خشمناک و به خاطر خشنودی او خشنود می‌شود، فاطمه تا هنگام وفات از ابوبکر و عمر عصبانی بود…»

می‌گوییم: آنچه را که تیجانی از این بدگویی‌ها نسبت به ابوبکر نقل کرده از نقلیات کتب قدیم آن‌هاست و علما به آن‌ها جواب داده و حق ظاهر شده و افترا رافضیان و تلبیس و تزویر آن‌ها باطل شده است.

در اینجا فقط چند مورد را ذکر می‌کنم که این افترا را روشن و ابطال کرده‌ و سخنان مهم علمارا درباره بطلان آن می‌آورم.

اول: اینکه کتب رافضیان در نقل این حادثه دارای تناقض است، برخی می‌گویند فاطمه خواستار گرفتن فدک شد [٧۵۰] چون رسول خدا آن را به او داده بود [٧۵۱]، بعضی دیگر می‌گویند خواستار گرفتن آن به عنوان ارث شد [٧۵۲] و این تناقض روشنی است که دلیل بر تزلزل و جهل آن‌ها به اصل مسأله و در نتیجه سقوط پیامدها و نتایجی است که بر آن بنا کرده‌ و بافته‌اند.

شیخ الاسلام ابن‌تیمیه/ می‌گوید: آنچه از ادعای فاطمه درباره فدک ذکر شده است متناقض با این است که فدک میراث اوست، اگر طلب او به خاطر ارث باشد پس در تناقض با این است که هبه بوده است، و اگر هبه بوده است پس ارث نیست. اگر این هبه در وقت بیماری رسول خدا باشد او از آن متنزه است، چون برای او مثل دیگران ارث به جا می‌گذاشت و برای وارث وصیت نمی‌کرد، یا اینکه در بیماری مرگ به او بیشتر از حقش نمی‌داد و اگر در وقت صحت و تندرستی بوده است باید این هبه تسلیم شده و تحویل گرفته شده باشد. در غیر این صورت اگر واهب چیزی را هبه کرد و هبه گیرنده آن را تا وقت وفات او تحویل نگرفت در نزد جمهور علما آن هبه باطل است. چگونه پیامبر فدک را به فاطمه هبه می‌کند و اهل بیت او و مسلمانان از آن چیزی ندانسته تا اینکه ام ایمن [٧۵۳] یا علی فقط از آن با خبر شدند. [٧۵۴]

دوم: اینکه صحیح و ثابت در این حادثه این است که فاطمه از ابوبکر تقاضای ارث رسول خدا نمود، او عذر خواسته و به حدیث پیامبر استناد کرده‌ که می‌فرماید: ما [پیامبران] (از خود ارث برجا نمی‌گذاریم، آنچه را که برجا می‌گذاریم صدقه است. چنانکه بخاری و مسلم (شیخین) از حدیث عایشه روایت کرده‌اند که عایشه گفته است: «فاطمه دختر رسول خدا از ابوبکر خواستار ارث رسول خدا و فدک و باقیمانده خمس خیبر شد، ابوبکر گفت: رسول خدا فرموده‌اند: ما ارث نمی‌گذاریم، آنچه را که ترک می‌کنیم صدقه است. اما آل محمد از این مال می‌خورند و من به خدا قسم چیزی از صدقه رسول خدا از وضعیتی که در دوران ایشان بر آن بوده تغییر نمی‌دهم و همانطور که رسول خدا تصرف کرده است دخل و تصرف می‌کنم، پس ابوبکر از آن چیزی به فاطمه نداد، فاطمه در نفس خود از ابوبکر ناراحت شده و تا هنگام وفات از او دوری کرد». [٧۵۵]

فاطمه در این مورد اجتهاد نموده و او معتقد بود که حق با اوست، و هنگامی که تصمیم و عزم خلیفه را دید از سخن در این مسأله توقف کرده‌ و غیر از این هم کاری نمی‌توانست بکند.

