حادثه افک

حادثه افک[۷۸] بزرگ‌ترین حادثه‌ای است که در زندگی عایشه صدیقهب رخ داده است. اگر لطف خداوند شامل حال مسلمانان نمی‌گردید، احتمال داشت در پی آن وحدت و انسجام آنان از هم بپاشد. اما این حادثه سرانجام به برائت و پاکی عایشه منتهی گردید. برائتی که از بزرگ‌ترین مفاخر و خصوصیات او به شمار می‌رود.

ماجرای «افک» از آن‌جا شروع شد که در سال ششم (هجرت) در غزوه بنی مصطلق[۷۹] عایشه صدیقه همراه پیامبرص بود[۸۰] . در راه بازگشت به مدینه، سپاه در جایی نزدیک مدینه منزل نمود. عایشه صدیقه برای حاجت خود از میان سپاه برخاست و از محدوده آن گذشت. چون برگشت به سینه‌اش دستی کشید و دید که گردن‌بندش نیست. بنابراین برای پیدا کردن آن دوباره بازگشت. جست‌وجو، مدتی او را به خود سرگرم نمود؛ چون گردن‌بند از مهره‌های ظفار[۸۱] بود. از این‌رو دوست نداشت گم بشود. سرانجام چون به محل اتراق سپاه بازگشت، دید کسی آن‌جا نیست. همه سپاه بی آن‌که نبودن او را احساس کنند، محل را ترک نموده بودند؛ چون معمولاً عایشه در کجاوه می‌نشسته، افراد مشخصی از طرف پیامبرص مأمور بوده‌اند که هنگام حرکت کجاوه را روی شتر بگذارند. این افراد در لحظه حرکت سپاه بدون آن که پی ببرند عایشه در کجاوه وجود دارد یا نه، کجاوه را روی شتر می‌گذارند. عایشه در این زمان کوچک و کم‌جان بوده و به این جهت از بس سبک بوده است که، افراد فقدان وی را احساس نمی‌کنند. بنابراین به امید این که زمانی نبودن او را احساس کنند و به دنبالش بازگردند، سر جای خود نشست. از سویی سپاه نیز راه خود را ادامه داد و کسی به فقدان او پی نبرد. سرانجام سفوان بن معطل سلمی آمد. او به دستور پیامبر خداص جهت جمع‌آوری چیزهایی که ممکن بود افراد سپاه فراموش کنند یا جا بگذارند، پشت سر سپاه حرکت می‌کرد. به ناگاه عایشه را دید که تکیه داده است. گفت:

﴿إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّآ إِلَيۡهِ رَٰجِعُونَ [البقرة: ۱۵۶] .

عایشه با صدای صفوان بیدار شد. صفوان پرسید: همسر و همسفر رسول خدا؟ چرا عقب مانده‌ای؟ خدا به تو رحم کند!.

عایشه هیچ نگفت. صفوان شتر را نزدیک نمود و خودش عقب رفت. عایشه سوار شد. صفوان مهار شتر را گرفت و به سرعت دنبال سپاه راه افتاد تا این‌که سرانجام به سپاه رسیدند. این‌جا بود که منافقان اختیار زبان خود را از دست دادند و هرچه خواستند در مورد عایشه گفتند و او را متهم به زنا نمودند.

* * *

سپاه تکان خورد؛ گویی طوفانی برپا گردیده است. برخی موضوع را تأیید می‌نمودند؛ نفاق سبب رسوایی این گروه گردید. برخی دیگر نیز آن را تکذیب می‌کردند؛ ایمان، سبب حفاظت این دسته شده بود. سران نفاق، به همدستی و همکاری تعدادی دیگر، دست به شایعه‌پراکنی زدند و ماجرای یک تهمت بی‌اساس را میان توده مردم پخش کردند. در نهایت سپاه به مدینه رسید. عایشه صدیقه بی‌درنگ پس از بازگشت بیمار شد. یک ماه تمام بیماری ادامه یافت. در این مدت او از موضوع شایعه هیچ اطلاعی نداشت.

