صفحه نخست حدیث و سنت فیض الباری شرح مختصر صحیح البخاری- جلد پنجم ۴- باب: قَتْلِ أَبِي جَهْلٍ
باب [۴]: کشته ...

۴- باب: قَتْلِ أَبِي جَهْلٍ
باب [۴]: کشته شدن ابوجهل

۱۶٠۲- عَنْ أَنَسٍ س قَالَ: قَالَ النَّبِيُّ ج: مَنْ يَنْظُرُ مَا صَنَعَ أَبُو جَهْلٍ . فَانْطَلَقَ ابْنُ مَسْعُودٍ فَوَجَدَهُ قَدْ ضَرَبَهُ ابْنَا عَفْرَاءَ حَتَّى بَرَدَ، قَالَ: أَأَنْتَ، أَبُو جَهْلٍ؟ قَالَ: فَأَخَذَ بِلِحْيَتِهِ، قَالَ: وَهَلْ فَوْقَ رَجُلٍ قَتَلْتُمُوهُ، أَوْ رَجُلٍ قَتَلَهُ قَوْمُهُ» [رواه البخاری: ۳٩۶۲].

۱۶٠۲- از انسس روایت است که گفت: پیامبر خدا ج فرمودند: «کسی هست که ببیند بر سر ابوجهل چه آمده است»؟

ابن مسعودس رفت و دید که پسران عفْراء او را از پا در آورده‌اند. [ابن مسعود] برایش گفت: ابوجهل تویی؟ وریش ابوجهل را گرفت.

ابوجهل شخصی را کشته‌اید؟ و یا گفت: بیش از این است که شخصی را قومش کشته‌اند [۱٠٧]؟

۱۶٠۳- عَنْ أَبِي طَلْحَةَ س قَالَ: إِنَّ نَبِيَّ اللَّهِ ج أَمَرَ يَوْمَ بَدْرٍ بِأَرْبَعَةٍ وَعِشْرِينَ رَجُلًا مِنْ صَنَادِيدِ قُرَيْشٍ، فَقُذِفُوا فِي طَوِيٍّ مِنْ أَطْوَاءِ بَدْرٍ خَبِيثٍ مُخْبِثٍ، وَكَانَ إِذَا ظَهَرَ عَلَى قَوْمٍ أَقَامَ بِالعَرْصَةِ ثَلاَثَ لَيَالٍ، فَلَمَّا كَانَ بِبَدْرٍ اليَوْمَ الثَّالِثَ أَمَرَ بِرَاحِلَتِهِ فَشُدَّ عَلَيْهَا رَحْلُهَا، ثُمَّ مَشَى وَاتَّبَعَهُ أَصْحَابُهُ، وَقَالُوا: مَا نُرَى يَنْطَلِقُ إِلَّا لِبَعْضِ حَاجَتِهِ، حَتَّى قَامَ عَلَى شَفَةِ الرَّكِيِّ، فَجَعَلَ يُنَادِيهِمْ بِأَسْمَائِهِمْ وَأَسْمَاءِ آبَائِهِمْ: يَا فُلاَنُ بْنَ فُلاَنٍ، وَيَا فُلاَنُ بْنَ فُلاَنٍ، أَيَسُرُّكُمْ أَنَّكُمْ أَطَعْتُمُ اللَّهَ وَرَسُولَهُ، فَإِنَّا قَدْ وَجَدْنَا مَا وَعَدَنَا رَبُّنَا حَقًّا، فَهَلْ وَجَدْتُمْ مَا وَعَدَ رَبُّكُمْ حَقًّا قَالَ: فَقَالَ عُمَرُ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، مَا تُكَلِّمُ مِنْ أَجْسَادٍ لاَ أَرْوَاحَ لَهَا فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ج: وَالَّذِي نَفْسُ مُحَمَّدٍ بِيَدِهِ، مَا أَنْتُمْ بِأَسْمَعَ لِمَا أَقُولُ مِنْهُمْ» [رواه البخاری: ۳٩٧۶].

۱۶٠۳- از ابوطلحهس روایت است که گفت: در روز جنگ بدر پیامبر خدا ج امر کردند تا بیست وچهار نفر از بزرگان قریش در گودالی از گودال‌های بدر که متعفن بود انداخته شوند، و همان بود که - در آن گودال – انداخته شدند، و روش پیامبر خدا ج آن بود که چون بر مردمی غالب می‌شدند، سه روز در میدان جنگ باقی می‌ماندند.