ابن‌حجر در توجیه اجتهاد او می‌گوید: و اما سبب خشم فاطمه به استناد ابوبکر از حدیث مذکور اعتقاد او به تاویل حدیث برخلاف آن چیزی است که ابوبکر به آن تمسک جسته است، و گویا معتقد به تخصیص عموم «ارث نمی‌گذاریم» بوده است و شاید به این نظر بوده است که محصولات زمین و املاک، شامل منع از ارث نمی‌شود، اما ابوبکر به عموم آن حدیث چنگ زده است و آن دو در امری که احتمال تاویل در آن وجود دارد اختلاف کرده اند، و هنگامی که فاطمه برای خود پافشاری کرده‌ از اجتماع با ابوبکر امتناع نمود. [٧۵۶]

سوم: اینکه سنت و اجماع دلالت می‌کنند بر اینکه پیامبر ارث نمی‌گذارد، و حق در این مسأله با ابوبکر است.

شیخ الاسلام ابن‌تیمیه/ می‌گوید: اینکه پیامبر ارث باقی نمی‌گذارد با سنت مقطوع و به اجماع صحابه ثابت است، و هرکدام از این دو دلیل قطعی است، و معارض با آنچه که پنداشته می‌شود عام می باشد، نبوده و اگر عام هم باشد تخصیص می‌شود، چون آن اگر هم دلیل باشد وقتی که ظنی است نمی‌تواند با قطعی متعارض باشد، چون حدیث را بیشتر از یک صحابی [٧۵٧] در اوقات و مجالس متعددی روایت کرده‌ و کسی از آن‌ها آن را انکار نکرده‌ است، بلکه همگی آن را تصدیق کرده‌ و پذیرفته‌اند. لهذا هیچکدام از همسران پیامبر و عموی ایشان برای طلب میراث اصرار نکردند، و کسانی که طلب کردند هنگامی که از حدیث رسول خدا مطلع شدند از درخواست خود صرف نظر کردند، همین منوال در زمان خلفای راشدین تا زمان خود علی ادامه داشت و تغییری نداد و میراثی را تقسیم ننمود. [٧۵۸]

ابوالعباس سفاح با بعضی از مناظران خود چنانکه ابن جوزی از او نقل می‌کند در این مسأله به اجماع خلفای راشدین احتجاج کرده‌ است: ابن جوزی می‌گوید: «روزی سفاح خطبه می‌خواند و فردی از آل علی برخاسته و گفت: من از فرزندان علی هستم و گفت: آنچه را که به من ظلم شده است به من بازگردان، پرسید: چه کسی بر تو ظلم کرده‌ است؟ گفت: من از فرزندان علی هستم و کسی که بر من ظلم کرده‌، ابوبکر بوده است که فدک را از فاطمه گرفته است، پرسید: ظلم کردن به شما ادامه داشت؟ گفت: آری، پرسید: بعد از او چه کسی حکومت؟ گفت: عمر، پرسید: آیا او هم به ظلم کردن به شما ادامه داد؟ گفت: آری، پرسید: چه کسی بعد از او حکومت کرد؟ گفت: عثمان، پرسید: آیا او هم به ظلم کردن علیه شما ادامه داد؟ گفت: آری، پرسید: بعد از او چه کسی حکومت کرد؟ شروع کرد به این طرف و آن طرف نگاه کردن تا فرار کند...». [٧۵٩]

بعضی از فرزندان علی از فاطمه به درست بودن اجتهاد ابوبکر تصریح کرده‌اند چنان که بیهقی با سند خود از فضیل بن مرزوق نقل کرده که زید بن علی بن حسین بن علی بن ابی‌طالب گفت: «اگر من به جای ابوبکر می‌بودم، به همان چیزی که ابوبکر دربارة فدک حکم کرده، حکم می‌کردم». [٧۶۰]

قرطبی اتفاق ائمة اهل بیت, از علی گرفته تا کسانی که بعد از او آمده‌اند و سپس فرزندان عباس که صدقة رسول خدا در دست آن‌ها بود نقل کرده‌ است که همگی قایل به مالکیت آن نبودند، بلکه در راه خدا آن را مصرف می‌کردند. قرطبی/ می‌گوید: «علی وقتی که به خلافت رسید آن (فدک) را تغییر نداد و همان طور که بود گذاشت، و همان طور در این مورد عمل کرد که در زمان خلافت ابوبکر، عمر و عثمان عمل شده بود، معترض تملک [فدک] نبود، و چیزی را از آن تقسیم ننمود، بلکه آن را به همان جهاتی مصرف نمود که قبل از او مصرف کرده‌ بودند. بعد از آن به ترتیب در دست حسن بن علی، سپس حسین بن علی، علی بن حسین، حسین بن حسن، زید بن حسین و عبدالله بن حسین بود، و بعد از آن چنان که ابوبکر برقانی در صحیح خود ذکر می‌کند بنی عباس آن را در دست گرفتند. این‌ها همگی بزرگان اهل بیت و مورد اعتماد شیعه و ائمه آن‌ها هستند، که از هیچ یک از آن‌ها نقل نشده است که فدک را تملک کرده‌ و آن را به ارث برده و یا به ارث گذاشته است. اگر آنچه را که شیعیان می‌گویند درست باشد علی و یا یکی از اهل بیت هنگامی که به دست آن‌ها می‌افتاد می‌گرفتند...» [٧۶۱]. بنابراین اجماع خلفای راشدین و بقیه صحابه و تمام اهل بیت بر این رفته است که رسول خدا ارث نمی گذارد و آنچه را که از خود به جا می‌گذارد، صدقه است. و عمل خلفای راشدین و ائمه اهل بیت که صدقه رسول خدا ج در دست آن‌ها بود نیز به همین منوال بوده است.

چهارم: اینکه مقصود رسول خدا از خشم فاطمه که بدان خشمگین شود در صورتی است که فاطمه به حق عصبانی شود، زیرا رسول خدا به خاطر خودش و فردی از خانواده‌اش به ناحق عصبانی نمی‌شود، بلکه حتی به حق هم مادامی که کسی حرمت‌های الهی را مرتکب می‌شد از او دفاع نمی‌کرد؛ همچنان که در صحیحین به نقل از حدیث عایشه آمده که می‌گوید: هرگاه پیامبر مجبور می شد میان دو موضوع یکی را انتخاب کند آسان‌ترین امر را انتخاب می‌کرد مادامیکه آن امر گناه نمی‌بود، اگر آن امر گناه می‌بود دورترین حالت از آن را انتخاب می‌نمود. به خدا قسم هرگز به خاطر خودش در چیزی که متوجه او می‌شد خشمگین نمی‌شد تا اینکه حرامی انجام داده می‌شد که در آن صورت به خاطر خداوند انتقام می‌گرفت [٧۶۲]. فاطمه با وجود جلالت و فضل و کمال دینی معصوم نبود، بلکه شاید کاری از او سر می‌زد که پیامبر آن را تأیید نمی‌کرد و شاید چیزی از پیامبر ج طلب می‌کرد که پیامبر خواسته او را اجابت نمی‌کرد، مثلا از پیامبر تقاضای خدمت‌گزار نمود و اما پیامبر آن را به او نداده و او را به تسبیح گفتن ارشاد نمود، همچنان که در صحیحین به روایت از علی [٧۶۳] و در سنن ابوداود به نقل از عمر بن عبدالعزیز آمده است که فاطمه از پیامبر ج تقاضای فدک را نمود اما پیامبر نپذیرفت [٧۶۴]. در صحیح مسلم از حدیث عایشه آمده است که «فاطمه پیش رسول خدا آمده و به او گفت: همسرانت مرا پیش تو فرستاده‌اند و تقاضای عدالت در مورد دختر ابوقحافه [یعنی عایشه] می‌کنند، پیامبر به او گفت: ای دخترم، آیا کسی را که من دوستش دارم دوست نداری؟ گفت: چرا، فرمود: پس او را دوست داشته باش...». [٧۶۵]