مردم هم‌چون سیل وارد جریان شایعه «افک» شدند، اما در این مورد به عایشه هیچ خبری نمی‌رسید. خود او می‌گوید:

به مدینه که آمدیم به مدت یک ماه تمام بیمار شدم. مردم در مورد سخنان شایعه‌پراکنان وارد گفت‌وگو می‌شدند. اما من هیچ اطلاعی نداشتم. ولی چیزی که در این بیماری دچار تردیدم می‌نمود، این که آن لطفی که قبلاً در بیماری‌هایم از پیامبرص می‌دیدم، این مرتبه نمی‌دیدم. پیامبرص صرفاً وارد خانه می‌شد، به من سلام می‌داد و می‌فرمود: ایشان چطور است؟ پس از آن بازمی‌گشت. همین چیز سبب تردیدم می‌شد، اما در مورد فتنه‌ای که مردم در آن فرو می‌رفتند هیچ اطلاعی نداشتم.

پس از آن که دوره نقاهت را سپری نمودم، شبی با خاله‌ام، مادر مسطح بن اثاثه، بیرون رفتم. او از ماجرای «افک» خبر داشت. ما برای قضای حاجت فقط شب‌ها بیرون می‌رفیتم. چون دستشویی نداشتیم، به پهنه‌های وسیع پیرامون (دشت‌های وسیع اطراف) مدینه می‌رفتیم. پای مادر مسطح به دامنش گیر کرد و لغزید. به ناگاه گفت: وای بر مسطح!.

گفتم: حرف بدی زدی. کسی را که در جنگ بدر با پیامبرص شرکت داشته، پرخاش می‌کنی؟

گفت: مگر نشنیده‌ای که چه گفته‌اند؟ و پس از آن ریز و درشت ماجرا را برایم تعریف کرد. رنگ پریده و گریان به خانه بازگشتم. از پیامبر خداص اجازه گرفتم که نزد پدر و مادرم بروم. به من اجازه داد. مدتی نزد آنان ماندم. در این مدت نه اشکم بند می‌آمد و نه چشمانم را خواب می‌ربود.

یک ماه تمام وحی نیامد. پیامبر خداص نمی‌دانست چه کار کند. ام‌المؤمنین عایشه صدیقه خود صحنه را چنین ترسیم می‌کند:

یک ماه تمام در همین وضعیت ماندم. در این مدت اشکم بند نمی‌آمد. خیال می‌کردم از بس گریه نموده‌ام سرانجام جگرم شکافته خواهد شد[۸۲] . روزی رسول خدا نزد من آمد. پدر و مادرم آن‌جا بودند. یک زن انصار هم نزد من بود. من می‌گریستم و او نیز با من اشک می ریخت. پیامبرص نشست. خدا را ستایش نمود و او را ستود و گفت: عایشه! تو می‌دانی که مردم چه می‌گویند. از خدا بترس. اگر مرتکب گناهی شده‌ای که مردم می‌گویند توبه کن و به خدا بازگرد؛ چون خداوند توبه بندگانش را می‌پذیرد.

به خدا، تا پیامبرص این حرف را زد، اشکم بند آمد. دیگر هیچ اشکی احساس نمی‌کردم. منتظر ماندم تا پدر و مادرم از جانب من به پیامبر خداص جواب دهند. اما آنان چیزی نگفتند. اما به خدا من خودم را کوچک‌تر از آن می‌دانستم که خداوند در مورد من آیاتی از قرآن نازل کند، که مردم آنها را تلاوت کنند و در نمازهای خود بخوانند. البته، من امیدوار بودم که پیامبرص در خواب چیزی ببیند که خداوند در آن این شایعه را تکذیب نماید، چون او پاکی و برائتم را می‌دانست. چون دیدم پدر و مادرم حرف نمی‌زنند به آنان گفتم: جواب پیامبر خداص را نمی‌دهید؟

گفتند: به خدا سوگند ما نمی‌دانیم چه جواب دهیم!.

فکر نمی‌کنم مصیبتی که در آن روزها گریبان‌گیر خانواده ابوبکر شده بود، هیچ خانوادن دیگری دچار آن شده باشد. چون آنها ساکت شدند، اشکم جاری شد و گریستم. پس از آن گفتم: به خدا سوگند نسبت به آن‌چه گفتی هیچ‌گاه توبه نمی‌کنم. من می‌دانم اگر به آن‌چه مردم می‌گویند، اعتراف کنم ـ در حالی که خدا می‌داند من پاک و بی‌گناهم ـ به چیزی که نشده اعتراف کرده‌ام و اگر منکر صحت حرف‌های مردم شوم شما حرف‌هایم را باور نمی‌کنید.

