نتيجة آنچه گذشت

از مطالبی که تا اینجا گفته شد و مراتبی که گذشت، برای جویندگان حق و طالبان حقیقت این نتیجه محقق و مسلم شد که:

۱- مسئله امامت که در این امت تا آن اندازه گسترش یافته که بیش از هر موضوعی دربارة آن سخنی‌‌ها گفته و تألیفات و تصنیفاتی پدید آورده‌اند که سر به هزاران می‌زند، هرگاه در نظر شارع اسلام امری مهم و لازم بود، یعنی اگر نظر به فرد یا افراد خاصی داشت، عقل و وجدان حکم می‌‌کرد که آیاتی در این باره از جانب پروردگار عالم نازل شده و در پناه حفظ الهی محفوظ مانَد، تا أمت به سبب آن در ضلالت نیفتند.

۲- از نظر عقل، تعیین امامی معین و معلوم، برای شریعتی که ابدی است و تا انقراض عالَم باید باقی بماند، امری نامناسب و نامعقول است؛ بلکه در حقیقت ناقض ابدی بودن دین است. زیرا چگونه می‌‌‌‌توان فرد یا افرادی معدود را برای شریعتی که از حیث مدت، نامحدود است، به امامت تعیین کرد؟ و خودِ این عمل دلیل بر آن است که شریعت مذکور، مدتش معدود و مهلتش محدود است.

۳- تعیین امام یا خلیفة معین در شریعت ابدی، دایرة تکلیف مؤمنین و میدان عمل و رشد آنان را تنگ کرده و از آزادی عمل و اختیاری که مقصود آخرین نبوت است محروم می‌‌‌‌دارد. چنانکه قبلا نیز بدان اشاره رفت که این امر بر خلاف حکمت اختیار و افتتان/ امتحان می‌باشد، که اساس شرایع الهی بر آن است.

۴- ائمة اثنی عشر که شیعة امامیه قائل به عصمت و امامت ایشان‌ است، به تصدیق تاریخ، هر کدام اعمالی مخصوص داشته‌اند که با عمل امام دیگر آشکارا مخالف بود [۱۴۵] و علما نتوانسته‌اند آن اعمال را با یکدیگر وفق دهند؛ مانند صلح امام حسن ÷ و جنگ امام حسین ÷ و سکوت و گوشه‌گیری ائمة دیگر. ناچار به احادیثی تمسک جسته‌اند که هر یک از امامان دوازده‌گانه نامة مخصوص و کتاب خاصّی از جانب خدا داشته‌اند و مأمور بودند طبق مندرجات آن کتاب رفتار نمایند، یعنی آنان خود، وظائف خاصی داشتند و تابع کتاب و سنتی مخصوص بودند!! حال اگر رفتار آنان با قرآن مجید -که عدم حکم به متقضای آن مایة کفر و ظلم و فسق است و در این مورد هیچ کس استثناء نشده [۱۴۶] یا با سنت متواترة رسول خدا تطبیق نشود، و کسی را جای اعتراض نیست؛ زیرا آنان به گفتة اینان خود کتابی مخصوص دارند غیر کتاب و سنت معروف بین مسلمین!

هرگاه چنین اصلی را بپذیریم وقوع هر امری و عملی که بر خلاف حکم روشن قرآن باشد، از ائمه انتظار می‌رود؛ و تعیین افرادی با چنین اختیاراتی برای امامت، کشیدن قلم نسخ بر احکام قرآن است، و این مدّعا با هیچ میزانی صحیح نیست و باطلی است که با کفر فاصلة چندانی ندارد.