در همه این‌ها پیامبر با او موافقت ننمود. این نشان می‌دهد که پیامبر ج در همه چیز با او موافقت نمی‌کرد، بلکه او (فاطمه) چه بسا در کاری اجتهاد کرده‌ و اشتباه می‌کرد و پیامبر او را در آن امر تایید نمی‌کرد. بنابراین پیامبر به خاطر خشم او در چنین مواردی به طریق اولی خشمگین نمی‌شود. درخواست او از میراث رسول خدا از همین نوع بود، چون او در این مورد اجتهاد کرده‌ ولی حق با ابوبکر بود، چون نصّ صریح و نیز موافقت همگی صحابه او را تأیید می‌کرد، که اجماع همراه با نص بود، همچنان که قبلاً گذشت و ابوبکر در این مورد به حق عمل کرده‌ و از نص پیروی کرده و به عهد و پیمان رسول خدا در این مورد چنگ زده بود. چگونه ممکن بود با این عمل خود سبب خشم رسول خدا شود، در صورتی که به شرع، سنت و دستور او عمل می‌کند؟

پنجم: گفته پیامبر که «فاطمه پاره تن من است هر کس او را عصبانی کند مرا عصبانی کرده است»، از جمله عباراتی است که دارای وعید مطلق است که مستلزم اثبات موجبات آن در حق افراد معینی نمی‌شود مگر بعد از وجود شروط و انتفای موانع آن [٧۶۶]. و این در صورتی است که وعید موجود در حدیث اگر لازم می‌بود که شامل کسی که مطلقا او را عصبانی کرده‌ است می شد در این صورت لازم بود قبل از ابوبکر شامل علی شود و ملحق شدن پیامدهای آن به علی سزاوارتر از ابوبکر است، چون این حدیث با نکاح علی با دختر ابوجهل و شکایت فاطمه از او پیش پیامبر مناسبت دارد؛ چنان که بخاری و مسلم از حدیث مسور بن مخرمه آورده‌اند: «علی از دختر ابوجهل خواستگاری نمود، فاطمه از آن با خبر شد، پیش رسول خدا رفت و به او گفت: قوم تو می‌گویند که برای دفاع از دخترانت عصبانی نمی‌شود، موضوع این است که علی دختر ابوجهل را به نکاح در خواهدآورد پس رسول خدا برخاسته و شهادت او را شنید و فرمود: اما بعد … فاطمه پاره تن من است و من از چیزی که او از آن بدش می‌آید بدم می‌آید. به خدا قسم دختر رسول خدا و دختر دشمن خدا در نزد یک مرد با هم جمع نمی‌شوند، آنگاه علی نامزدی را ترک نمود». [٧۶٧]

در روایت دیگری آمده است: «رسول خدا فرمود: فاطمه پاره‌ای از من است، هر کس او را عصبانی کند، مرا عصبانی کرده است». [٧۶۸]

پس واضح و روشن است که مناسبت این حدیث، خواستگاری علی از دختر ابوجهل و خشم فاطمه از آن امر است و نص عام محل سبب را دربرمی‌گیرد، که بنا به اتفاق علی، حدیث مذکور در همین مورد است تا جایی که علما گفته‌اند: خارج کردن سبب جز با دلیل خاصی جایز نیست؛ زیرا دلالت عام بر سبب خود قطعی است و بر غیر سبب خود، ظاهر است [٧۶٩]. بنابراین اگر حدیث مذکور شامل هر کس باشد که فاطمه را عصبانی کند، علی اولین فردی است که مشمول آن خواهد بود.

شیخ الاسلام ابن‌تیمیه در ضمن رد خود بر رافضیان در این مسأله بعد از ذکر حدیث می‌گوید: سبب نامزدی علی از دختر ابوجهل است، و سبب قطعا داخل لفظ است، چون لفظ واردِ بر یک سبب نباید سبب را از آن خارج کرد بلکه به اتفاق علما باید سبب داخل آن شود.

در حدیث آمده است: «آنچه فاطمه را خشمگین کند مرا خشمگین می‌کند، آنچه او را اذیت کند مرا اذیت می‌کند». خیلی روشن است که خواستگاری از دختر ابوجهل، فاطمه را آشفته و اذیت کرده است، و آن خواستگاری, پیامبر را اذیت و آشفته کرده است اگر این حدیث واقعا وعید و تهدید باشد لازم است که علی بن ابی‌طالب را شامل شود، و اگر وعید و تهدیدی متوجه فاعل آن نباشد، ابوبکر به نسبت علی دورتر از وعید و تهدید است.

ششم: فاطمه از گفته خود درباره مطالبه ارث رسول خدا بازگشت. چنان که بیش از یک امامِ علم حدیث و سیره این موضوع را نقل کرده‌اند.