پس از آن نام یعقوب را در حافظه‌ام جستم، ولی نیافتم. گفتم: بنابراین همان چیزی را می‌گویم که پدر یوسف گفته بود: ﴿فَصَبۡرٞ جَمِيلٞۖ وَٱللَّهُ ٱلۡمُسۡتَعَانُ عَلَىٰ مَا تَصِفُونَ [یوسف: ۱۸] . «صبر نمودن زیباست و نسبت به آن‌چه شما می‌گویید از خداوند کمک می‌خواهم».

سرانجام خداوند به عایشه و پیامبر یاری رساند؛ سوره نور نازل گردید. در این سوره ده آیه در مورد پاکی عایشه وجود دارد. هم‌چنین در این آیات کسانی که سخنان دروغ و بی‌اساس را شایع می‌کنند، تهدید شده‌اند. خداوند نام «افک» را بر این شایعه گذاشت؛ چون درحق عایشه پاک و بی‌گناه و آن شخص مؤمن یعنی صفوان بن معطل یک تهمت دروغ و بی‌اساس بود: کسی که جز خوبی چیز دیگری از او دیده نشده است.

بدین‌سان محنت «افک» سپری گردید. عایشه صدیقه، پاک و شکیبا از آن عبور کرد. خداوند پاکی او را در قرآن ابدی نمود: درست به ابدیت قرآن. خداوند می‌فرماید:

﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ جَآءُو بِٱلۡإِفۡكِ عُصۡبَةٞ مِّنكُمۡۚ لَا تَحۡسَبُوهُ شَرّٗا لَّكُمۖ بَلۡ هُوَ خَيۡرٞ لَّكُمۡۚ لِكُلِّ ٱمۡرِيٕٖ مِّنۡهُم مَّا ٱكۡتَسَبَ مِنَ ٱلۡإِثۡمِۚ وَٱلَّذِي تَوَلَّىٰ كِبۡرَهُۥ مِنۡهُمۡ لَهُۥ عَذَابٌ عَظِيمٞ ١١ [النور: ۱۱] .

«کسانی که این تهمت بزرگ را سرهم کرده‌اند، گروهی از خود شما هستند. اما گمان نکنید که این واقعه برایتان بد است، بلکه برایتان خوب است. هر کدام از آنان به گناه کاری که کرده است، گرفتار می‌شود. و کسی که بخش عظیمی از آن را به عهده داشته، عذاب بزرگی دارد...».

* * *

شایعه‌ای که ساخته و پرداخته شده بود، مانند آتشی که در خرمنی افتاده باشد، تر و خشک را می‌سوزاند. مسلمانان پاک و مؤمن، از این حادثه تلخ، به شدت افسرده و نگران بودند. به یقین می‌دانستند که این اتهام، در پس خود از هیچ واقعیتی برخوردار نیست، اما راهی برای اثبات نظر خود نداشتند. این بود که مشتاقانه و بی‌قرار، در انتظار وحی بودند. تا مگر بدین‌سان غائله تمام شود و غوغا و هیاهوی ساختگی بخوابد.

روزی زن ابو ایوب انصاری به او گفت: ابو ایوب! مگر نمی‌شنوی مردم در مورد عایشه چه می‌گویند؟

ابو ایوب گفت: بله، می‌شنوم. اما همه‌اش دروغ است. ام ایوب! اگر تو بودی این کار را می‌کردی؟

گفت: نه به خدا سوگند هیچ‌گاه مرتکب چنین عملی نمی‌شدم.

ابو ایوب گفت: مسلماً عایشه از تو بهتر است![۸۳] .

چنین استنباط می‌شود که کسانی هم‌چون ابو ایوب انصاری که از ایمان واقعی و پاکی برخوردار بودند، از ذکر شایعه، حتی در خانه خود با زن و فرزند خویش نیز خودداری می‌کردند. تا بدین‌وسیله ایمان خود را از هرگونه تزلزل و فرسایشی نگهدارند، چون ذکر چنین وقایعی رفته‌رفته، حساسیت قلب را ضعیف می‌کند و به مرور زمان، هیجان و حرارت ایمان دچار برودت و کم‌رنگی می‌شود.