۵- مسئله امامت هرگاه بدین درجه از اهمیت بود که اینان ادعا می‌کنند، بایستی رسول خدا ص آن را به طور صریح و روشن در ملأ عام هر صبح و شام، ابلاغ و اعلان می‌نمود، نه اینکه آن را با حدیثی چون حدیث غدیر بیان فرماید که حتی نزدیکان و ارادتمندان علی ÷ هم نتوانند از آن معنی امامت و خلافت را درک کنند. و چنانکه گذشت، ابو الهیثم بن التیهان که از طرفداران علی ÷ بود و نیز دوستانش، دقیقاً منظور پیامبرص را در نیافتند، و کسانی را فرستادند تا مقصود واقعی را از آن حضرت بپرسند! گر چه چنانکه گفتیم ممکن است این قصه از بیخ و بن دروغ باشد، ولی بی‌‌تردید این شبهه بر جاست که از جملة «مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلِيٌّ مَوْلَاهُ» که در غدیر خم بیان شده نمی‌‌توان معنای امامت امت و خلافت بلافصل رسول الله ص را به طور واضح دریافت، و با اندک دقت و انصاف می‌توان فهمید که این قصه را نیز برای رفع همین اشکال پرداخته‌اند.

همچنین با حدیث «طیر مشویّ» و «مؤاخاة» و «منزلت» و «اعطاء لواء» و امثال آنها، نیز نمی‌‌توان مطیع محض فردی شد و او را همچون پیامبر، از جانب خداوند، امام واجب الاطاعة بی‌‌چون و چرا دانست. صرف نظر از روایات جعلی، از هیچ حدیث صحیحی که در فضائل علی ÷ در کتب فریقین آمده نیز نمی‌‌توان خلافت الهی و بلافصل آن حضرت را استنباط نمود، و احادیث مذکور، جز اولویّت و افضلیّت آن حضرت را برای زعامت مسلمین که منکر ندارد نمی‌رسانند، و هر گز جنبة نص ندارند.

۶- احادیثی چون حدیث غدیر، که در صدر احادیثی است که در امامت منصوص حضرت علی ÷ بدان استناد می‌‌شود، در نظر اصحاب رسول خدا ص به قدری از این مطلب دور بوده که کسی نمی‌توانست از آن به امامت منصوص استناد و از آن در این مقصود استفاده کند؛ چنانکه استناد و استفاده هم نشد. اما انصار در مقابل حدیث «الْأَئِمَّةُ مِنْ قُرَيْشٍ»، که شاید کمتر کسی آن را شنیده بود، با وجودِ تمام جدیَّت و اهتمامی که برای احراز خلافت داشتند، سست شده و عقب نشستند و برای حفظ دیانت و عدم مخالفت با فرمودة پیامبر ص، قانع و متقاعد شدند! پس چرا از نصّ و خبری که دالّ بر امامت علی ÷ بود، صرف نظر کردند؟ با توجه به اینکه علی÷ از حامیان انصار بود، چگونه ممکن است نسبت به حدیث غدیر، که شمار کثیری از مردم با گوش‌های خود شنیده بودند، بی‌‌اعتنایی و جفا کنند؟

