۱- باب: [مناقب أبو بکرس]
باب [۱]: [مناقب ابوبکر صدیقس]

۱۵۲٠- عَنْ جُبَيْرِ بْنِ مُطْعِمٍ س قَالَ: أَتَتِ امْرَأَةٌ النَّبِيَّ ج، فَأَمَرَهَا أَنْ تَرْجِعَ إِلَيْهِ، قَالَتْ: أَرَأَيْتَ إِنْ جِئْتُ وَلَمْ أَجِدْكَ؟ كَأَنَّهَا تَقُولُ: المَوْتَ، قَالَ ج: «إِنْ لَمْ تَجِدِينِي فَأْتِي أَبَا بَكْرٍ» [رواه البخاری: ۳۶۵۹].

۱۵۲٠- از جبیر بن مطعمس روایت است که گفت: زنی نزد پیامبر خدا ج آمد، به او امر کردند که بازهم نزدشان بیاید.

آن زن گفت: به من بگوئید اگر آمدم و شما را ندیدم؟ - گویا که مرگ را درنظر داشت -

پیامبر خدا ج فرمودند: «اگر مرا نیافتی نزد ابوبکرس بیا» [۱].

۱۵۲۱- عَنْ عَمَّار س قَالَ: رَأَيْتُ رَسُولَ اللَّهِ ج وَمَا مَعَهُ إِلَّا خَمْسَةُ أَعْبُدٍ وَامْرَأَتَانِ، وَأَبُو بَكْرٍ» [رواه البخاری: ۳۶۶۰].

۱۵۲۱- از عمارس روایت است که گفت: پیامبر خدا ج را در وقتی دیدیم که با ایشان جز پنج غلام و دو زن و ابوبکرس کس دیگری نبود [۲].

۱۵۲۲- عَنْ أَبِي الدَّرْدَاءِ س، قَالَ: كُنْتُ جَالِسًا عِنْدَ النَّبِيِّ ج، إِذْ أَقْبَلَ أَبُو بَكْرٍ آخِذًا بِطَرَفِ ثَوْبِهِ حَتَّى أَبْدَى عَنْ رُكْبَتِهِ، فَقَالَ النَّبِيُّ ج: «أَمَّا صَاحِبُكُمْ فَقَدْ غَامَرَ» فَسَلَّمَ وَقَالَ: إِنِّي كَانَ بَيْنِي وَبَيْنَ ابْنِ الخَطَّابِ شَيْءٌ، فَأَسْرَعْتُ إِلَيْهِ ثُمَّ نَدِمْتُ، فَسَأَلْتُهُ أَنْ يَغْفِرَ لِي فَأَبَى عَلَيَّ، فَأَقْبَلْتُ إِلَيْكَ، فَقَالَ: «يَغْفِرُ اللَّهُ لَكَ يَا أَبَا بَكْرٍ» ثَلاَثًا، ثُمَّ إِنَّ عُمَرَ نَدِمَ، فَأَتَى مَنْزِلَ أَبِي بَكْرٍ، فَسَأَلَ: أَثَّمَ أَبُو بَكْرٍ؟ فَقَالُوا: لاَ، فَأَتَى إِلَى النَّبِيِّ ج فَسَلَّمَ، فَجَعَلَ وَجْهُ النَّبِيِّ ج يَتَمَعَّرُ، حَتَّى أَشْفَقَ أَبُو بَكْرٍ، فَجَثَا عَلَى رُكْبَتَيْهِ، فَقَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، وَاللَّهِ أَنَا كُنْتُ أَظْلَمَ، مَرَّتَيْنِ، فَقَالَ النَّبِيُّ ج: «إِنَّ اللَّهَ بَعَثَنِي إِلَيْكُمْ فَقُلْتُمْ كَذَبْتَ، وَقَالَ أَبُو بَكْرٍ صَدَقَ، وَوَاسَانِي بِنَفْسِهِ وَمَالِهِ، فَهَلْ أَنْتُمْ تَارِكُوا لِي صَاحِبِي» مَرَّتَيْنِ، فَمَا أُوذِيَ بَعْدَهَا» [رواه البخاری: ۳۶۶۱].

