جنگ صفین و فتنة خوارج

هنگامی که علی÷ رهسپار شام گردید معاویه بن ابی‌سفیان یکی از سردارانش را که أبوالأعْوَر سُلَمی نام داشت با سپاهی گران به سوی علی فرستاد. امام نیز لشکر پیشاهنگ خود را به فرماندهی مالک اشتر نخعی به سوی آنان روانه کرد و به مالک سفارش نمود که:

«إیاك أن تبدء القوم بقتال إلا أن یبدءوك، حتی تلقاهم وتسمع منهم، ولا یجرمنك شنآنهم علی قتالهم[۱۳۲] قبل دعائهم والإعذار إلیهم مرة بعد مرة»[۱۳۳] .

«پیش از آنکه به دیدار شامیان روی و سخنانشان را بشنوی، بپرهیز که با آنها پیکار آغاز کنی مگر اینکه ایشان جنگ را بر ضد تو شروع کنند. و تا شامیان را به (یگانگی) فرا نخوانده‌ای و چند بار اتمام حجت نکرده‌ای، دشمنی با آنگروه، تو را به پیکار با ایشان وادار نکند».

مالک اشتر و سپاهیانش پیش تاختند تا به لشکر ابوالاعور رسیدند ولی به رعایت فرمان در پیکار پیشقدم نشدند تا ابوالاعور بر آنها حمله آورد. آنگاه آتش نبرد میان دو سپاه افروخته گردید. اما یک روز صبح، سپاهیان مالک با شگفتی دیدند که از اردوی دشمن، خبری نیست! و معلوم شد که آنها در سیاهی شب عقب‌نشینی کرده و به معاویه پیوسته‌اند. در همان اوقات، امیر‌مؤمنان با سپاهیانش نیز از راه رسیدند و سرانجام در قناصرین که نزدیک صفین بود با معاویه و لشکر شام روبرو شدند. بنابر آنچه مورخان نوشته‌اند سپاهیان مزبور در آن منطقه بر «فرات» دست یافتند و از اینکه یاران علی÷ از آن بهره گیرند، جلوگیری نمودند. امیرمؤمنان، مردی از پیروان خود به نام صعصعه بن صوحان را فرا خواند و بدو فرمود:

«نزد معاویه برو و به او بگو که ما این مسیر (طولانی) را پیموده (وبدینجا رسیده‌ایم) و من پیش از آنکه حجت را بر شما تمام کنم خوش ندارم که آغازگر کارزار باشم ولی تو (یکبار) با سوارانت پیش تاختی و قبل از آنکه با تو پیکار کنیم، جنگ را با ما آغاز نمودی – و رأی ما بر آنستکه از نبرد خودداری ورزیم تا تو را به یگانگی فرا خوانیم و بر تو حجت آوریم – و این بار دیگر است که شما در ستیزه‌گری پیشدستی نموده‌اید تا آنجا که میان مردم و آب مانع شده‌اید، پس این مانع را از راه آنان بردار تا در اختلافی که میان ما و شما رخداده و برای آن بدینجا آمده‌ایم، اندیشه کنیم. و اگر تو به این امر بیشتر دلبسته‌ای که ما مقصود خود را که بخاطرش در این محل یافته‌ایم، رها کنیم و اجازه دهیم تا مردم بر سر آب با یکدیگر بجنگند و هر کس که پیروز شد، آب بنوشد! ما نیز چنین کنیم»![۱۳۴] .

معاویه، پس از آنکه پیام علی÷ را شنید با یارانش به رای زنی پرداخت و بدین نتیجه رسید که به فرماندة سپاهش ابوالاعور دستور دهد: «لشکریان علی÷ را همچنان از نوشیدن آب بازدار»! امام، ناگزیر اجازه داد تا یارانش، سپاه معاویه را درهم کوبید و راه را به سوی آب بازکنند و این کار، به همت گروهی، صورت پذیرفت.