قاضی عیاض می‌گوید: در ترک منازعه فاطمه با ابوبکر بعد از آنکه ابوبکر به وسیله حدیث پیامبر ج علیه او حجت و دلیل آورد، باید قبول کرد که در این موضوع اجماع علما صورت گرفته است و هنگامی که فاطمه حدیث را شنید و تاویل آن برایش روشن شد از رأی خود منصرف شد و دیگر نه خودش و نه فرزندانش، مطالبه ارث نکردند. سپس علی خلافت را به دست گرفت و آنچه را که ابوبکر و عمر انجام داده بودند تغییر نداد. [٧٧۰]

قرطبی می‌گوید: اما درخواست فاطمه از ابوبکر نسبت به میراث پدرش، قبل از شنیدن حدیثی بود که دلالت بر اختصاص پیامبر ج به موضوع حدیث دارد. فاطمه در رأی خود به آیه قرآن استناد کرده‌ بود، هنگامی که ابوبکر او را از حدیث آگاه نمود از مطالبه خود صرف نظر کرد و دیگر به آن بازنگشت. [٧٧۱]

شیخ الاسلام ابن‌تیمیه/ می‌گوید: این احادیث نزد علما معروف و ثابت است که بیان می کند فاطمه هر آنچه را که از میراث می‌دانست تقاضای میراث رسول خدا نمود. و هنگامی که از حدیث رسول خدا مطلع شد تسلیم و از رأی خود منصرف شد. [٧٧۲]

ابن‌کثیر/ می‌گوید: فاطمه ابتدا به قیاس و به عموم آیة کریمه احتجاج نمود، سپس ابوبکر در جواب او به نص حدیثی استدلال نمود که مربوط به منع وراثت از پیامبر هستند. آنگاه فاطمه رأی ابوبکر را پذیرفت و این چیزی است که از او انتظار می رود. [٧٧۳]

بنابراین روشن می‌شود که فاطمه از رأی خود منصرف شد و قول ابوبکر و دیگر صحابه و ائمه اهل بیت مبنی بر ارث نبردن از پیامبر را قبول کرد و این نیز سزاوار مقام او در دین و علم است. خداوند از او راضی و خشنود باد!

هفتم: ثابت است که فاطمه بعداً از ابوبکر راضی شده و در حالت رضایت و خوشنودی از ابوبکر وفات کرده‌ است. بیهقی از شعبی روایت می‌کند که می‌گوید: هنگامی که فاطمه بیمار شد ابوبکر آمد و اجازه ورود خواست، علی گفت: ای فاطمه، این ابوبکر است و تقاضای اجازه ورود را می‌کند: گفت: آیا دوست داری که به او اجازه بدهم؟ گفت: آری، پس به او اجازه داد و او داخل شد و فاطمه را راضی نمود و گفت: به خدا قسم منزل و مال و اهل و عشیره ای به جا نگذاشتم جز به خاطر رضای خدا و رسول خدا و رضای شما اهل بیت. آنگاه فاطمه را راضی نمود تا اینکه راضی شد. [٧٧۴]

ابن‌کثیر می‌گوید: اسناد این حدیث حسن و قوی است و ظاهراً عامر شعبی آن را از علی یا از کسی که از علی روایت کرده شنیده است. [٧٧۵]

ابن‌حجر می‌گوید: این حدیث اگرچه مرسل است ولی اسناد دادن آن به شعبی صحیح است. و بدین وسیله اشکال قطع رابطه و دوری گرفتن فاطمه از ابوبکر برطرف می‌شود [٧٧۶]. وی می‌افزاید: «اگر حدیث شعبی ثابت شود اشکال برطرف می‌شود و درست هم، همین است؛ چون عقل و علم و دین فاطمه این را تقاضای می‌کند». [٧٧٧]