۱۵۲۲- از ابودرداءس روایت است که گفت: نزد پیامبر خدا ج نشسته بودم که ابوبکرس درحالی که گوشۀ پیراهنش را تا بلند زانوهایش بالا کرده بود آمد.

پیامبر خدا ج فرمودند: «این شخص جنگ کرده است».

ابوبکرس سلام داد و گفت: یا رسول الله! بین من و بین ابن خطاب چیزی واقع شده بود، به سرعت نزدش رفتم و اظهار پشیمانی نمودم، و از او خواستم تا مرا عفو نماید، ولی وی ابا ورزید، و اینک نزد شما آمدم.

پیامبر خدا ج فرمودند: «ای ابوبکر! خداوند تو را می‌آمرزد»، و این سخن را سه بار تکرار کردند.

از طرف دیگر عمرس پشیمان شد، به خانۀ ابوبکرس رفت و پرسید: ابوبکر موجود است؟ گفتند: نه! و او هم نزد پیامبر خدا ج آمد و برایشان سلام کرد، و رنگ پیامبر خدا ج تغییر کرده بود، تا جایی که ابوبکرس هم ترسید.

بعد از آن عمرس به دو زانو نشست و گفت: یا رسول الله! به خداوند سوگند است که گناه بیشتر از من بود، و این سخن را دو بار تکرار کرد.

پیامبر خدا ج فرمودند: «خداوند مرا به سوی شما فرستاد، و شما گفتید که دروغ می‌گویی، و ابوبکر گفت که راست می‌گوید، و علاوه بر آن، با جان و مال خود با من همکاری نمود، و آیا می‌شود که دوستم را برایم واگذارید»، [و او را اذیت نکنید] و این سخن را دو بار تکرار کردند، و از آن روز به بعد ابوبکرس مورد اذیت کسی قرار نگرفت [۳].

۱۵۲۳- عَنْ عَمْرُو بْنُ العَاصِ س، أَنَّ النَّبِيَّ ج، بَعَثَهُ عَلَى جَيْشِ ذَاتِ السُّلاَسِلِ، فَأَتَيْتُهُ فَقُلْتُ: أَيُّ النَّاسِ أَحَبُّ إِلَيْكَ؟ قَالَ: «عَائِشَةُ» ، فَقُلْتُ: مِنَ الرِّجَالِ؟ فَقَالَ: «أَبُوهَا»، قُلْتُ: ثُمَّ مَنْ؟ قَالَ: «ثُمَّ عُمَرُ بْنُ الخَطَّابِ» فَعَدَّ رِجَالًا» [رواه البخاری: ۳۶۶۲].

۱۵۲۳- از عمرو بن العاصس روایت است که پیامبر خدا ج مرا سرکردۀ لشکر غزوۀ (ذات السلاسل) تعیین نمودند، نزدشان آمدم و گفتم: محبوب‌ترین مردم نزد شما کیست؟ [۴]

فرمودند: «عائشه».

گفتم: از مردها کیست؟

فرمودند: «پدر عائشه».

گفتم: بعد از آن کیست؟

فرمودند: «عمر بن خطاب»، و از اشخاص دیگری هم نام بردند.

۱۵۲۴- عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عُمَرَ ب، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ج: «مَنْ جَرَّ ثَوْبَهُ خُيَلاَءَ، لَمْ يَنْظُرِ اللَّهُ إِلَيْهِ يَوْمَ القِيَامَةِ» فَقَالَ أَبُو بَكْرٍ: إِنَّ أَحَدَ شِقَّيْ ثَوْبِي يَسْتَرْخِي، إِلَّا أَنْ أَتَعَاهَدَ ذَلِكَ مِنْهُ؟ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ج: «إِنَّكَ لَسْتَ تَصْنَعُ ذَلِكَ خُيَلاَءَ» [رواه البخاری: ۳۶۶۵].

