صفحه نخست قرآن سؤال از ما پاسخ از خداوند علیم الهی داستان کم‌صبری حضرت موسی...

الهی داستان کم‌صبری حضرت موسی÷ چیست؟

﴿قَالَ إِنَّكَ لَن تَسۡتَطِيعَ مَعِيَ صَبۡرٗا٦٧ وَكَيۡفَ تَصۡبِرُ عَلَىٰ مَا لَمۡ تُحِطۡ بِهِۦ خُبۡرٗا٦٨ قَالَ سَتَجِدُنِيٓ إِن شَآءَ ٱللَّهُ صَابِرٗا وَلَآ أَعۡصِي لَكَ أَمۡرٗا٦٩ قَالَ فَإِنِ ٱتَّبَعۡتَنِي فَلَا تَسۡ‍َٔلۡنِي عَن شَيۡءٍ حَتَّىٰٓ أُحۡدِثَ لَكَ مِنۡهُ ذِكۡرٗا٧٠ فَٱنطَلَقَا حَتَّىٰٓ إِذَا رَكِبَا فِي ٱلسَّفِينَةِ خَرَقَهَاۖ قَالَ أَخَرَقۡتَهَا لِتُغۡرِقَ أَهۡلَهَا لَقَدۡ جِئۡتَ شَيۡ‍ًٔا إِمۡرٗا٧١ قَالَ أَلَمۡ أَقُلۡ إِنَّكَ لَن تَسۡتَطِيعَ مَعِيَ صَبۡرٗا٧٢ قَالَ لَا تُؤَاخِذۡنِي بِمَا نَسِيتُ وَلَا تُرۡهِقۡنِي مِنۡ أَمۡرِي عُسۡرٗا٧٣ فَٱنطَلَقَا حَتَّىٰٓ إِذَا لَقِيَا غُلَٰمٗا فَقَتَلَهُۥ قَالَ أَقَتَلۡتَ نَفۡسٗا زَكِيَّةَۢ بِغَيۡرِ نَفۡسٖ لَّقَدۡ جِئۡتَ شَيۡ‍ٔٗا نُّكۡرٗا٧٤ ۞قَالَ أَلَمۡ أَقُل لَّكَ إِنَّكَ لَن تَسۡتَطِيعَ مَعِيَ صَبۡرٗا٧٥ قَالَ إِن سَأَلۡتُكَ عَن شَيۡءِۢ بَعۡدَهَا فَلَا تُصَٰحِبۡنِيۖ قَدۡ بَلَغۡتَ مِن لَّدُنِّي عُذۡرٗا٧٦ فَٱنطَلَقَا حَتَّىٰٓ إِذَآ أَتَيَآ أَهۡلَ قَرۡيَةٍ ٱسۡتَطۡعَمَآ أَهۡلَهَا فَأَبَوۡاْ أَن يُضَيِّفُوهُمَا فَوَجَدَا فِيهَا جِدَارٗا يُرِيدُ أَن يَنقَضَّ فَأَقَامَهُۥۖ قَالَ لَوۡ شِئۡتَ لَتَّخَذۡتَ عَلَيۡهِ أَجۡرٗا٧٧ قَالَ هَٰذَا فِرَاقُ بَيۡنِي وَبَيۡنِكَۚ سَأُنَبِّئُكَ بِتَأۡوِيلِ مَا لَمۡ تَسۡتَطِع عَّلَيۡهِ صَبۡرًا٧٨ أَمَّا ٱلسَّفِينَةُ فَكَانَتۡ لِمَسَٰكِينَ يَعۡمَلُونَ فِي ٱلۡبَحۡرِ فَأَرَدتُّ أَنۡ أَعِيبَهَا وَكَانَ وَرَآءَهُم مَّلِكٞ يَأۡخُذُ كُلَّ سَفِينَةٍ غَصۡبٗا٧٩ وَأَمَّا ٱلۡغُلَٰمُ فَكَانَ أَبَوَاهُ مُؤۡمِنَيۡنِ فَخَشِينَآ أَن يُرۡهِقَهُمَا طُغۡيَٰنٗا وَكُفۡرٗا٨٠ فَأَرَدۡنَآ أَن يُبۡدِلَهُمَا رَبُّهُمَا خَيۡرٗا مِّنۡهُ زَكَوٰةٗ وَأَقۡرَبَ رُحۡمٗا٨١ وَأَمَّا ٱلۡجِدَارُ فَكَانَ لِغُلَٰمَيۡنِ يَتِيمَيۡنِ فِي ٱلۡمَدِينَةِ وَكَانَ تَحۡتَهُۥ كَنزٞ لَّهُمَا وَكَانَ أَبُوهُمَا صَٰلِحٗا فَأَرَادَ رَبُّكَ أَن يَبۡلُغَآ أَشُدَّهُمَا وَيَسۡتَخۡرِجَا كَنزَهُمَا رَحۡمَةٗ مِّن رَّبِّكَۚ وَمَا فَعَلۡتُهُۥ عَنۡ أَمۡرِيۚ ذَٰلِكَ تَأۡوِيلُ مَا لَمۡ تَسۡطِع عَّلَيۡهِ صَبۡرٗا٨٢ [الكهف: ۶٧-۸۲].