پیامبرص در این مدت، خود را در تنگنای وحشتناکی می‌دید. وی می‌کوشید به هر نحوی که شده، قضیه را حل کند. بدین جهت به یک تحقیق گسترده پرداخت. از همه کسانی که به نحوی با عایشه سروکار داشتند، اعم از زن و مرد و برده و آزاده، در این زمینه پرس‌وجو کرده و در مورد وی (عایشه) تحقیق نمود. از جمله کسانی که از وی در این زمینه کمک خواست، تا پیشینه و سابقه عایشه را به دست آورد و بدین سان قرینه‌ای برای حادثه «افک» کسب کند، اسامه، برده آزاد شده و پسرخوانده پیامبرص بود. اسامه در پاسخ به پرسش پیامبرص گفت: ای رسول خداص! او خانواده توست. به خدا سوگند جز خوبی چیز دیگری در این‌باره نمی‌دانیم.

از علی بن ابیطالب نیز پرسید. او پاسخ داد: ای رسول خداص! خداوند تو را در تنگنا قرار نداده. زنان زیادی غیر از او وجود دارد، اما از کنیزک در این زمینه بپرس تا به تو حقیقت را بگوید.

پیامبرص کنیزک را خواست و از او پرسید: آیا در عایشه چیزی دیده‌ای که تو را دچار شک و تردید کند؟

گفت: نه، قسم به خدایی که تو را به حق برانگیخته است، چیزی از او ندیده‌ام که چشم‌پوشی کنم. جز این که او دختری کم‌سن و سال است. در کنار آرد خوابش می‌برد. بنابراین گوسفند می‌آمد و آرد را می‌خورد.

از زینب همسر خود که نزد پیامبرص منزلتی نزدیک به عایشه داشت، نیز پرسید: زینب! چه می‌دانی، چه دیده‌ای؟

زینب پاسخ داد: ای رسول خداص! چشم و گوشم را حفظ می‌کنم. به خدا سوگند به جز خوبی چیز دیگری از او ندیده‌ام.

از عمر پرسید. پاسخ داد: خداوند او را به عقد تو درآورده است. مسلماً نمی‌خواسته عیب او را ـ اگر داشته ـ از تو بپوشاند.

تحقیقات پیامبرص کامل شد. اکنون مطمئن شده بود که شایعه هیچ اساسی ندارد. به مسجد رفت و در میان انبوه جمعیت سخن گفت:

«چه کسی مرا در مورد مردی معذور به شمار می‌آورد که آزارش به خانواده‌ام رسیده است. به خدا سوگند از خانواده‌ام به جز خوبی چیز دیگری ندیده‌ام. ضمناً در مورد مردی این شایعه را گفته‌اند که به جز خوبی چیز دیگری از او سراغ ندارم. او به جز همراه با من، به خانه‌ام نمی‌آمد»[۸۴] .

در اوج این تنگنا بود که وحی آمد و قضیه فیصله یافت. قرآن با صراحت، به شایعه‌سازان و نیز کسانی را که ناآگاهانه تحت تأثیر جو تبلیغاتی دشمن قرار گرفته بودند، هشدار داد:

﴿وَلَوۡلَآ إِذۡ سَمِعۡتُمُوهُ قُلۡتُم مَّا يَكُونُ لَنَآ أَن نَّتَكَلَّمَ بِهَٰذَا سُبۡحَٰنَكَ هَٰذَا بُهۡتَٰنٌ عَظِيمٞ [النور: ۱۶] .

«چرا وقتی این شایعه را شنیدید نگفتید: سزاوار ما نیست که زبان به این تهمت گشاییم. سبحان الله! این بهتان بزرگی است ...».

در ادامه همین سلسله آیات آمده است:

﴿ٱلۡخَبِيثَٰتُ لِلۡخَبِيثِينَ وَٱلۡخَبِيثُونَ لِلۡخَبِيثَٰتِۖ وَٱلطَّيِّبَٰتُ لِلطَّيِّبِينَ وَٱلطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّبَٰتِۚ أُوْلَٰٓئِكَ مُبَرَّءُونَ مِمَّا يَقُولُونَۖ لَهُم مَّغۡفِرَةٞ وَرِزۡقٞ كَرِيمٞ ٢٦ [النور: ۲۴] .