۱۵۲۴- از عبدالله بن عمرب روایت است که پیامبر خدا ج فرمودند: «کسی که جامه‌اش را از روی کبر دراز کند، خدا در روز قیامت به طرفش نظر نمی‌کند».

ابوبکرس گفت: یک طرف پیراهنم دراز می‌شود [۵]، مگر آنکه آن را بگیرم.

پیامبر خدا ج فرمودند: «تو این کار را از روی کبر انجام نمی‌دهی».

۱۵۲۵- «أَبُو مُوسَى الأَشْعَرِيُّ، أَنَّهُ تَوَضَّأَ فِي بَيْتِهِ، ثُمَّ خَرَجَ، فَقُلْتُ: لَأَلْزَمَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ج، وَلَأَكُونَنَّ مَعَهُ يَوْمِي هَذَا، قَالَ: فَجَاءَ المَسْجِدَ فَسَأَلَ عَنِ النَّبِيِّ ج، فَقَالُوا: خَرَجَ وَوَجَّهَ هَا هُنَا، فَخَرَجْتُ عَلَى إِثْرِهِ أَسْأَلُ عَنْهُ حَتَّى دَخَلَ بِئْرَ أَرِيسٍ، فَجَلَسْتُ عِنْدَ البَابِ، وَبَابُهَا مِنْ جَرِيدٍ حَتَّى قَضَى رَسُولُ اللَّهِ ج حَاجَتَهُ فَتَوَضَّأَ، فَقُمْتُ إِلَيْهِ فَإِذَا هُوَ جَالِسٌ عَلَى بِئْرِ أَرِيسٍ وَتَوَسَّطَ قُفَّهَا، وَكَشَفَ عَنْ سَاقَيْهِ وَدَلَّاهُمَا فِي البِئْرِ، فَسَلَّمْتُ عَلَيْهِ ثُمَّ انْصَرَفْتُ فَجَلَسْتُ عِنْدَ البَابِ، فَقُلْتُ لَأَكُونَنَّ بَوَّابَ رَسُولِ اللَّهِ ج اليَوْمَ، فَجَاءَ أَبُو بَكْرٍ فَدَفَعَ البَابَ، فَقُلْتُ: مَنْ هَذَا؟ فَقَالَ: أَبُو بَكْرٍ، فَقُلْتُ: عَلَى رِسْلِكَ ثُمَّ ذَهَبْتُ، فَقُلْتُ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، هَذَا أَبُو بَكْرٍ يَسْتَأْذِنُ؟ فَقَالَ: «ائْذَنْ لَهُ وَبَشِّرْهُ بِالْجَنَّةِ» . فَأَقْبَلْتُ حَتَّى قُلْتُ لِأَبِي بَكْرٍ: ادْخُلْ، وَرَسُولُ اللَّهِ ج يُبَشِّرُكَ بِالْجَنَّةِ، فَدَخَلَ أَبُو بَكْرٍ فَجَلَسَ عَنْ يَمِينِ رَسُولِ اللَّهِ ج مَعَهُ فِي القُفِّ، وَدَلَّى رِجْلَيْهِ فِي البِئْرِ كَمَا صَنَعَ النَّبِيُّ ج، وَكَشَفَ عَنْ سَاقَيْهِ، ثُمَّ رَجَعْتُ فَجَلَسْتُ، وَقَدْ تَرَكْتُ أَخِي يَتَوَضَّأُ وَيَلْحَقُنِي، فَقُلْتُ: إِنْ يُرِدِ اللَّهُ بِفُلاَنٍ خَيْرًا - يُرِيدُ أَخَاهُ - يَأْتِ بِهِ، فَإِذَا إِنْسَانٌ يُحَرِّكُ البَابَ، فَقُلْتُ: مَنْ هَذَا؟ فَقَالَ: عُمَرُ بْنُ الخَطَّابِ، فَقُلْتُ عَلَى رِسْلِكَ، ثُمَّ جِئْتُ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ ج فَسَلَّمْتُ عَلَيْهِ، فَقُلْتُ: هَذَا عُمَرُ بْنُ الخَطَّابِ يَسْتَأْذِنُ؟ فَقَالَ: «ائْذَنْ لَهُ وَبَشِّرْهُ بِالْجَنَّةِ»، فَجِئْتُ فَقُلْتُ: ادْخُلْ، وَبَشَّرَكَ رَسُولُ اللَّهِ ج بِالْجَنَّةِ، فَدَخَلَ فَجَلَسَ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ ج فِي القُفِّ عَنْ يَسَارِهِ، وَدَلَّى رِجْلَيْهِ فِي البِئْرِ، ثُمَّ رَجَعْتُ فَجَلَسْتُ، فَقُلْتُ: إِنْ يُرِدِ اللَّهُ بِفُلاَنٍ خَيْرًا يَأْتِ بِهِ، فَجَاءَ إِنْسَانٌ يُحَرِّكُ البَابَ، فَقُلْتُ: مَنْ هَذَا؟ فَقَالَ: عُثْمَانُ بْنُ عَفَّانَ، فَقُلْتُ: عَلَى رِسْلِكَ، فَجِئْتُ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ ج فَأَخْبَرْتُهُ، فَقَالَ: «ائْذَنْ لَهُ وَبَشِّرْهُ بِالْجَنَّةِ، عَلَى بَلْوَى تُصِيبُهُ» فَجِئْتُهُ فَقُلْتُ لَهُ: ادْخُلْ، وَبَشَّرَكَ رَسُولُ اللَّهِ ج بِالْجَنَّةِ عَلَى بَلْوَى تُصِيبُكَ، فَدَخَلَ فَوَجَدَ القُفَّ قَدْ مُلِئَ فَجَلَسَ وِجَاهَهُ مِنَ الشَّقِّ الآخَرِ» [رواه البخاری: ۳۶۷۴].