سپاهیان معاویه انتظار داشتندکه علی÷، فرمان «مقابله بمثل» دهد و راه فرات را بر آنها بربندد ولی با کمال شگفتی خبر یافتند که امیر‌مؤمنان به سربازانش دستور داده است:

«خذوا من الـماء حاجتکم وارجعوا إلی عسکرکم وخلوا بینهم وبین ‌الـماء، فإن الله قد نصرکم ببغیهم وظلمهم»[۱۳۵] .

«به‌ اندازه‌ای که نیاز دارید از آب برگیرید و به لشکرتان برگردید و میان دشمن و آب را باز گذارید که خداوند، شما را به دلیل تجاوز و ستمگری آنها، بر ایشان پیروز کرد».

با اینهمه، سپاهیان شام ازخواب غفلت بیدار نشدند و تفاوت میان نور و ظلمت را در نیافتند و آمادة کارزار گشتند. شرح این حادثه که در پیکار خونین صفین چه گذشت؟ و از سپاهیان عراق و شام چه اندازه کشته شدند؟ از عهدة این نوشتار بیرون است و آنرا در کتاب‌هایی چون: «تاریخ طبری» و «وقعه صفین» و «أنساب الاشراف» و«ألاخبار الطوال» و جز اینها باید خواند. در اینجا ما بیشتر بر آنیم تا شکوهمندی این نبرد را بلحاظ رفتار اجتماعی علی÷ گزارش کنیم و نشان دهیم که فرهنگ اسلامی چه اندازه درپیروان راستینش اثر نهاد و حتی در میدان کارزار اجازه نداد که آنان از مروت و انصاف فاصله گیرند. مورخان ‌آورده‌‌اند علی پیش از آنکه آتش جنگ در صفین شعله‌ور گردد به سپاهیان خود فرمود:

«لاتقاتلوهم حتی یبدءوکم فإنکم بحمدالله علی حجه وترککم إیاهم حتی یبدءوکم حجه أخری لکم علیهم. فإذا کانت الهزیمه بإذن الله فلاتقتلوا مدبرا ولاتصیبوا معورا ولا تجهزوا علی جریح ولا تهیجوا النساء بأذی وإن شتمن أعراضکم وسببن أمراءکم»[۱۳۶] .

«با شامیان نجنگید، تا آنها نبرد را آغاز کنند چرا که – سپاس خدا را – حجت با شما است و ترک کارزار با ایشان تا آنکه خود آغاز کنند، حجت‌ دیگری برای شما بر آنها خواهد بود. و چون به فرمان خدا شکست خوردند، کسی را که پشت کرده و می‌گریزد نکشید و بی‌دفاع را آسیب نرسانید و زخم‌خورده را به قتل نرسانید و زنان را با آزارشان به هیجان میاورید، هر چند (با ناسزاهای خود) آبروی شما را بریزند و به فرماندهانتان دشنام گویند ... ».

همچنین، مورخان حکایت کرده‌اند که علی÷ در یکی از روزهای صفین شنید که یارانش به اهل شام دشنام می‌دهند! امام اینکار را نپسندید و فرمود:

«إنی أکره لکم أن تکونوا سبابین ولکنکم لو وصفتم أعمالهم وذکرتم حالهم کان أصوب في القول وأبلغ في العذر، وقلتم مکان سبکم إیاهم: اللهم احقن دمائنا ودماءهم وأصلح ذات بیننا وبینهم واهدهم من ضلالتهم حتی یعرف الحق من جهله ویرعوی عن الغی والعدوان من لهج به»[۱۳۷] .

