صفحه نخست حدیث و سنت فیض الباری شرح مختصر صحیح البخاری- جلد دوم ۱٧- باب: الخُطبَةِ عَلَى المِنْبَرِ
باب [۱...

۱٧- باب: الخُطبَةِ عَلَى المِنْبَرِ
باب [۱٧]: خطبه بر بالای منبر

۵۱۲- حديث سهلِ بن سعدٍ في أَمْرِ المِنْبَرِ تقدَّم وذِكْرُ صلاتِهِ عليه ورجوعه القَهْقَرى. وزاد في هذه الرِّوايةِ: فَلَمَّا فَرَغَ أَقْبَلَ عَلَى النَّاسِ، فَقَالَ: «أَيُّهَا النَّاسُ، إِنَّمَا صَنَعْتُ هَذَا لِتَأْتَمُّوا وَلِتَعَلَّمُوا صَلاَتِي» [رواه البخاری: ٩۱٧].

۵۱۲- حدیث سهل بن سعدس در موضوع منبر، و کیفیت نماز خواندن آنحضرتج و به عقب آمدن ایشان هنگام سجده کردن، قبلاً گذشت.

و در این روایت آمده است که: چون پیامبر خدا ج از نماز فارغ شدند، رو به مردم کرده و فرمودند:

«ای مردم! از این جهت چنین کردم، تا به من اقتداء کنید، و نماز خواندن مرا یاد بگیرید» [۲۴۳].

۵۱۳- عَنْ جَابِر بْن عَبْدِ اللَّهِ ب، قَالَ: «كَانَ جِذْعٌ يَقُومُ إِلَيْهِ النَّبِيُّ ج، فَلَمَّا وُضِعَ لَهُ المِنْبَرُ سَمِعْنَا لِلْجِذْعِ مِثْلَ أَصْوَاتِ العِشَارِ حَتَّى نَزَلَ النَّبِيُّ ج، فَوَضَعَ يَدَهُ عَلَيْهِ» [رواه البخاری: ٩۱۸].

۵۱۳- از جابر بن عبداللهب روایت است که گفت: پیامبر خدا ج [هنگام خطبه دادن] روی تنۀ درختی که در آنجا بود، می‌ایستادند.

وچون برای‌شان منبری نهاده شد، از آن تنۀ درخت آوازهایی را مانند آواز شترهای نوزاد [یا مانند آواز شتری که حامله‌دار است] می‌شنیدیم، تا جایی که پیامبر خدا ج از منبر پایین شدند، و دست خود را بر بالای آن تنۀ درخت نهادند [۲۴۴].

[۲۴۳] از احکام و مسائل متعلق به این حدیث آنکه: عمل ‌اندک اگر غرض مصلحت باشد، سبب فساد و یا کراهت نماز نمی‌گردد، از این جهت علماء گفته‌اند که: اگر کسی به مجسد آمد و در صف جایی برایش پیدا نشد، صف دیگری را تشکیل داده و یکی از کسانی را که در پیش رویش در صف جلوتر قرار دارند، به عقب کشیده و در پهلوی خود ایستاده کند، زیرا پیامبر خدا ج از تنها ایستادن در صف منع کرده‌اند. [۲۴۴] از احکام و مسائل متعلق به این حدیث آنکه: آن تنۀ درخت خرما به مانند شتری که از اولادش جدا شود، ناله می‌کرد، و این چیز نشانه آشکاری از علائم نبوت آن حضرت ج می‌باشد، زیرا خداوند برای تنۀ درختی که نبی کریم ج بر آن ایستاده می‌شدند، ایجاد احساس نمود، و در هنگام مفارقت از ایشان به ناله افتاد، ﴿إِنَّمَآ أَمۡرُهُۥٓ إِذَآ أَرَادَ شَيۡ‍ًٔا أَن يَقُولَ لَهُۥ كُن فَيَكُونُ.