۱۵۲۵- از ابوموسی اشعریس روایت است که وی در خانه‌اش وضوء ساخت، بعد از آن برآمد، [و می‌گوید]: با خود گفتم: ملازمت پیامبر خدا ج را نموده و امروز در خدمت ایشان خواهم بود، و همان بود که به مسجد آمد، و سراغ پیامبر خدا ج را گرفت، گفتند که بیرون شدند و به این طرف رفتند.

ابوموسیس می‌گوید: به همان طرف رفتم و از ایشان پرسان می‌کردم، تا دیدم که به بستان چاه اریس رفته‌اند [۶]، من دم در بستان نشستم، و در آن بستان از چوب درخت خرما ساخته شده بود، همان طور انتظار کشیدم تا که پیامبر خدا ج قضای حاجت نموده و وضوء ساختند. نزدشان رفتم، دیدم که در روی دیوار چاه نشته‌اند، ساق‌های پای خود را برهنه نموده و پاهای خود را در چاه آویزان کرده‌اند، برایشان سلام کردم، و بعد از سلام کردن برگشتم و باز دم در نشتم، و با خود گفتم که امروز دربان پیامبر خدا ج خواهم شد. ابوبکرس آمد و در را کوبید، گفتم: کیست؟ گفت: ابوبکرم، گفتم: منتظر باش! رفتم وگفتم: یا رسول الله! ابوبکر است اجازه می‌خواهد، فرمودند: «برایش اجازه بده و برایش بشارت بده که بهشتی است»، آمدم و برایش گفتم: داخل شو، و پیامبر خدا ج تو را مژده بهشت داده‌اند، ابوبکرس آمد و به طرف راست پیامبر خدا ج روی دیوار چاه نشست، و مانند پیامبر خدا ج پاهایش را در چاه آویزان نمود، و ساق‌هایش را برهنه ساخت.

بعد از آن برگشتم و دم در نشستم، و چون در وقت خارج شدن از خانه قرار بود که برادرم وضوء بسازد و نزد من بیاید، با خود گفتم: اگر خداوند خیر را نصیبش کرده باشد، او را به اینجا رهنمون خواهد ساخت، در این فکر بودم که دیدم کسی در را حرکت می‌دهد، گفتم: منتظر باش! نزد پیامبر خدا ج آمدم، بر ایشان سلام کردم و گفتم که عمر بن خطاب است اجازه می‌خواهد، فرمودند: «برایش اجازه بده و او را مژده بهشت بده»، آمدم و گفتم: داخل شو! و پیامبر خدا ج تو را مژده بهشت داده‌اند، او هم آمد و بر روی دیوار چاه به طرف چپ پیامبر خدا ج نشست، و پاهای خود را در چاه آویزان کرد.