چون روز سوم شد، امر کردند که شتر ایشان آماده گردد، شتر آماده شد، بعد از آن به طرفی به راه افتادند، و صحابه هم به دنبال‌شان رفتند، و گفتند که ما فکر می‌کردیم که جز انجام دادن حاجت خود نمی‌روند، ولی رفتند تا آنکه به کنار گودالی [که اشراف قریش در آن انداخته شده بودند] ایستادند، هر کدام از آن‌ها را به نامش و نام پدرش صدا زده و می‌گفتند:

«ای فلان بن فلان، و ای فلان بن فلان! آیا خوش نمی‌شدید که اگر از خدا و رسولش پیروی می‌کردید؟ آنچه را که خداوند برای ما وعد داده بود برای ما رسید، و آیا آنچه را که برای شما وعده کرده بود برای شما رسید»؟

راوی گفت که عمرس [برای پیامبر خدا ج ] گفت: سخن زدن شما با اجساد بی روح چه فایده دارد؟

پیامبر خدا ج فرمودند: «قسم به ذاتی که جان محمد در دست او است، [بلا کیف]، چیزی را که می‌گویم شما از آن‌ها بهتر نمی‌شنوید» [۱٠۸].

[۱٠٧] از احکام و مسائل متعلق به این حدیث آنکه: ۱) اینکه ابن مسعودس ریش ابوجهل را گرفت، و به طور تمسخر آمیزی از وی پرسید که ابوجهل تویی؟ سببش این نبود که وی ابوجهل را نمی‌شناخت، بلکه سببش این بود که ابوجهل در مکه وی را بسیار اذیت می‌کرد، و به این طریق ابن مسعودس خواست تا از ابوجهل انتقام بگیرد. ۲) در روایتی آمده است که ابن مسعودس گفت: سر ابوجهل را بریدم و نزد پیامبر خدا ج آوردم، و گفتم: یا رسول الله این سر ابوجهل جهل دشمن خدا است، گفتند: تو را بخدایی که جز او خدای دیگری نیست؟ - راست می‌گوئی - ؟ گفتم: بلی به همان خدایی که جز او خدایی نیست- راست می‌گویم- و سر ابوجهل را پیش روی پیامبر خدا ج بر زمین انداختم، و پیامبر خدا ج گفتند: الحمدلله. [۱٠۸] از احکام و مسائل متعلق به این حدیث آنکه: ۱) طوری که در روایات ابن اسحاق و احمد بن حنبل آمده است، از جمله کسانی که پیامبر خدا ج از آن‌ها نام وار یاد کردند این‌ها بودند: عتبه بن ربیعه، شیبه بن ربیعه، امیه بن خلف، ابوجهل بن هشام، و گویند: أمیه بن خلف بسیار چاق بود، و منتفخ شده بود، بنابراین سر چاه تنگی کرد و در چاه انداخته نشد، بلکه در کنار چاه در زیر سنگ و خاک او را مدفون ساخته بودند، و احتمال دارد که پیامبر خدا ج او را در همان حالتش مخاطب قرار داده باشند. ۲) اینکه آن‌ها سخن پیامبر خدا ج را به گوش سر، و یا از طریق روح شنیده باشند، هر دو احتمال وجود دارد، ولی خداوند متعال به همه چیز قادر است، و می‌تواند سخن پیامبر خود را برای آن‌ها به هر طوری که خودش می‌داند، رسانیده باشد. ۳) عائشه با استناد بر این قول خداوند متعال که می‌فرماید: ﴿إِنَّكَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتَي می‌گوید که کشتگان مشرکین در گودال بدر، سخنان پیامبر خدا را نشنیدند، بلکه از آن سخنان آگهی یافتند، و یا پیامبر خدا ج نگفتند که (آن‌ها می‌شنوند، بلکه از آن سخنان آگهی یافتند، و پیامبر خدا ج نگفتند که (آن‌ها می‌شنوند)، بلکه فرمودند که (آن‌ها می‌دانند). و علماء در جواب گفته‌اند: خداوندی که برای آن‌ها در حالت مرگ قدرت دانستن و آگاه شدن را داده است، چه منافات دارد که قدرت شنیدن را نیز داده باشد، و دیگر اینکه مراد از نفی شنواندن در آیه، نفی شنواندن سخن برای آن‌ها در حالت مرگ است، و خداوند قدرت دارد که مردگان گودال را از حالت مرگ خارج ساخته باشد، تا سخن پیامبر او را بشنوند، و علاوه بر آن آیۀ کریمه برای تمثیل است، و معنایش چنین است که ای پیامبر! همان طوری که سخن خود را برای مردگان - در حالت عادی - شنوند، نمی‌توانی و مردگان از دعوت تو منفعت نمی‌برند، کفار نیز سخن تو را به گوش هوش نمی‌شوند، و از آن منفعت نمی‌برند، و در این صورت منافاتی بین حدیث و آیت باقی نمی‌ماند.