«من خوش ندارم که شما دشنامگو باشید ولی اگر کارهای ایشان را وصف کنید و از احوال آنان سخن گویید، گفتارتان به صواب نزدیکتر و عذرتان رسا‌تر باشد. به جای آنکه شامیان را دشنام دهید (بدرگاه خداوند) بگویید: بار خدایا خونهای ما و ایشان را از آنکه (بدست یکدیگر) ریخته شود مصون دار و میان ما و آنها صلح و آشتی برقرار کند و آنانرا ازگمراهی به راه راست رهبر فرما تا کسی که از حق آگاهی ندارد آنرا بشناسد و کسی که در گمراهی و دشمنی حرص می‌ورزد، از آن باز ایستد».

علی÷ پس از کشته شدن عثمان هم به اصرار مردم، بیعت آنانرا پذیرفت و می‌گفت: «دعوني والتمسوا غیري!»[۱۳۸] . «من را رها کنید و کسی جز مرا (برای خلافت) بجویید».

امام در صفین، راه نیرنگ با اهل شام را نپیمود و تا می‌توانست در ارشاد و بیدار ساختن آنها کوشید و در برابر کسانی که می‌پنداشتند: معاویه از او سیاستمدار‌تر است! می‌گفت: «والله ما معاویه بأدهی مني ولکنه یغدر ویفجر ولو کراهیة لکنت من أدهی الناس»[۱۳۹] .

ولی متأسفانه گروهی از یاران امام÷ فریب خوردند و از آنمیان: مسعر بن فدکی و زید بن حصین با گروهی از قاریان قرآن، جسورانه به امام گفتند: «ای علی، دعوت به سوی کتاب خدا را بپذیر و گرنه تو و نزدیکانت را به دشمن می‌سپاریم! یا با تو همان رفتاری را خواهیم کرد که با پسر عفان کردیم، بر ما است که بدانچه در کتاب خدا آمده عمل کنیم و آنرا پذیرفته‌ایم. سوگند به خدا اگر تو نپذیری با تو همان خواهیم کرد که گفتیم»!.

امام که ملاحظه کرد میان یارانش دو دستگی افتاده و ارشاد آنها ممکن نیست، فرمود:

«فاحفظوا عني نهیی إیاکم، واحفظوا مقالتکم لي، أما أنا فإن تطیعونی تقاتلوا وإن تعصونی فاصنعوا ما بدا لکم!»[۱۴۰] .

«پس بیاد داشته باشید که من شما را از ترک نبرد) بازداشتم و سخن خودتان را بمن نیز به خاطر سپارید. و رأی من آنستکه اگر فرمانم را می‌‌برید، پیکارتان را ادامه دهید و اگر سر نافرمانی دارید، هر کاری که به نظرتان می‌رسد، بکنید»!.

آنها به حکمیت دو مرد، به نمایندگی از سپاه عراق و شام، تن در دادند و با وجود مخالفت امام، ابوموسی اشعری را که از آغاز کار با پیکار جمل و صفین موافق نبود، به داوری برگزیدند! ولی در پیمان نامه‌ای که هر دو طرف آنرا پذیرا شدند، نوشتند:

«... إن کتاب الله بیننا من فاتحته إلی خاتمته، نحیی ما أحیا نمیت ما أمات، فما وجد الحکمان في کتاب الله وهما ابوموسی الاشعری عبدالله بن قیس، وعمروبن العاص القرشی عملابه، وما لم یجدا في کتاب الله فالسنة العادلة الجامعة غیر الـمفرقة...»[۱۴۱] .

«کتاب خدای از آغاز تا انجامش در میان ما (داور) است. آنچه را که قرآن زنده ساخت، ما نیز زنده می‌کنیم و آنچه را که قرآن میراند، ما نیز میمیرانیم. بنابراین هر چه را دو حکم - یعنی ابوموسی اشعری و عمروبن عاص - در کتاب خدای عزوجل یافتند باید بدان عمل کنند و هر چه را در کتاب خدا نیافتند، به سنت دادگرانة (پیامبرج) که مسلمانان را گرد می‌آورد و پراکنده نمی‌سازد، واگذارند». علی÷ هم در پاسخ نامه‌ای که معاویه برای وی فرستاد و امام را به پذیرفتن حکمیت فرا خواند، چنین نوشت:

«... إنك قد دعوتني إلی حکم القرآن وقد علمت أنك لست أهل القرآن ولست حکمه ترید والله الـمتسعان وقد أجبنا القرآن إلی حکمه ولسنا إیاك أجبنا ومن لم یرض بحکم القرآن فقد ضل ضلالاً بعیداً»[۱۴۲] .