باز برگشتم و نشستم، و با خود گفتم: اگر خداوندی برای فلانی ارادۀ خیر داشته باشد، او را به اینجا رهنمون خواهد شد، در این فکر بودم که شخصی آمد و در را حرکت داد، گفتم: کیست؟ گفت: عثمان بن عفان، گفتم: منتظر باش! نزد پیامبر خداج آمدم و ایشان را خبر دادم، فرمودند: «برایش اجازه بده و او را به سبب مصیبتی که به آن گرفتار می‌شود، مژده بهشت بده»، [این مصیبت: کنایه از به شهادت رسیدن وی می‌باشد]، آمدم و برایش گفتم: داخل شو، و پیامبر خدا ج تو را به سبب مصیبتی که به آن گرفتار خواهی شد به بهشت مژده داده اند»، [چون عثمانس این سخن را شنید گفت: الله المستعان]، عثمانس داخل شد و دید که دیوار سر چاه پر شده است، در طرف مقابل پیش روی پیامبر خدا ج نشست.

۱۵۲۶- عَنْ أَبِي سَعِيدٍ الخُدْرِيِّ س، قَالَ: قَالَ النَّبِيُّ ج: لاَ تَسُبُّوا أَصْحَابِي، فَلَوْ أَنَّ أَحَدَكُمْ أَنْفَقَ مِثْلَ أُحُدٍ، ذَهَبًا مَا بَلَغَ مُدَّ أَحَدِهِمْ، وَلاَ نَصِيفَه» [رواه البخاری: ۳۶۷۳].

۱۵۲۶- از ابو سعید خدریس روایت است که گفت: پیامبر خدا ج فرمودند: «صحابه هایم را دشنام ندهید، اگر کسی از شما به اندازٔۀ کوه اُحد طلا خیرات بدهد، به اندازۀ [ثواب] یک مشتی که آن‌ها خیرات داده‌اند، و حتی به اندازۀ نیم مشتی که آن‌ها خیرات داده‌اند، برابر نمی‌شود» [٧].

۱۵۲٧- عَنْ أَنَسَ بْنَ مَالِكٍ س، حَدَّثَهُمْ أَنَّ النَّبِيَّ ج صَعِدَ أُحُدًا، وَأَبُو بَكْرٍ، وَعُمَرُ، وَعُثْمَانُ فَرَجَفَ بِهِمْ، فَقَالَ: اثْبُتْ أُحُدُ فَإِنَّمَا عَلَيْكَ نَبِيٌّ، وَصِدِّيقٌ، وَشَهِيدَانِ» [رواه البخاری:۳۶٧۵].

۱۵۲٧- از انس بن مالکس روایت است که پیامبر خدا ج با ابوبکر و عمر و عثمانش بالای کوه اُحد بالا شدند، کوه اُحد با آن‌ها لرزید.

فرمودند: «ای اُحد! آرام باش! زیرا بر بالای تو یک پیامبر و یک صدیق، و دو شهید است [۸].