بدین ترتیب بدگویی‌های رافضیان نسبت به ابوبکر که مبنای آن را خشم فاطمه بر او دانسته‌اند، بی‌اساس می‌شود. اگر فاطمه در آغاز امر از ابوبکر عصبانی شده ولی بعداً از او راضی شد و بر این خشنودی وفات کرده‌ است. و کسی که در محبت فاطمه صادق باشد نمی‌تواند از کسی که فاطمه از او راضی بوده راضی نشود. این موضوع با حدیث عایشه تناقض ندارد که می‌گوید: فاطمه تا هنگام وفات ابوبکر دل آزرده بود، چون این امر براساس علم عایشه است که راوی حدیث بوده و در حدیث شعبی اطلاعات بیشتری وجود دارد که ملاقات ابوبکر از فاطمه و سخن گفتن فاطمه با ابوبکر و راضی شدن از او را اثبات می‌نماید. عایشه چیزی را نفی کرده‌ و شعبی آن را اثبات کرده است، و در نزد علما واضح است که گفته شخص اثبات‌کننده بر گفته شخص نفی‌کننده مقدم است، چون احتمال ثبوت بدون علم نفی‌کننده وجود دارد. مخصوصا در چنین مسأله‌ای که عیادت ابوبکر از فاطمه از حوادث بزرگی نیست که منتشر شود و همگی از آن آگاهی یابند بلکه از امور عادی است که بر کسی که آن را ندیده، پوشیده می‌ماند و به خاطر عدم نیاز به نقل آن روایت نمی‌شود.

علما خاطر نشان ساخته‌اند که فاطمه به هیچ وجه قصد قطع رابطه و ترک سخن گفتن با ابوبکر را نکرده‌ و امثال او از چنین کاری مبرا هستند، چون پیامبر بیشتر از سه روز ترک سخن گفتن را نهی کرده‌ است. ولی به خاطر عدم ضرورت با او سخن نگفته است. قرطبی در شرح حدیث قبلی عایشه می‌گوید: سپس فاطمه به خاطر مشغولیت و مصیبتش و به علت از دست دادن رسول خدا و به خاطر باقی ماندن در خانه با ابوبکر ملاقات ننمود و راوی آن را به دوری گرفتن تعبیر کرده‌ است با وجودی که رسول خدا می فرماید: برای هیچ مسلمانی جایز نیست بیشتر از سه روز با برادر مسلمانش قطع رابطه نماید [٧٧۸]. فاطمه بیشتر از همه در این موضوع به حلال وحرام آگاه می‌باشد و هیچ گاه با رسول خدا ج مخالفت نمی‌نماید. چرا چنین نباشد در حالی که او پاره‌ای از وجود رسول خدا و سرور زنان بهشتی است. [٧٧٩]

نووی می‌گوید: اما آنچه از هجران فاطمه با ابوبکر ذکر شده به معنای زیارت نکردن اوست، و این از جمله قطع رابطه‌ای نیست که حرام شده است که آن عبارت است از ترک سلام و روی گردانیدن در هنگام ملاقات اما عبارت «با او صحبت نکرد» در حدیث مذکور، به این معناست که فاطمه در این موضوع به خاطر مشغولیت از ابوبکر حاجتی طلب نکرد و نیازی به ملاقات با او نبود تا با او صحبت کند و هرگز نقل نشده است که فاطمه و ابوبکر با هم ملاقات کردند و فاطمه به او سلام نکرده و یا با او سخن نگفته است. [٧۸۰]

بدین ترتیب حقیقت در این مسأله روشن شد و ادعای شیعه، باطل و شبهات آنان با اخبار و نصوص درستی که بر برائت ابوبکر صدیق از بدگوئی‌های آنان دلالت دارد، نقش بر آب می‌شود، و بدین ترتیب روشن مِی‌شود آنچه که میان ابوبکر صدیق و فاطمه رخ داده تنها یک اختلاف نظر فقهی است که حق در آن برای فاطمه روشن شده و بدان بازگشته و ابوبکر فضیلت او را نیز شناخته است وقبل از وفات فاطمه او را ملاقات و راضی کرده‌ است و او در حالی دنیا را وداع گفت که از ابوبکر راضی بود. (خداوند از هر دوی آنان راضی و خشنود باد!)

