صفحه نخست حدیث و سنت فیض الباری شرح مختصر صحیح البخاری- جلد ششم ۱۴- باب: الرُّطَبِ وَالتَّمْرِ
باب [۱۴]: خ...

۱۴- باب: الرُّطَبِ وَالتَّمْرِ
باب [۱۴]: خرمای تازه و خرمای خُشک

۱٩٠۴- عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ ب، قَالَ: كَانَ بِالْمَدِينَةِ يَهُودِيٌّ، وَكَانَ يُسْلِفُنِي فِي تَمْرِي إِلَى الجِدَادِ، وَكَانَتْ لِجَابِرٍ الأَرْضُ الَّتِي بِطَرِيقِ رُومَةَ، فَجَلَسَتْ، فَخَلاَ عَامًا فَجَاءَنِي اليَهُودِيُّ عِنْدَ الجَدَادِ وَلَمْ أَجُدَّ مِنْهَا شَيْئًا، فَجَعَلْتُ أَسْتَنْظِرُهُ إِلَى قَابِلٍ فَيَأْبَى، فَأُخْبِرَ بِذَلِكَ النَّبِيُّ ج، فَقَالَ لِأَصْحَابِهِ: «امْشُوا نَسْتَنْظِرْ لِجَابِرٍ مِنَ اليَهُودِيِّ» فَجَاءُونِي فِي نَخْلِي، فَجَعَلَ النَّبِيُّ ج يُكَلِّمُ اليَهُودِيَّ، فَيَقُولُ: أَبَا القَاسِمِ لاَ أُنْظِرُهُ، فَلَمَّا رَأَى النَّبِيُّ ج قَامَ فَطَافَ فِي النَّخْلِ، ثُمَّ جَاءَهُ فَكَلَّمَهُ فَأَبَى، فَقُمْتُ فَجِئْتُ بِقَلِيلِ رُطَبٍ، فَوَضَعْتُهُ بَيْنَ يَدَيِ النَّبِيِّ ج فَأَكَلَ، ثُمَّ قَالَ: «أَيْنَ عَرِيشُكَ يَا جَابِرُ؟» فَأَخْبَرْتُهُ، فَقَالَ: «افْرُشْ لِي فِيهِ» فَفَرَشْتُهُ، فَدَخَلَ فَرَقَدَ ثُمَّ اسْتَيْقَظَ، فَجِئْتُهُ بِقَبْضَةٍ أُخْرَى فَأَكَلَ مِنْهَا، ثُمَّ قَامَ فَكَلَّمَ اليَهُودِيَّ فَأَبَى عَلَيْهِ، فَقَامَ فِي الرِّطَابِ فِي النَّخْلِ الثَّانِيَةَ، ثُمَّ قَالَ: «يَا جَابِرُ جُدَّ وَاقْضِ» فَوَقَفَ فِي الجَدَادِ، فَجَدَدْتُ مِنْهَا مَا قَضَيْتُهُ، وَفَضَلَ مِنْهُ، فَخَرَجْتُ حَتَّى جِئْتُ النَّبِيَّ ج فَبَشَّرْتُهُ، فَقَالَ: «أَشْهَدُ أَنِّي رَسُولُ اللَّهِ» [رواه البخاری: ۵۴۴۳].

۱٩٠۴- از جابر بن عبداللهب روایت است که گفت: در مدینه شخص یهودی بود که برایم تا وقت به دست آمدن خرما قرض می‌داد، و زمین جابر همان بود که در راه (رومه) واقع گردیده بود [٧۳].

این زمین در یکی از سال‌ها از [حاصل] افتاد و میوه نداد، و با آن‌هم آن شخص یهودی هنگام چیدن خرما آمد [و مطالبۀ قرض خود را کرد] و چون خرمائی را نچیده بودم که برایش بدهم، از وی خواستم که تا سال آینده برایم مهلت بدهد، ولی او قبول نکرد و ابا ورزید.

این خبر به پیامبر خدا ج رسید، ایشان برای صحابه‌های خود فرمودند: «بیائید باهم برویم و از یهودی برای جابر مهلت بخواهیم»، و همان بود که به نخلستانم آمدند، و پیامبر خدا ج در این مورد با آن یهودی گفتگو کردند، یهودی در جواب‌شان می‌گفت: ابا القاسم! برایش مهلت نمی‌دهم.

چون پیامبر خدا ج این موقف را مشاهده نمودند، بر خاستند و داخل نخلستان گردش نمودند، بعد از آن باز گشتند و دوباره درمورد مهلت خواستن با آن یهودی گفتگو کردند، ولی او قبول نکرد و ابا ورزید.

برخاستم و اندکی خرمای تازه آوردم و پیش روی پیامبر خدا ج گذاشتم، از آن خرماها خوردند و پرسیدند: «جابر! سایه بانت کجا است»؟

برای‌شان نشان دادم.

فرمودند: «در آن سایه بان برایم فرشی بینداز».

سایه بان را فرش کردم، و ایشان رفتند و در آن سایه بان خوابیدند، بعد از آن بیدار شدند، مقدار دیگری خرمای تازه برای‌شان آوردم، از آن‌ها مقداری خوردند و نزد یهودی آمدند، و بار دیگر در مورد قرض با وی گفتگو نمودند، و او ابا ورزید، بعد از آن برای بار دوم در بین خرماهای تازه گردش نموده وفرمودند: «ای جابر! خرماها را بچین و قرض خود را بده».

خرماها را چیدم و پیامبر خدا ج نزد خرماهای چیده شده ایستاده شدند، و من از آن خرماها قرض خود را دادم، و بعد از ادای قرض همان اندازۀ دیگر برایم باقی ماند، آمدم و این خبر خوش را برای پیامبر خدا ج رساندم.

گفتند: «خودم شهادت می‌دهم که من رسول خدا هستم» [٧۴].

[٧۳] (رومه): نام چاهی است در نزدیک مدینۀ منوره، که عثمانس آن چاه را از شخص یهودی خرید، وفی سبیل الله وقف نمود. [٧۴] از احکام و مسائل متعلق به این حدیث آنکه: عادت پیامبر خدا ج این بود که هرگاه خداوند متعال معجزۀ را در دست‌شان ظاهر می‌ساخت، به وحدانیت خداوند و رسالت خود شهادت می‌دادند، و اثبات معجزه از این حدیث به طور کامل آشکار است، زیرا از مال اندک، چیز بسیار که هرگز گمانش نمیرفت بدست آمد، و علاوه بر آن، مقدار بسیاری نیز زیاد آمد.