۱۵۲۸- عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ ب، قَالَ: إِنِّي لَوَاقِفٌ فِي قَوْمٍ، فَدَعَوُا اللَّهَ لِعُمَرَ بْنِ الخَطَّابِ، وَقَدْ وُضِعَ عَلَى سَرِيرِهِ، إِذَا رَجُلٌ مِنْ خَلْفِي قَدْ وَضَعَ مِرْفَقَهُ عَلَى مَنْكِبِي، يَقُولُ: رَحِمَكَ اللَّهُ، إِنْ كُنْتُ لَأَرْجُو أَنْ يَجْعَلَكَ اللَّهُ مَعَ صَاحِبَيْكَ، لِأَنِّي كَثِيرًا مَا كُنْتُ أَسْمَعُ رَسُولَ اللَّهِ ج يَقُولُ: «كُنْتُ وَأَبُو بَكْرٍ وَعُمَرُ، وَفَعَلْتُ وَأَبُو بَكْرٍ وَعُمَرُ، وَانْطَلَقْتُ وَأَبُو بَكْرٍ وَعُمَرُ» فَإِنْ كُنْتُ لَأَرْجُو أَنْ يَجْعَلَكَ اللَّهُ مَعَهُمَا، فَالْتَفَتُّ فَإِذَا هُوَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ» [رواه البخاری:۳۶٧٧].

۱۵۲۸- از ابن عباسب روایت است که گفت: من با عدۀ دیگری ایستاده بودم، و در حالی که عمر بن خطابس [بعد از شهادتین] جهت غسل دادن روی تخته‌اش قرار داده شده بود، به حق او دعا می‌کردیم.

شخصی از پشت سرم دستش را روی شانه‌ام گذاشت و گفت: خدا بر تو رحمت کند، [طرف خطابش عمر بن خطابس بود]، من همیشه امیدوار بودم که خدا تو را با دو همنشین دیگر تو [که پیامبر خدا ج و ابوبکر صدیقس باشند] یکجا سازد، زیرا چه بسا از پیامبر خدا ج شنیدم که می‌فرمودند: «من و ابوبکر و عمر[در فلان جا] بودیم، و من و ابوبکر و عمر به فلان جا رفتیم»، از این سبب همیشه امیدوار بودم که خدا تو را با آن دو نفر یکجا سازد، چون به پشت سر خود ملتفت شدم، دیدم که علی بن ابی طالبس است [٩].