«... تو مرا به داوری قرآن دعوت کرده‌ای و من می‌دانم که تو اهل قرآن نیستی و حکم آنرا نمی‌خواهی – پس، ازخدا باید یاری خواست – با اینهمه، ما به داوری قرآن - نه بدعوت تو - پاسخ داده‌ایم و هر کس که به حکم قرآن رضایت ندهد، از راه راست بسیار دور افتاده است».

سپاهیان عراق و شام آماده شدند تا هر کدام از راهی که سپرده بودند، بازگردند و در انتظار نتیجة مذاکرات داوران نشینند. امام فرمان داد تا اسیران صفین را آزاد کنند[۱۴۳] و خود با لشکریانش آهنگ بازگشت به کوفه کرد و از کنارة فرات، راه عراق را در پیش گرفت تا به نخیله رسید و سرانجام به کوفه وارد شد.

جمعی از سپاهیان امام (درحدود۱۲۰۰۰ تن)[۱۴۴] بودند که با همة پافشاری خود در حکمیت، پس از مدت کوتاهی اینکار را «شرک بخداوند»! شمردند و با امام بنای ستیز و مجادله را نهادند و بهمراه او در کوفه وارد نشدند بلکه در ناحیة حروراء[۱۴۵] فرود آمدند و عبدالله بن وهب راسبی را به امارت خود برگزیدند.

امیر‌مؤمنان ابتدا نامه‌ای به ایشان نوشت و آنانرا به ورود در کوفه و پیوستن به دیگر مسلمانان فرا خواند. مضمون نامه چنانکه دینوری در کتاب «الآخبار الطوال» آورده است چنین بود:

«بسم الله الرحمن الرحیم. من عبدالله علی أمیر‌الـمؤمنین إلی عبدالله بن وهب راسبی ویزید بن الحصین ومن قبلهما. سلام علیکم فإن الرجلین اللذین ارتضینا هما للحکومة خالفا کتاب الله واتبعا هواهما بغیر هدی من الله، فلما لم یعملا بالسنة ولم یحکما بالقرآن تبرأنا من حکمهما ونحن علی أمرنا الاول، فأقبلوا إلی رحمکم الله فإنا سائرون علی عدونا وعدوکم لنعود لـمحاربتهم حتی یحکم الله بیننا وبینهم وهو خیر الحاکمین»[۱۴۶] .

«بنام خدای بخشندة مهربان. از بندة خدا علی فرماندة مؤمنان به عبدالله پسر وهب راسبی و یزید پسر حصین و همة کسانیکه نزد آندو گرد آمده‌اند. درود بر شما باد. آندو مردی که برای داوری بدانها راضی شدیم با کتاب خدا مخالفت نمودند و بدون توجه به هدایت خداوند، در پی هواهای نفس خود رفتند. بنابراین، چون نه بر مبنای سنت (پیامبرج) رفتار کردند و نه موافق با کتاب خدا حکم نمودند، ما از داوری آندو بیزاری می‌جوییم و بر أمر نخستین خود استوار هستیم. شما نیز - خدای رحمتتان کند - به سوی من آیید که ما به جانب دشمن خویش و دشمن شما رهسپار خواهیم شد برای آنکه کارزار با ایشان را از سرگیریم تا خدا میان ما و آنها داوری کند که او بهترین داوران است».

