ابتلای امام/:

امام بخاری وقتی به بخارا آمدند، مردم و حاکم بخارا (که در آن وقت خالد بن محمد ذهلی بود) استقبال امام آمده بودند. امام بعد از این که به شهر بخارا وارد شدند، در یک مسجد تدریس را شروع کردند و تا مدت زیادی در شهر بخارا مشغول درس حدیث بودند، چند نفر از حاسدین بدسرشت؛ از حاکم بخارا خالد بن احمد ذهلی که نائب الخلیفه عباسی بود، خواستند که از امام بخاری بخواهد که در کاخ بیاید و به فرزندان ایشان صحیح بخاری و تاریخ کبیر را درس بدهند. لذا حاکم بخارا از ایشان تقاضا کرد که چنین کند.

امام بخاری فرمودند: شایسته نیست که من احادیث را در خانه شما تدریس کنم. شما فرزندان خود را به مسجد بفرستید و چنین استدلال کردند که اگر به نظر امیر این امر ضرورت دارد ایشان نزد من بیاید. چون که علم نزد کسی نمی‌رود و باید به دنبال علم رفت.

حاکم این را پذیرفت، اما مشروط به این که امام به فرزندان او در تنهایی و در وقت خصوصی درس بدهند. امام/ این را نپذیرفت و حاکم از ایشان ناراضی شد و به آخوندهای درباری دستور داد تا علیه امام تبلیغ سوء و توطئه کنند [۶].

چنانچه برعلیه امام/ شروع به شایعه پراکنی نمودند و اتهاماتی به امام وارد کردند که یکی از آن‌ها این بود که مثلاً امام/ فتوا داده است از نوشیدن شیر حیوانات، حرمت رضاعت ثابت می‌شود. سپس امیر بخارا با مشورت درباریانش دستور داد که امام/ بخاری باید از شهر بخارا بیرون شود. بالأخره زمین بخارا بر امام بخاری/ تنگ شد. مردم سمرقند از امام/ دعوت کردند که به سمرقند هجرت کنند.

هنگامی که امام/ از بخارا خارج شدند این گونه دعا کرد که:

«اللهم ما قصدوني به فى أنفسِهم وأولادهم وأهاليهم».

«خدایا آنچه که این‌ها به من قصد کرده اند در نفس‌های خودشان و فرزندان و اهل‌شان نشان بده» (یعنی مرا بیرون کردند تو این‌ها را بیرون کن).

چنانچه دیری نگذشت که مردم بخارا علیه حاکم شورش کردند و از طرف دولت ظاهریه او را از مسند قدرت عزل کردند و بر الاغ سوار کردند، در تمام بخارا او را گردانیدند و عزت و آبرو و حیثیتی برای او نگذاشتند [٧]. و آن دسته از مشاورینی نیز که با وی موافقت کرده بودند هریک به بلائی گرفتار شدند که مایۀ عبرت خلائق گشتند [۸].

زمانی که امام/ از بخارا خارج شدند، ماه مبارک رمضان بود. ایشان وقتی به روستای خرتنگ رسیدند در آن‌جا باخبر شدند که در سمرقند اختلاف واقع شده است. بعضی گفته اند که امام/ اینجا نیاید و مخالفت کرده اند. امام در همین قریه توقف کردند تا مردم اتفاق رأی کنند و در میان مسلمانان اختلاف نشود تا مدتی منتظر ماندند، در یکی از شب‌ها ناراحت شدند و از قادر مطلق خواستند که:

«اللهم إنه قد ضاقت علىّ الأرض بما رحبت فاقبضني إليك غير مفتون». [٩]

«بار الها! زمین بر من تنگ شده است و جایی در زمین برای من نمانده است، مرا پیش خود فرا بخوان» [۱۰].

همین که امام/ از دعا فارغ شدند قاصد سمرقند رسید و گفت: تمام اهل شهر اتفاق کرده اند که شما تشریف بیاورید. امام قصد سفر به سمرقند کردند یک پا را بر رکاب گذاشته بودند و پای دوم را می‌خواستند بگذارند که حالت غشی به وی دست داد، ایشان را بر زمین گذاشتند. دیدند که پیشانی‌شان عرق کرده و تمام بدن‌شان تر شده است و پس از چند لحظه متوجه شدند که این آفتاب علم، برای همیشه از آسمان دانش غروب کرد، إنا لله وإنا إلیه راجعون.

مردم برای ادای نماز عید رفته بودند، وقتی برگشتند هنگام ظهر نماز جنازه امام را خواندند و ایشان را در قریۀ خرتنگ به خاک سپردند [۱۱]

[۶] هدی الساری، صفحۀ ۴٩۴. [٧] هدی الساری، صفحۀ ۴٩۴. [۸] مقدمة تیسیر القاری. [٩] در این ماجرا امام بخاری دعای موت خواستند در حالی که در حدیث برای تقاضای موت نهی آمده، قال رسول الله: «لا يتمنين أحدكم الموت» پس چرا امام بخاری تمنای موت کردند؟ جواب: این است که ابن حجر می‌فرماید: به خاطر مصائب و مشکلات دنیوی، دعاوی موت درست نیست، اما به سبب مصائب اخروی مانند منع از روایت حدیث و... درست است و در اینجا همین مورد بود و چون امکان ضعف ایمان بود، لذا به همین خاطر فرمودند: غیر مفتون. [۱۰] هدی الساری، صفحۀ: ۴٩۴. [۱۱] هدی الساری، صفحۀ: ۴٩۴.