[۱] این حدیث بر جانشینی ابوبکرس بعد از پیامبر خدا ج صراحت کامل دارد، و در معجم اسماعیلی آمده است که شخص بادیه‌نشینی برای پیامبر خدا ج چیزی فروخت، آن شخص گفت: اگر اجل شما رسید، قرض را که می‌دهد؟ فرمودند: ابوبکر، پرسید: بعد از وی قرض را که می‌دهد؟ فرمودند: عمر. [۲] این پنج غلام عبارت بودند از: بلال، زید بن حارثه، عامر بن فهیره، عبید بن زید حبشی، و عمار بن یاسر، و دو زن عبارت بودند از: خدیجه ام المؤمنین و ام أیمن، و قابل تذکر است که اولین کسانی که در اسلام داخل شدند این‌ها بودند: از مردها: ابوبکر، از زن‌ها: خدیجه، از اطفال علی بن ابی طالب، و از غلامان بلال حبشیش. [۳] از احکام و مسائل متعلق به این حدیث آنکه: ۱) فضیلت ابوبکر صدیقس بر همۀ صحابهش. ۲) جواز مدح‌کردن شخص در پیش رویش. ۳) انسان اگر در حالت غضب کار غیر مناسبی از وی سر می‌زند، باید به زودی از آن کارش توبه نموده و به راه صواب برگردد. [۴] عمرو بن عاصس چون دید که پیامبر خدا ج او را امیر لکشر مقرر نمودند، فکر کرد که سبب این عمل فضیلتش بر دیگر صحابه است، و برای آنکه از این چیز متأکد شود، این سؤال را مطرح نمود، و جوابش را به ترتیبی که در حدیث آمده است شنید. [۵] گویند: سبب درازشدن یک طرف پیراهن ابوبکرس آن بود که وی در هنگام راه‌رفتن، خود را به یک طرف متمایل می‌ساخت. [۶] (اریس) نام بستانی است که در مدینۀ منوره نزدیک قبا، و چاه (أریس) در همین بستان بود، و انگشتر پیامبر خدا ج از نزد عثمانس در همین چاه افتاد. [٧] از احکام و مسائل متعلق به این حدیث آنکه: ۱) سبب نهی پیامبر خدا ج از دشنام دادن صحابه‌های‌شان این بود که بین خالد بن ولید و عبدالرحمن بن عوف مشکلی پیدا شد، خالد عبدالرحمن را دشنام داد، و پیامبر خدا ج فرمودند: صحابه هایم را دشنام ندهید، و گرچه این خطاب برای خالدس است، ولی همۀ امت را تا روز قیامت شامل می‌شود. ۲) مراد از مشت، و نیم مشتی که صحابه صدقه داده اند، از خرما است، زیرا عادتا آن‌ها خرما صدقه می‌دادند. ۳) سبب فضیلت تصدیق صحابه بر تصدیق دیگران این است که آن‌ها در وقت ضرورت و حاجت شدید، و در وقتی که خودشان به فقر و فاقه دچار بودند، تصدق نمودند، و تصدیق دیگران در چنین حالتی نیست، و از اینجا است که گفته‌اند: ثواب تصدیق و خیرات به کیفیت است نه به کمیت، مثلا: کسی که صد در هم دارد، و از صد در هم خود پنجاه درهم را صدقه می‌کند، ثوابش به اندازۀ ثواب کسی است که یک ملیون دارد، و از یک ملیونش پنجصد هزار درهم را صدقه می‌کند، و دیگر آنکه تصدیق صحابهش سبب نجات دعوت اسلامی و پیروزی و انتشار اسلام گردید، و تصدقی که دیگران می‌دهند، دارای چنین تائثر بارزی نیست. [۸] ازاحکام و مسائل متعلق به این حدیث آنکه: البته مراد از پیامبر، خود نبی کریم ج، و مراد از صدیق، ابوبکر صدیقس، و مراد از دو شهید، عمر و عثمانب هستند، که هر کدام آن‌ها در زمان خلافت خود به شهادت رسیدند، و باید گفت که مقربین به مقام ربوبیت، به همان ترتیبی است که در این حدیث نبوی شریف ذکر گردیده است، یعنی: اول انبیاء بعد از آن صدیقین، و بعد از آن شهداء و در درجۀ چهارم صالحین قرار دارند، خداوند متعال می‌فرماید: ﴿وَمَن يُطِعِ ٱللَّهَ وَٱلرَّسُولَ فَأُوْلَٰٓئِكَ مَعَ ٱلَّذِينَ أَنۡعَمَ ٱللَّهُ عَلَيۡهِم مِّنَ ٱلنَّبِيِّ‍ۧنَ وَٱلصِّدِّيقِينَ وَٱلشُّهَدَآءِ وَٱلصَّٰلِحِينَۚ وَحَسُنَ أُوْلَٰٓئِكَ رَفِيقٗا ٦٩ [النساء: ۶٩]، یعنی: آن‌هائی که خدا و پیامبرش را اطاعت کنند، همنشین پیامبران، صدیقان، شهداء و صالحین هستند، که خداوند به آن‌ها نعمت عنایت فرموده، و چه نیکو رفیقانی هستند. [٩] از احکام و مسائل متعلق به این حدیث آنکه: ۱) آنچه را که علیس در مورد عمرس گفت، عین حقیقت و واقعیت بود، و به اثر دعای نبی کریم