خوارج، به نامة علی پاسخی جسارت‌آمیز دادند و برای او نوشتند:

«اما بعد، تو برای خدای خود خشمگین نشده‌ای بلکه برای خودت بخشم آمده‌ای، پس اگر بر زیان خویش گواهی دهی که کفر ورزیده‌ای و سپس راه توبه پیش گیری، آنگاه در کار میان خودمان و تو می‌نگریم ولی اگر از این امر سرباز زنی، ما نیز سرکشی خود را - برابر با رفتار - تو اعلام می‌داریم که خدا خیانتگران را دوست ندارد»[۱۴۷] .

امام، از آنکه خوارج به راه آیند، ناامید شد ولی دستور داد تا متعرض آنان نشوند و بدانها گفت:

«إن لکم عندنا ثلاثاً، لانمنعکم صلوه في هذا الـمسجد، ولا نمنعکم نصیبکم من هذا الفیء ماکانت أیدیکم مع أیدینا ولا نقاتلکم حتی تقاتلونا»[۱۴۸] .

«شما را نزد ما سه حق است (نخست آنکه: ) از نمازگزاردن در این مسجد – مسجد کوفه – بازتان نمی‌داریم (دوم آنکه:) سهمتان را از غنائم تا هنگامی که (در جهاد) با ما همدست باشید، قطع نمی‌کنیم (سوم آنکه:) تا با نجگید، با شما جنگ نخواهیم کرد».

ولی خوارج، آرام نگرفتند و به آزار مردم برخاستند و خون برخی از مسلمانان را ریختند[۱۴۹] ، از اینرو یاران علی به امام که عزم جنگ با معاویه را داشت، گفتند: «ای امیر‌مؤمنان اینگروه را بر گمراهی خود رها می‌کنی و می‌روی! تا در این سرزمین به تباهی پردازند و به روی مردم شمشیر کشند؟ (نخست) باز سپاهت به سوی آنان برو و ایشان را فراخوان تا به طاعت باز گردند و به جماعت پیوندند، اگر توبه نمودند و پذیرفتند که خدا توبه‌گران را دوست می‌دارد و چنانچه دست از سرکشی برنداشتند، بدانها اعلام جنگ کن و آنگاه که این امت را از شر ایشان آسوده ساختی، به سوی شام روانه شو»![۱۵۰] .

امام، سخن یارانش را پذیرفت و به سپاه خود فرمان حرکت داد تا به نهروان رسیدند که نزدیک یک فرسنگ با اردوی خوارج فاصله داشت. در آنجا دو تن از بزرگان اصحابش – ابوایوب انصاری و قیس بن سعد عباده – را به سوی خوارج فرستاد تا آنانرا اندرز دهند. ولی پندها و نصایح ایشان در خارجیان مؤثر نیافتاد. آنگاه خود امام به سوی خوارج رفت و از آنها خواست تا کسی را به نمایندگی برگزینند و امام با وی سخن گوید. آنان، عبدالله بن کواء را برای مناظره انتخاب کردند و علی آیاتی چند از قرآن را در مشروعیت کار خود، بر ابن کواء خواند، ابن کواء گفت:

«تو در همة آنچه می‌گویی صادقی ولی هنگامی که داوران را برای حکمیت برگزیدی، به کفر گراییدی»!.

امام گفت: ای پسر کواء! تنها ابوموسی (از سوی سپاه عراق) به داوری انتخاب شد و عمروبن عاص را معاویه برگزید.

ابن کواء پاسخ داد: ابوموسی کافر بود!.

امام گفت: در چه زمانی کافر شد؟ آیا هنگامی که من او را برای داوری فرستادم به کفر گرایید یا در وقتی که داوری نمود، کافر گشت!.

امام گفت: پس چرا توجه نمی‌کنی که من ابوموسی را وقتی فرستادم که مسلمان بود و بقول خودت پس از آن، کافر گشت، اینک بمن بگو اگر رسول خداج مردی از مسلمانان را به سوی گروهی از کافران می‌فرستاد تا آنان را به خدای یگانه فرا خواند و او مردم را به چیزی جز خدای یگانه دعوت می‌کرد، آیا گناه وی، برعهدة پیامبرج بود؟

ابن کواء گفت: نه!