«زنان ناپاک از آن مردان ناپاکند و مردان ناپاک از آن زنان ناپاکند و زنان پاک، متعلق به مردان پاکند و مردان پاک، متعلق به زنان پاکند. اینان از این تهمت‌های ناروا، پاکند. اینان از مغفرت الهی برخوردار و دارای روزی ارزشمندند». نوریان مر نوریان را طالبن ناریان مر ناریان را جاذبند کسانی که دست به اشاعه چنین اراجیفی زدند، با این که می‌دانستند دامان ناموس نبوت از این لکه واهی پاک و پیراسته است، اما با شیطنت و خبائث، جامعه مسلمانان را در حیرتی بی‌پایان و ابدی فرو بردند؛ چون دیدند در جبهه‌های سیاسی و رزمی، مرتب شکست می‌خورند و کاخ‌های باورهایشان، مدام یکی پس از دیگری، زیر ضربات برق‌آسای وحی، فرو می‌ریزند و به تلی از خاک تبدیل می‌شوند، دست به توطئه زدند و از مرزهای اخلاقی و روانی رخنه کردند؛ ضربه‌ای سخت محکم و هولناک که روح و روان را آشفته می‌ساخت و دین و دل را به لرزه در می‌آورد.

با این وجود، شایعه‌سازان و یاوه‌گویان غافل از این بودند که عرصه‌های زندگی یک پیامبرص از این‌گونه پیرایه‌ها، پاک و پیراسته می‌باشد. دامن یک پیامبرص پیراسته‌تر از آن است که چنین پیرایه‌هایی آن را آلوده سازد. عایشه کسی است که چون پیامبرص در بستر او قرار داشته، وحی بر او نازل می‌گردیده است[۸۵] .

مرتضی مطهری می‌گوید: «شما درباره پیغمبر و ناموس پیغمبر دارید چه حرفی می‌زنید؟ محال و ممتنع است که چنین ناپاکی‌هایی در خاندان یک پیغمبر راه پیدا کند. کفر ممکن است در خاندان یک پیغمبر راه پیدا کند، یا پسر یک پیغمبر کافر بشود، ولی فسق محال است»[۸۶] .

با این که پدید آمدن این شایعه، پیامبرص و خاندان ابوبکر را سخت تکان داد، اما با یک پیامد بی‌نهایت خوشایند خاتمه یافت. نازل شدن آیات وحی در خصوص برائت عایشهب بزرگ‌ترین پاداشی بود که در نتیجه صبر، شکیبایی و تحمل به او تعلق گرفت. آیاتی که تا روز قیامت و تا زمانی که قرآن وجود دارد، زبان به زبان می‌گردد و خوانده می‌شود و آن خاطره تلخ را تازه می‌کند.

با خوابیدن غائله این شایعه، اوضاع آرام شد. منافقان در لاک خود فرو رفتند. شیطنت‌ها کم و کم‌تر شد. حوادث، سیر طبیعی و همیشگی خود را در پیش گرفت و زمان که همه‌چیز را در مشت خود دارد، حرکت مداوم خود را آغاز نمود.

[۷۸] افک : اوج دروغ و تهمت. [۷۹] این غزوه، مُرَیسیع نیز نامیده می‌شود. [۸۰] صحیح بخاری، ج ۳، ص ۷؛ البدایه و النهایه؛ ج ۴، ص ۱۶۰؛ السیره النبویه؛ تفسیر ابن کثیر؛ تاریخ طبری. [۸۱] ظفار : شهری در یمن. مهره‌ها به آن‌جا نسبت دارند. [۸۲] چنین برمی‌آید که عایشهب در این مدت سخت تحت فشار بوده است و به شدت مورد بی‌مهری و بی‌توجهی قرار گرفته است. در روایتی که انس نقل نموده می‌گوید: خویشاوند و بیگانه همه مرا طرد نمودند. حتی گریه نیز رهایم کرد! کسی به من خوردنی و آشامیدنی نمی‌داد. شب‌ها گرسنه و تشنه می‌خوابیدم. روایت از ابن النجار در تاریخ بغداد؛ سیوطی در الدرالمنثور؛ به نقل از روح المعانی، ج ۱۸، صص ۳-۱۳۲. (مترجم) [۸۳] ابن هشام، السیره النبویه ج ۳ : ۳۱۵. [۸۴] صحیح بخاری، کتاب الشهادات. [۸۵] ر. ک : سنن ترمذی، ابواب المناقب. [۸۶] ر. ک : آشنایی با قرآن، ج ۴، ص ۶۵، انتشارات صدرا.