ج علیس در هر جایی که بود، و در هر موقعیت که قرار داشت، حق می‌گفت و از حق پشتیبانی می‌کرد. از ابوحیان تیمی به نقل از پدرش از علیس روایت است که گفت: پیامبر خدا ج فرمودند: خدا ابوبکر را رحمت کند، دخترش را برایم به نکاح داد، و در راه هجرت برایم مرکوبی داد، و بلال را از مال خود آزاد ساخت، و خدا عمر را رحمت کند که سخن حق را می‌گفت و لو آنکه تلخ بود، و حق گفتن، او را در حالتی قرار داد که برایش دوستی نماند، و خدا بر عثمان رحمت کند که ملائکه از وی حیاء می‌کنند، و خدا علی را رحمت کند، خدایا! به هر طرفی که علی می‌رود، حق را با وی همراه بساز، سنن الترمذی، کتاب المناقب، باب مناقب علی بن ابی طالبس (۵/۵٩۱-۵٩۲) حدیث (۳٧۱۴). و نه تنها آنکه علیس متصف به این صفت بود که حق و حقیقت را می‌گفت، بلکه دارای مناقب و فضائل بسیار دیگری نیز بود، و در این زمینه از پیامبر خدا ج احادیث متعددی روایت شده است، از آن جمله اینکه: در صحیح مسلم آمده است که سعدس گفت: پیامبر خدا ج در مورد علیس سه سخن گفته‌اند که اگر یکی از آن‌ها برایم می‌بود، بر تمام نعمت‌های جهان ترجیح می‌دادم. أ- از پیامبر خدا ج شنیدم که چون در یکی از غزوات علیس را با خود نبرده و از وی خواستند تا در مدینۀ منوره باقی بماند، علیس گفت: (آیا مرا با زن‌ها و اطفال نگهمیدارید)؟ فرمودند: آیا نمی‌خواهی که نسبت به من به منزلۀ هارون نسبت به موسی÷ باشی، با این فرق که بعد از من پیامبری نیست. ب- و از پیامبر خدا ج در روز خیبر شنیدم که فرمودند: فردا بیرق را بدست کسی میدهم که خدا و رسولش را دوست دارد، و خدا و رسولش او را دوست دارند، و هر کدام ما به امید آن افتادیم [که بیرق را بدست ما بدهند]، و همان بود که فرمودند: علی را برایم طلب کنید، علیس را در حالیکه چشم درد بود آوردند، پیامبر خدا ج به چشم وی تف کردند، و بیرق را بدستش دادند، و خداوند بدست وی فتح را نصیب ساخت. ج- و چون این قول خداوند متعال نازل گردید که: «پس بگو: بیائید فرزندان ما و فرزندان شما را، و زنان ما و زنان شما را، و خود ما و خود شما را بخوانیم، و سپس مباهله کرده و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم»، پیامبر خدا ج علی و فاطمه و حسن را طلب نموده و گفتند: الهی! اهل [خانواده] من همین‌ها هستند، [صحیح مسلم، کتاب فضائل الصحابه، باب فضائل علیس حدیث رقم [۳۲] (۲۴٠۴). و احادیث بسیار دیگری در این مورد که در صحیحین و غیر صحیحین، و کتب تراجم و غیره موجود است. ۲) علاقه و رابطۀ علیس با صحابه – خصوصاً با خلفای راشدین و بالاخص با ابوبکر و عمرب علاقۀ اخوت و برادری و همکاری بود، نه چیز دیگری، و از اینجا بود که بعد از بیعت برای ابوبکر و عمب یکی از مخلصترین و صادقترین مشاورین آن‌ها بود. در کتاب (البدایة و النهایه) در موضوع بیعت ابوبکر صدیقس آمده است که بعد از اینکه بیعت برای ابوبکرس صورت گرفت، برای مردم خطبه داده و گفت: (به خداوند قسم که هیچ وقت از خداوند چه پنهان و چه آشکارا نخواستم که به خلافت برسم). تمام مهاجرینش سخنش را قبول نمودندْ و علی و زبیرب گفتند: (سبب غضب ما چیز دیگری، جز این نبود که در مشورت و نظر خواهی به تأخیر انداخته شدیم، ور نه ما می‌دانیم که ابوبکر بعد از پیامبر خدا ج شایسته‌ترین مردم به این کار است، وی یار غار پیامبر خدا ج است، و شرف و خوبی وی به همگان آشکار است، و کسی است که پیامبر خدا ج در حیات خود او را امر کردند تا برای مردم امامت بدهد). و سپس ابن کثیر/ می‌گوید: و همین چیز شایسته و لایق برای علیس است، و همان چیزی است که روایات متعددی دلالت بر آن دارد، از آن جمله اینکه: در نمازها با ابوبکر صدیقس حاضر می‌شد، و برایش نصیحت می‌کرد و در کارها برایش مشورت می‌داد...) البدایة و النهایة (٩/۴۱۴-۴۱٧).