«آن عالم پاسخ داد که تو (ای موسی) ظرفیّت نداری که تحمل و با من صبر پیشه‌ کنی. و چگونه صبر توانی کرد بر چیزی که اصلاً از آن آگهی نیافته‌ای. موسی باز گفت به خواست خدا مرا با صبر و تحمل خواهی یافت و هرگز در هیچ امر با تو مخالفت نخواهم کرد. آن عالم باز گفت پس اگر تابع من شدی دیگر از هر چه من کنم هیچ سؤال از چیزی مکن تا وقتی که از آن راز من خود تو را آگاه کنم. (موسی قبول شرط کرد) و سپس هر دو با هم برفتند تا وقتی که سوار در کشتی شدند آن عالم در میان دریا کشتی را شکست موسی گفت چرا کشتی را شکستی تا اهل آن را به دریا غرق کنی؟! بسیار کار زشتی بجا آوردی آن عالم به موسی گفت آیا من با تو نگفتم که تو هرگز ظرفیّت و توانایی آن که با من صبر کنی نداری؟ (موسی متذکّر شرط خود شد) و گفت (این یک بار) بر من مگیر که شرط خود را فراموش کردم (و فراموشی اختیاری نیست) و مرا تکلیف طاقت‌فرسا مفرما. (او عذرش را پذیرفت) و باز هم روان شدند (از دریا گذشته در ساحل) به پسری برخوردند او پسر را بی‌گفت‌وگو به قتل رسانید باز موسی (شرط خود را فراموش کرده) گفت آیا نفس محترمی که کسی را نکشته بود بی‌گناه کشتی همانا کار بسیار منکر و ناپسندی کردی. (باز آن عالم به موسی) گفت آیا من با تو نگفتم که تو هرگز (ظرفیت نداری) بر اسرار کار من صبری کنی و توانایی نخواهی داشت. موسی گفت (این دفعه را هم ببخش) اگر بار دیگر از تو اعتراضی کردم از آن به بعد با من ترک صحبت و رفاقت کن که از تقصیر من عذر موجّه بر متارکۀ دوستی خواهی داشت. (خضر عذر موسی را پذیرفت) باز هم با هم روان شدند تا وارد بر قریه‌ای شدند و از اهل آن شهر طعام خواستند مردم از طعام دادن و مهمانی آنها ابا کردند آنها هم از شهر خارج شدند و به دیواری که نزدیک به انهدام بود رسیدند. خضر به استحکام و تعمیر آن پرداخت. باز موسی گفت روا بود که تو این زحمت به خود دادی جایی این تعمیر را می‌کردی که بر آن اجرتی می‌گرفتی. خضر گفت (این سه بار کم ظرفیتی و بی‌صبری و اعتراض) عذر مفارقت بین من و تو است و من همین ساعت تو را بر اسرار کارهایم که بر فهم آن صبر و ظرفیت نداشتی آگاه می‌سازم. اما آن کشتی را که بشکستم صاحبش خانوادۀ فقیری بود که از آن کسب و ارتزاق می کردند خواستم چون کشتی‌های بی‌عیب را پادشاه به غصب می‌گرفت این کشتی را ناقص کنم (تا برای آن فقیران باقی بماند). و اما آن غلام (را که به قتل رساندم چون کافر بود و) پدر و مادر او مؤمن بودند از آن باک داشتم که آن پسر آنها را فریفتۀ خود سازد و به‌خوی طغیان و کفر خود درآورد، خواستم تا به‌جای او خداوند فرزندی بهتر و صالح‌تر و با محبت تر به آن پدر و مادر بدهد. و اما آن دیوار را که تعمیر کردم در این شهر بدین جهت بود که در زیر آن گنجی برای دو طفل یتیمی که پدر صالح داشتند نهفته بود خدا خواست تا آن اطفال به حدّ رشد رسند (و گنج تا آن زمان زیر دیوار بر آنان بماند) تا به لطف خدا خودشان گنج را استخراج کنند و من این کارها را نه از پیش خود (بلکه به امر خدا) کردم. این است مآل و باطن کارهایی که تو طاقت و ظرفیّت بر انجام آن نداشتی».