امام گفت: وای بر تو، پس من چه گناهی دارم که ابوموسی گمراه شده است؟ آیا بر شما روا است که بخاطر گمراهی ابوموسی، شمشیر خود را بر شانه نهاده و راه را بر مردم بربندید؟!»[۱۵۱] .

ابن کواء پاسخی نداشت ولی بسیاری از خوارج، تکان خوردند و بیدار شدند. در این هنگام، امام پرچمی را برافراشت و ندا در داد که:

«من التجأ إلی هذه الرایة فهو آمن! »[۱۵۲] .

«هر کس بزیر این پرچم پناه آرد، در امان است».

و نیز فرمود: «من انصرف إلی الکوفة والـمدائن فهو آمن»[۱۵۳] .

«هر کس به کوفه و مدائن باز گردد، در امان است».

و فروه بن نوفل - ازسران خوارج – با پانصد مرد از سپاه خارجیان جدا شدند و به سوی بندنیحین (قریه‌ای نزدیک نهروان) رهسپار گشتند و دسته‌ای دیگر رو به سوی کوفه نهادند و هزار مرد نیز در زیر پرچم امیر‌مؤمنان گرد آمدند و از ۱۲۰۰۰ تن خوارج، نزدیک ۴۰۰۰ مرد با عبدالله بن وهب باقی ماندند![۱۵۴] .

امام به سپاهیان خود فرمان داد: «لاتبدءوهم بالقتال حتی یبدءوکم!»[۱۵۵] .«جنگ را با آنها آغاز نکنید تا آنان با شما آغاز کنند»!.

خوارج فریاد زدند: «لاحکم إلا لله وأن کره الـمشرکون!»[۱۵۶] .«داوری تنها از آن خدا است، هر چند مشرکان را ناپسند افتد»!. و ناگهان بر سپاهیان علی÷ حمله‌ور شدند ولی بزودی درهم شکستند و جز هشت تن از آنان کسی نماند، با اینکه ازیاران امام بیش از نه تن را نتوانستند از پای در‌آورند![۱۵۷] .

بدین ترتیب، فتنة خوارج در سال ۳۸ هجری قمری[۱۵۸] ظاهراً به خاموشی گرایید.

