باب ۴۶: فضائل خضر

۱۵۳٩- حدیث: «أُبَيِّ بْنِ كَعْبٍس عَنِ النَّبِيِّ ج: قَامَ مُوسى النَّبِيُّ خَطِيبًا فِي بَنِي إِسْرَائِيلَ، فَسُئِلَ: أَيُّ النَّاسِ أَعْلَمُ فَقَالَ: أَنَا أَعْلَمُ فَعَتَبَ اللهُ عَلَيْهِ إِذْ لَمْ يَرُدَّ الْعِلْمَ إِلَيْهِ فَأَوْحى اللهُ إِلَيْهِ أَنَّ عَبْدًا مِنْ عِبَادِي بِمَجْمَعِ الْبَحْرَيْنِ هُوَ أَعْلَمُ مِنْكَ قَالَ: يَا رَبِّ وَكَيْفَ بِهِ فَقِيلَ لَهُ: احْمِلْ حُوتًا فِي مِكْتَلٍ، فَإِذَا فَقَدْتَهُ فَهُوَ ثَمَّ فَانْطَلَقَ، وَانْطَلَقَ بِفَتَاهُ يُوشَعُ بْنِ نُونٍ، وَحَمَلاَ حُوتًا فِي مِكْتَلٍ، حَتَّى كَانَا عِنْدَ الصَّخْرَةِ، وَضَعَا رُؤُوسَهُمَا وَنَامَا فَانْسَلَّ الْحُوتُ مِنَ الْمِكْتَلِ فَاتَّخَذَ سَبِيلَهُ فِي الْبَحْرِ سَرَبًا وَكَانَ لِمُوسى وَفَتَاهُ عَجَبًا فَانْطَلَقَا بَقِيَّةَ لَيْلَتِهِمَا وَيَوْمَهُمَا فَلَمَّا أَصْبَحَ، قَالَ مُوسى لِفَتَاهُ: آتِنَا غَدَاءَنَا، لَقَدْ لَقِينَا مِنْ سَفَرِنَا هذَا نَصَبًا وَلَمْ يَجِدْ مُوسى مَسًّا مِنَ النَّصَبِ حَتَّى جَاوَزَ الْمَكَانَ الَّذِي أُمِرَ بِهِ فَقَالَ لَهُ فَتَاهُ: أَرَأيْتَ إِذْ أَوَيْنَا إِلَى الصَّخْرَةِ فَإِنِّي نَسِيتُ الْحُوتَ قَالَ مُوسى: ذلِكَ مَا كُنَّا نَبْغِي فَارْتَدَّا عَلَى آثَارِهِمَا قَصَصًا فَلَمَّا انْتَهَيَا إِلَى الصَّخْرَةِ، إِذَا رَجُلٌ مُسَجًى بِثَوْبٍ (أوْ قَالَ تَسَجَّى بِثَوْبِهِ) فَسَلَّمَ مُوسى فَقَالَ الْخَضِرُ: وَأَنَّى بِأَرْضِكَ السَّلاَمُ فَقَالَ: أَنَا مُوسى فَقَالَ: مُوسى بَنِي إِسْرَائِيلَ قَالَ: نَعَمْ قَالَ: هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلَى أَنْ تُعَلِّمَنِي مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْدًا قَالَ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِي صَبْرًا يَا مُوسى إِنِّي عَلَى عِلْمٍ مِنْ عِلْمِ اللهِ عَلَّمَنِيهِ لاَ تَعْلَمُهُ أَنْتَ، وَأَنْتَ عَلَى عِلْمٍ عَلَّمَكَهُ لاَ أَعْلَمُهُ قَالَ: سَتَجِدُنِي إِنْ شَاءَ اللهُ صَابِرًا وَلاَ أَعْصِي لَكَ أمْرًا فَانْطَلَقَا يَمْشِيَانِ عَلَى سَاحِلِ الْبَحْرِ، لَيْسَ لَهُمَا سَفِينَةٌ فَمَرَّتْ بِهِمَا سَفِينَةٌ، فَكَلَّمُوهُمْ أَنْ يَحْمِلُوهُمَا، فَعُرِفَ الْخَضِرُ، فَحَمَلُوهُمَا بِغَيْرِ نَوْلٍ فَجَاءَ عُصْفُورٌ فَوَقَعَ عَلَى حَرْفِ السَفِينَةِ، فَنَقَرَ نَقْرَةً أَوْ نَقْرَتَيْنِ فِي الْبَحْرِ فَقَالَ الْخَضِرُ: يَا مُوسى مَا نَقَصَ عِلْمِي وَعِلْمُكَ مِنْ عِلْمِ اللهِ إِلاَّ كَنَقْرَةِ هذَا الْعُصْفُورِ فِي الْبَحْرِ فَعَمَدَ الْخَضِرُ إِلَى لَوْحٍ مِنْ أَلْوَاحِ السَّفِينَةِ فَنَزَعَهُ فَقَالَ مُوسى: قَوْمٌ حَمَلُونَا بِغَيْرِ نَوْلٍ، عَمَدْتَ إِلَى سَفِينَتِهِمْ فَخَرَقْتَهَا لِتُغْرِقَ أَهْلَهَا قَالَ: أَلَمْ أَقُلْ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِي صَبْرًا قَالَ: لاَ تُؤَاخِذْنِي بِمَا نَسِيتُ فَكَانَتِ الأُولَى مِنْ مُوسى نِسْيَانًا فَانْطَلَقَا، فَإِذَا غُلاَمٌ يَلْعَبُ مَعَ الغِلْمَانِ، فَأَخَذَ الْخَضِرُ بِرَأْسِهِ مِنْ أَعْلاَهُ فَاقْتَلَعَ رَأْسَهُ بِيَدِهِ فَقَالَ مُوسى: أَقَتَلْتَ نَفْسًا زَكِيَّةً بَغَيْرِ نَفْسٍ قَالَ: أَلَمْ أَقُلْ لَكَ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِي صَبْرًا فَانطَلَقَا حَتَّى إِذَا أَتَيَا أَهْلَ قَرْيَةٍ اسْتَطْعَمَا أَهْلَهَا، فَأَبَوْا أَنْ يُضَيِّفُوهُمَا، فَوَجَدَا فِيهَا جِدَارًا يُرِيدُ أَنْ يَنْقَضَّ، فَأَقَامَهُ قَالَ الْخَضِرُ بِيَدِهِ فَأَقَامَهُ فَقَالَ لَهُ مُوسى: لَوْ شِئْتَ لاَتَّخَذْتَ عَلَيْهِ أَجْرًا قَالَ: هذَا فِرَاقُ بَيْنِي وَبَيْنِكَ قَالَ النَبِيُّ ج: يَرْحَمُ اللهُ مُوسى لَوَدِدْنَا لَو صَبَرَ حَتَّى يُقَصَّ عَلَيْنَا مِنْ أَمْرِهِمَا» [۲۶۸].

یعنی: «ابى بن کعبس گوید: پیغمبر ج گفت: موسى روزى براى بنى اسرائیل سخنرانى کرد، از او پرسیدند: در میان مردم چه کسى از همه عالم‌تر است؟ موسى گفت: من، خداوند از اینکه موسى نگفت خدا مى‌داند و گفت: من از همه عالم‌ترم، او را مورد عتاب و سرزنش قرار داد و از طریق وحى به او گفت: یکى از بندگان من که در مجمع البحرین است، از شما عالم‌تر است، موسى گفت: پروردگارا! او کجا است، من چطور مى‌توانم او را ببینم؟ خداوند فرمود: یک ماهى را در زنبیلى بگذار و آن را با خود ببر در هر جا این ماهى را گم کردى این مرد در آنجا است، موسى همراه رفیقش یوشع پسر نون به راه افتادند، یک ماهى را در زنبیلى قرار دادند و با خود بردند، رفتند تا اینکه به نزد سنگى رسیدند، در آنجا سرشان را بر زمین نهادند و خوابیدند، این ماهى (مرده زنده شد) آهسته از زنبیل بیرون آمد، راه خود را در دریا پیش گرفت، موسى و رفیقش از اینکه (ماهى خشک و نمک شده زنده شود) در تعجّب بودند، (مى‌گفتند: چه وقت و با چه کیفیتى زنده مى‌شود)، بقیه شب و فرداى آن به سفر خود ادامه دادند، به هنگام صبح موسى به رفیقش گفت: صبحانه بیاور، به راستى ما در این سفر خسته شده‌ایم، البتّه موسى تا وقتى از مجمع البحرین که خداوند به او دستور داده بود به آنجا برود، تجاوز نکرده بود، احساس خستگى نمى‌کرد، (امّا همینکه از آنجا دور شد، احساس خستگى مى‌نمود) رفیقش به او گفت: آیا مى‌دانى هنگامى که در کنار آن سنگ بزرگ بودیم من ماهى را فراموش کردم، موسى گفت: این همان چیزى است که ما آن را مى‌خواهیم، از راهى که آمده بودند برگشتند، وقتى که به نزد آن سنگ بزرگ رسیدند، دیدند که یک نفر خود را با پارچه‌اى پوشانیده است، موسى بر او سلام کرد (خضر به او جواب داد) گفت: در سرزمینى که سلام را نمى‌دانند، شما چطور سلام مى‌کنى؟ موسى گفت: من موسى هستم، خضر گفت: موسى بنى اسرائیل؟ گفت: بلى. موسى گفت: آیا اجازه مى‌دهى که همراه شما باشم، از علمى به من تعلیم دهى که خداوند آن را به تو تعلیم داده است و مایه رشد و هدایت است؟ خضر گفت: اى موسى! شما تحمّل و صبر آن را ندارى که با من باشى، خداوند نوعى از علم خود را به من تعلیم داده است که شما آن را نمى‌دانى، و شما هم یک نوع علم را مى‌دانى که من آن را نمى‌دانم، موسى گفت: ان‌شاء الله مرا صابر و بردبار خواهى یافت و در هیچ کارى مخالفت شما را نخواهم کرد.

هر دو به راه افتادند و از کناره دریا به راه خود ادامه دادند، کشتى نبود تا سوار شوند، تا اینکه یک کشتى از نزدیکى ایشان گذشت به صاحب کشتى گفتند: تا آنان را سوار کند، سرنشینان کشتى خضر را شناختند، خضر و موسى را مجانى سوار کردند، در این اثنا گنجشکى در گوشه کشتى فرود آمد، یک یا دو بار نوکش را به آب دریا زد، خضر گفت: اى موسى! علم من و شما در مقابل علم خدا، ناقص‌تر و ناچیزتر از آب نوک این گنجشک نسبت به آب دریا مى‌باشد، آنگاه خضر عمدآ یکى از تخته‌هاى کشتى را با زور از کف آن برداشت، موسى گفت: این جماعت که مجانى ما را سوار کشـتى کرده‌اند، شما عمدآ کشتى ایشـان را سوراخ کردى تا سرنشینان آن غرق شوند، خضر گفت: مگر به شما نگفتم که تحمّل و صبر رفاقت با من را ندارى؟ موسى گفت: ببخشید فراموش کردم، این بار اوّل بود که موسى از روى فراموشى به خضر اعتراض مى‌کرد، سپس (از کشتى پیاده شدند) به راه افتادند تا به پسر بچه‌اى رسیدند که با بچه‌هاى دیگر بازى مى‌کرد، خضر سر آن بچه را گرفت و با دست خود سرش را از تن جدا کرد، موسى گفت: چرا یک انسان بى‌گناه را بدون اینکه کسى را کشته باشد به قتل رساندى؟! باز خضر به او گفت: مگر نگفتم تو تحمّل و صبر رفاقت با من را ندارى؟ باز به سفر خود ادامه دادند تا اینکه به قریه‌اى رسیدند، و از اهل آن قریه درخواست غذا کردند، ولى اهالى آنجا از دادن غذا به آنان و مهمان کردن ایشان خوددارى نمودند، در آن ده دیوارى را دیدند که در حال سقوط و فرو ریختن بود، خضر با دست خود آن را راست نمود (و از فرو ریختن آن جلوگیرى کرد) موسى به او گفت: اگر مى‌خواستى مى‌توانستى در مقابل این کار مزدى از صاحب دیوار بگیرى، خضر گفت: اینجا نقطه فراق و جدایى در بین من و شما است، پیغمبر ج فرمود: خدا موسى را مورد رحم خود قرار دهد، کاش موسى صبر مى‌کرد تا خضر کارهاى خارق العاده بیشترى را انجام دهد و خداوند آن‌ها را براى ما نقل نماید».

[۲۶۸] أخرجه البخاري في: ۳ كتاب العلم: ۴۴ باب ما يستحب للعالم إذا سئل أيّ الناس أعلم فيكل العلم إلى الله.