[٧۵۰] قریه‌ای است در نزدیک مدینه و ساکنان آن از رسول خدا خواستار مصالحه شدند بشرط نصف محصولات و اموال آن, پیامبرع قبول کرد, این اموال چیزی نباشد که از سواری کار گرفته شده باشد و این اموال مخصوص رسول خدا بود. معجم البلدان، یاقوت الحموی ۴/۲۳۸ [٧۵۱] الصراط المستقیم الی مستحقی التقدیم- النباطی ۲/۲۸۲ حق الیقین فی معرفة اصول الدین، عبدالله شبر ۱/۱٧۸ [٧۵۲] الاحتجاج، طبرسی ۱/۱۰۲ [٧۵۳] در این ردی است بر گمان رافضیان که می‌گویند ام ایمن و علی شهادت دادند که رسول خدا فدک را به فاطمه داده است الصراط المستقیم الی المستحقی التقدیم، نباطی ۲/۲۸۲ [٧۵۴] منهاج السنة ۴/۲۲۸ [٧۵۵] بخاری کتاب المغازی فتح الباری ٧/۴٩۳، ح ۱-۴۲۴۰ – و مسلم کتاب الجهاد ۳/۱۳۸۰ ح۱٧۵٩ [٧۵۶] فتح الباری ۶/۲۰۲ [٧۵٧] اشاره به حدیثی دارد که ابوبکر روایت نموده و آن اینست که پیامبر فرمود: ما ارث نمی‌گذاریم و آنچه را برجا می‌گذاریم صدقه است. [٧۵۸] منهاج السنة ۴/۲۲۰ [٧۵٩] ابن جوزی تلبیس ابلیس ص۱۳۵ [٧۶۰] بیهقی السنن الکبری ۶/۳۰۲، ابن کثیر البدایة و النهایة ۵/۲۵۳ [٧۶۱. ] - المفهم، قرطبی ۳/۵۶۴ [٧۶۲] بخاری کتاب الحدود فتح الباری ۱۲/۸۶ ح ٧۶۸۶ و مسلم کتاب الفضایل ۴/۱۸۱۳ ح ۲۳۲٧. [٧۶۳] صحیح البخاری کتاب فضایل الصحابة فتح الباری ٧/٧۱ ح ۳٧۰۵ ؛ صحیح مسلم کتاب الذکر ۴/۲۰٩۱ ح ۲٧۲٧. [٧۶۴] سنن ابی داود کتاب الخراج و الأمارة ۳/۳٧۸ ح ۲٩٧۲. [٧۶۵] مسلم کتاب فضایل الصحابة ۴/۱۸٩۱ ح ۲۴۴۲. [٧۶۶] شرح این مسئله را در مجموع فتاوی ابن‌تیمیه در ۱۰/۳٧۲ و ۲۸/۵۰۱-۵۰۰ آمده است [٧۶٧] بخاری، کتاب فضایل الصحابة؛ فتح الباری ٧/۸۵ ،ح ۳٧۲٩ و؛ مسلم، کتاب فضایل الصحابة؛ ۴/۱٩۰۳. [٧۶۸] بخاری، کتاب فضایل الصحابة ، فتح الباری، ٧/٧۸ ح ۳٧۱۴. [٧۶٩] المسوده فی اصول الفقه لِلائمة الثلاثة من آل تیمیة شیخ الاسلام ، پدرش و جد او،: ابوالبرکات، ص۱۱٩؛ تخریج الفروع علی الاصول: ؛زنجانی ص۳۶۰. [٧٧۰] منهاج السنة ۴/۲۵۱ [٧٧۱] شرح صحیح مسلم – نووی ۱۲/٧۳ [٧٧۲] منهاج السنة ۴/۲۳۴ [٧٧۳] البدایة و النهایة ۵/۲۵۲. [٧٧۴] السنن الکبری بیهقی ۶/۳۰۱. [٧٧۵] البدایة و النهایة ۵/۲۵۳. [٧٧۶] فتح الباری ۶/۳۰۲. [٧٧٧] همان منبع. [٧٧۸] بخاری کتاب الادب فتح الباری ۱۰/۴٩۲ ح ۶۰٧٧ و مسلم کتاب البر والصلة ۴/۱٩۸۴ ح ۲۵۶۰ [٧٧٩] المفهم ۳/٩-۵۶۸ [٧۸۰] شرح صحیح مسلم ۱۲/٧۳