از خلافت به ملوكیت:

وقتی زمام امور را معاویه به عهده گرفت خلاف به پادشاهی و ملوکیت تبدیل شد، سفینه ابو عبدالرحمن غلام پیامبر خداص می‌گوید که پیامبرص فرمود: خلافت به شیوۀ نبوّت سی سال خواهد بود، سپس خداوند پادشاهی را به هرکس بخواهد می‌دهد، سفینه می‌گوید: خلافت ابوبکر دو سال، و خلافت عمر ده سال، و خلافت عثمان دوازده سال، و خلافت علی شش سال بود [۱٩۵].

و وقتی به کتاب‌های تاریخ مراجعه می‌کنیم می‌بینیم که کتاب‌های تاریخ می‌گویند که ابوبکر دو سال و سه ماه حکومت کرد، و عمر ده سال و دو ماه، و عثمان دوازده سال، و علی چهار سال و نه ماه، و حسن شش ماه حکومت کرد که مجموع آن سی سال می‌شود.

ابن کثیر می‌گوید: حسن در ربیع الاول سال چهل و یکم که سی سال بعد از وفات پیامبرص تکمیل شد از خلافت دست کشید [۱٩۶].

و ابی عبیده عامر بن الجراح می‌گوید: پیامبرص فرمود: اول دین شما نبوت، و رحمت است، سپس پادشاهی و رحمت است، سپس پادشاهی غبارآلودی است، و سپس پادشاهی و سرکشی است [۱٩٧].

و اینکه پیامبر فرمود: اول دین شما نبوت و رحمت است یعنی در آغاز پیامبرص پیشوا و رهبر مومنان است، و سپس ابوبکر و عمر و عثمان و علی و الحسن پیشوا می‌باشند، و اینکه فرمود بعد از آن پادشاهی و رحمت است یعنی زمان معاویه، و فرمود بعد از آن پادشاهی غبارآلود یعنی دورانی که خوب نیست و گویا پیامبر این دوران را مذمت کرده است، و سپس پادشاهی و سرکشی اینها بعد از حکومت معاویه در دوران پادشاهی یزید و پادشاهان بعد از یزید به جز عمر بن عبدالعزیز، مصداق پیدا می‌کنند.

معاویه تقریباً بیست سال تا سال شست هجری بر مسلمانان حکمرانی کرد، و در این دوران فتوحات و استقرار آرامش بود، و در این دوران الحسن بن علیب در سال ۴٩ ه‍ وفات یافت.

عمیر بن اسحاق می‌گوید: من و یکی از همراهانم برای عیادت الحسن بن علی پیش او رفتیم، او به دوستم گفت: ای فلانی از من بپرس؟

گفت: من تو را از چیزی نمی‌پرسم. سپس بلند شد و به دستشویی رفت و وقتی از آن بیرون آمد گفت: گفت از من بپرس قبل از آن که فرصت پرسیدن از من را از دست بدهی، سوگند به خدا که پیش‌تر قسمتی از جگرم را استفراع کردم و آن را با تکه چوبی که همراه داشتم زیر و رو نمودم، و بارها مسموم شده‌ام ولی تاکنون به چنین سمّی مسموم نشده بودم.

او گفت: من از تو چیزی نمی‌پرسم، خداوند به تو تندرستی بدهد، سپس بیرون رفتیم و فردا پیش او آمدم و دیدم که او در حال جان دادن است، سپس حسین آمد و بالای سر او نشست و گفت: برادرم به من بگو چه کسی تو را مسموم کرده است. گفت: چرا؟

آیا او را می‌کشی؟ حسین گفت: بله.

گفت به تو چیزی نمی‌گویم، اگر آن کس مرا مسموم کرده که به او مظنون هستم، خداوند سخت‌تر از تو او را مجازات خواهد کرد، و اگر او نیست، پس سوگند به خدا اجازه نمی‌دهم که فرد بی‌گناهی در عوض من کشته شود [۱٩۸].

و گفته‌اند کسی که او را مسموم کرد همسرش جعده بنت الأشعث بود، اما این ثابت نیست.

ذهبی می‌گوید: این درست نیست، و چه کسی از آن اطلاع داشته است [۱٩٩].

و ابن کثیر می‌گوید از دیدگاه من چنین چیزی درست نیست [۲۰۰].

[۱٩۵] ابو داود با سند صحیح این را روایت کرده است – کتاب السنه باب فی الخلفاء حديث ۴۶۴۶ و احمد در سند ۴/۲٧۳، ۵/۵۰۲۴۴. [۱٩۶] البدایة والنهایة ۸/۱٧. [۱٩٧] سنن دارمی - کتاب الاشربة – باب ما قیل فی المسکر۲/۱۱۴ راویان آن ثقه هستند و گفتهاند که مکحول از ابی ثعلبه الخشنی نشنیده است. [۱٩۸] الطبقات الکبری ص ۳۳۵ حديث ۲٩۴. [۱٩٩] تاریخ الاسلام عهد معاویه ص ۴۰. [۲۰۰] البدایة والنهایة ۸/۴۴.