[۱۳۲] این بخش از سخن امام÷ از آیه ۸ سوره مائده اقتباس شده است. [۱۳۳] وقعة صفین، ص ۱۵۳. [۱۳۴] «إئت معاویة فقل: إنا سرنا مسیرنا هذا، وأنا أکره قتالکم قبلا الاعذار إلیکم وإنك قد قدمت بخیلك فقاتلتنا قبل أن نقأتلك وبدأتنا بالقتال ونحن من رأینا الکف حتی ندعوك ونحتج علیك. وهذه أخری قد فعلتموها حتی حلتم بین الناس والـماء، فحل بینهم وبینه حتی ننظر فیما بیننا وبینکم وفیما قدمنا له وقدمتم. وإن کان أحب إلیك أن ندع ماجئنا له وندع الناس یقتلون علی الـماء حتی یکون الغالب هو الشارب، فعلنا»! (وقعة صفین، ص ۱۶۱ مقایسه شود با: تاریخ الأمم والـملوك، ج ۴، ص ۵۷۱ و ۵۷۲). [۱۳۵] وقعة صفین، ص ۱۶۲ و تاریخ الأمم والـملوك، ج ۴، ص ۵۷۲. [۱۳۶] نهج البلاغه، وصیت شماره ۱۴ و تاریخ الأمم والـملوك، ج ۵، ص ۱۱. [۱۳۷] نهج البلاغة، خطبه شماره ۲۰۱ و: الأخبار الطوال، اثر دینوری، ص ۱۵۵. [۱۳۸] نهج البلاغة خطبه ۸۸ و الکامل في التاریخ، ج ۳، ص ۱۹۳. [۱۳۹] نهج البلاغة، خطبه شماره ۱۹۵. مقاسیه شود با: الاصول من الکافی، اثر کلینی رازی، ج ۲، ص ۳۳۶ و ۳۳۸. [۱۴۰] تاریخ الأمم والـملوك، ج ۵، ص ۴۹. [۱۴۱] تاریخ الأمم والـملوك، ج ۵، ص ۵۳. [۱۴۲] وقعة صفین، ص ۴۹۴. [۱۴۳] «أسر علی أسری یوم صفین، فخلی سبیلهم» (وقعة صفین، ص ۵۱۸). [۱۴۴] طبری می نویسد: «فلما دخل علی الکوفة لم یدخلوامعه حتی أتوا حروراء فنزل بها منهم اثنا عشر ألفاً» (تاریخ الأمم والـملوك، ج ۵، ص ۶۳). [۱۴۵] حروراء، قریه‌ای نزدیک کوفه بود که خوارج در آنجا گرد آمدند. [۱۴۶] ألاخبارالطوال، اثر دینوری، ص ۲۰۶ مقایسه شود با: تاریخ الأمم والـملوك، ج ۵، ص ۷۷. [۱۴۷] «أما بعد، فإنك لم تغضب لربك، إنما غضبت لنفسكف فإن شهدت علی نفسك بالکفر واستقبلت التوبة، نظرنا فیما بیننا وبینك وإلا فقد، نابذناك علی سواء إن الله لایحب الخائنین» (تاریخ الأمم والـملوك، ج ۵، ص ۷۸) مقایسه شود با: الأخبار الطوال، ص ۲۰۶ و البدایة والنهایة، ج ۷، ص ۳۱۳ و ۳۱۴. [۱۴۸] تاریخ الأمم والـملوك، ج ۵، ص ۷۴ مقایسه شود با: أنساب الاشراف بلاذری، ص ۳۹۵ و البدایة والنهایة، ج ۷، ص ۳۰۸. [۱۴۹] به: تاریخ الأمم والـملوك، ج ۵، ص ۸۲ و الکامل، اثر مبرد (باب الخوارج)، چاپ دمشق، ص ۵۰ و ۵۱ نگاه کنید. [۱۵۰] «یا أمیر‌الـمؤمنین، أتدع هؤلاء علی ضلالتهم و تسیر؟ فیفسدوا في الارض ویعترضوا الناس بالسیف؟ سر إلیم بالناس وادعهم إلی الرجوع إلی الطاعة والجماع، فإن تابوا وقبلوا فإن الله یحب التوابین، وإن أبوا فاذنهم بالحرب، فإذا أرحت الامة منهم سرت إلی الشام.» (الأخبار الطوال، اثر دینوری، ص ۲۰۷). [۱۵۱] الأخبار الطوال، اثر دینوری، ص ۲۰۹. [۱۵۲] الأخبار الطوال، اثر دینوری، ص ۲۰۹. [۱۵۳] البدایة و النهایة، ج ۷، ص ۳۱۵. [۱۵۴] الأخبار الطوال، اثر دینوری، ص ۲۰۹ و أنساب الاشراف، اثر بلاذری، ص ۳۷۱. [۱۵۵] الأخبار الطوال، اثر دینوری، ص ۲۱۰. [۱۵۶] ألأخبار الطوال، اثر دینوری، ص ۲۱۰. [۱۵۷] «فقتل من أصحابه تسعة وأقلت منهم ثمانیة» (الکامل، اثر مبرد، باب الخوارج، ص ۲۹). [۱۵۸] تاریخ الأمم والـملوك، ج ۵، ص ۹۱. ولی یعقوبی در تاریخش سال ۳۹ را ضبط کرده است.