۱٠- باب: ذِكْرُ أَسَامَةَ بْنِ زَيْدٍس
باب [۱٠]: صفت اسامه بن زیدس

۱۵۴۲: «وعَنْها ل: أَنَّ امْرَأَةً مِنْ بَنِي مَخْزُومٍ سَرَقَتْ، فَقَالُوا: مَنْ يُكَلِّمُ فِيهَا النَّبِيَّ ج؟ فَلَمْ يَجْتَرِئْ أَحَدٌ أَنْ يُكَلِّمَهُ، فَكَلَّمَهُ أُسَامَةُ بْنُ زَيْدٍ، سَرَقَ فِيهِمُ الشَّرِيفُ تَرَكُوهُ، وَإِذَا سَرَقَ فِيهِمُ الضَّعِيفُ قَطَعُوهُ، لَوْ كَانَتْ فَاطِمَةُ لَقَطَعْتُ يَدَهَا» [رواه البخاری: ۳٧۳۳].

۱۵۴۲- و از عائشهل روایت است که زنی از بنی مخزوم دزدی کرد، گفتند: چه کسی در این مورد به پیامبر خدا ج سخن بزند[که این زن را عفو کنند]، کسی جرأت نکرد که با ایشان در این مورد سخن بزند، و اسامه بن زید[در موضوع] با ایشان سخن زد. فرمودند: «عادت بنی اسرائیل آن بود که اگر شخص شریفی در آن‌ها دزدی می‌کرد، از وی چشم پوشی می‌کردند، و اگر شخص ضعیف و بیچارۀ دزدی می‌کرد، دستش را قطع می‌نمودند، و اگر این دزد فاطمه [دختر محمد ج] می‌بود، دستش را قطع می‌کردم» [۲٧].

۱۵۴۳: عَنْ أُسَامَةَ بْنِ زَيْدٍ ب: أَنَّ النَّبِيِّ ج، كَانَ يَأْخُذُهُ وَالحَسَنَ فَيَقُولُ: اللَّهُمَّ أَحِبَّهُمَا، فَإِنِّي أُحِبُّهُمَا» [رواه البخاری: ۳٧۳۵].

۱۵۴۳- از اسامه بن زیىب روایت است که گفت: پیامبر خدا ج او و حسنب را [در آغوش] می‌گرفتند و می‌گفتند: «خدایا! این دو نفر را دوست داشته باش، چون من این‌ها را دوست دارم».

[۲٧] از احکام و مسائل متعلق به این حدیث آنکه: ۱) شفاعت کردن در اصل و اساس خود کار خوب و پسندیده‌ای است، خداوند متعال می‌فرماید: ﴿مَّن يَشۡفَعۡ شَفَٰعَةً حَسَنَةٗ يَكُن لَّهُۥ نَصِيبٞ مِّنۡهَاۖ [النساء:۸۵]، یعنی: هرکس که در کار خوبی شفاعت کند، نصیبی هم برای خودش خواهد بود. ۲) سبب آنکه از بین صحابهش اسامه بن زید آمد، و دربارۀ آن زن با پیامبر خدا ج سخن زد این بود که پیامبر خدا ج او را بسیار دوست داشتند، و اسامهس فکر کرد که دوستی خاص پیامبر خدا ج بسبت به او، سبب خواهد شد که پیامبر خدا ج حد دزدی را بر آن زن جاری نسازند، ولی موقف پیامبر خدا ج در این زمینه چیزی بود که خودشان بیان داشتند. ۳) سبب ذکر فاطمهل تاکید هر چه بیشتر پیامبر خدا ج بر لزوم اجرای حد است، زیرا از یکطرف پیامبر خدا ج فاطمه را نهایت دوست داشتند، و از طرف دیگر فاطمهل بالاترین و والاترین شخصیت در بین زن‌ها بود، و با این ‌هم پیامبر خدا ج گفتند که اگر - به فرض محال – فاطمه با چنین جاه و منزلتی که دارد، دزدی می‌کرد، دستش را قطع می‌کردم، پس نباید در اجرای حد از کسی شفاعت نمود. ۴) از این حدیث دانسته می‌شود که اگر قضیۀ دزدی به حاکم شرع رسید، اجرای حد لازم می‌گردد، و کسی نمی‌تواند سبب تعطیل آن گردد، و مفهوم مخالف آن این است که پیش از رسیدن قضیۀ دزدی به حاکم شرع، کسی که مالش به دزدی رفته است، می‌تواند از حق خود گذشته و دزد را عفو نماید، شخصی از صحابه به نام صفوان ابن أمیه دزدی را که ردایش را دزدی کرده بود گرفته، و نزد پیامبر خدا ج آورد، پیامبر خدا ج از دزد پرسیدند: به راستی ردایش را دزدیده بودی؟ گفت: بلی امر کردند که دستش بریده شود، صفوان گفت: یا رسول الله! این چیز را نمی‌خواستم، - یعنی: نمی‌خواستم که دستش بریده شود- فرمودند: پس چرا پیش از اینکه [قضیه] به من برسد [او را عفو نکردی]؟ ۵) در مورد تطبیق حد، به اتفاق علماء هیچکس به جز از حاکم شرع حق اجرای آن را ندارد.