آری حدیث غدیر با تمام اهمیتش که کسی منکر آن نیست به قدر حدیث عمّار، که پیامبر خدا ص دربارة او فرمود: «عَمّارٌ مَعَ الْحَقَّ، تَقْتُلُهُ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ». (عمار با حق است، او را گروهی باغی/ستمگر می‌کشند)، مورد استناد و عمل اصحاب، حتی پیروان و طرفداران علی ÷ قرار نگرفت! زیرا می‌‌بینیم این حدیث که شاید رسول‌خدا ص بیش از یک بار نفرموده باشد، آن چنان در نظر مسلمانان بزرگ و مهم بود که پس از شهادت عمار در صفّین به دست سپاه معاویه، ولوله و تشویش و اضطراب و غوغایی شدید در بین صفوف طرفین (اصحاب علی ÷ و سپاه معاویه) افتاد، که نزدیک بود بسیاری از لشکریان معاویه او را واگذارند و دست از جنگ بکشند، و در میان اصحاب امیر المؤمنین نیز گروهی تا زمان شهادت عمار در تردید و حیرت بودند که حق با کدام طرف است؟! و همین که عمار شهید شد، بسیاری با کمال میل و رغبت روی به جنگ آوردند تا شهید شدند، از جمله - چنانکه پیش از این گفتیم- «خزیمة بن ثابت» و «ابوالهیثم تیهان» که تا قبل از شهادت «عمار یاسر» تن به جنگ ندادند، اما بعدا با کمال شهامت و فداکاری به یاری علی ÷ اقدام کرده و در این راه شهادت را به جان خریدند [۱۴۷]. پس اگر حدیث غدیر یا احادیث دیگر، در نظر آنان دلالت بر منصوصیت علی ÷ به امامت مسلمین از جانب خدا می‌‌داشت، هر گز اصحاب رسول الله ص از آن عدول و اعراض نمی‌کردند، و یا لاأقل خود آن حضرت و دوستداران و طرفدارانش، خصوصاً انصار، با جدیّت تمام بدآن استشهاد می‌‌کرد. البته شایان ذکر است که خطبة «غدیریه» که در کتاب «احتجاج طبرسی» مذکور است و در آن خطبه، رسول خدا ص با صراحت، امامت و خلافت علی÷ را بیان می‌کند، کذب و افترای واضحِ فاضح بر رسول خداست! علاوه بر اینکه در کتب معتبر به هیچ ‌وجه ذکری از آن نیست [۱۴۸]، سند آن نیز چنین است: در «احتجاج» طبرسی، پس از آنکه مشایخ اجازة خود را با کلمة «حدثنی» می‌‌آورد، می‌نویسد: (قال: حدثنا «محمد بن موسی الهمدانی» قال: حدثنا «محمد بن خالد الطیالسی» قال: حدثنی «سیف به عمیره» و«صالح بن عقبه» جمیعا عن «قیس بن سمعان» عن «علقمة بن محمد الحضرمي» عن أبي جعفر محمد بن علی÷.

اینک شرح حال فضاحت‌ بار سه راوی خطبة غدیریه را ببینید:

۱- محمد بن موسی الهمدانی

الف– ممقانی در کتاب تنقیح المقال (ج ۳ ص ۱۹۴)، ضمن شرح حال او می‌‌نویسد که: او کتابی به نام «زید النرسی» وضع نموده و احادیث بسیاری درآن جعل کرده است.

ب– تفرشی در نقد الرجال (ص ۳۳۶) می‌‌نویسد: «محمد بن موسى الهمداني ضعّفه القمیون بالغلوّ وکان ابن الولید یقول: إنه کان یضع الحدیث. (غض) ضعیف یروي عن الضعفاء» «قمی‌‌ها موسی الهمدانی را به سبب غلوّ ضعیف شمرده‌اند. و ابن الولید (استاد شیخ صدوق) می‌‌گوید که او حدیث جعل می‌کرده است، و غضایری می‌گوید او ضعیف است و از ضعفاء نقل می‌کند».

ج– علامة شوشتری در قاموس الرجال (ج ۸ ص ۴۰۹) پس از شرح حال او می‌‌نویسد: «فضعْفُهُ اتفاقيٌّ، قال به ابن الولید وابن بابویه وابن نوح وفهرست الطوسي والنجاشي وابن الغضائري» (ضعف او مورد اتفاق است و ابن الولید و ابن بابویه و ابن نوح و طوسی و نجاشی و ابن الغضائری او را ضعیف می‌‌دانند).

د– ابن داوود در رجال خود (ص ۵۱۲) وی را در زمرة مجروحین: (غیر عادلان) و مجهولین آورده و او را به وضع حدیث و غلوّ مذمّت کرده است.

هـ- در مجمع الرجال والرواة (ج ۶ ص ۵۷) آمده است: (غض): «محمد بن موسى الهمداني ضعیف یروي عن الضعفاء» (غضائری می‌گوید: محمد بن موسی الهمدانی ضعیف است و از ضعفاء روایت می‌کند).

و- در رجال نجاشی (ص ۶۰) آمده است: «محمد بن موسی الهمداني ضعَّفه القمیُّون بالغلوِّ وکان ابن الولید یقول: إنه کان یضع الحدیث»: «قمی‌‌ها موسی الهمدانی را به سبب غلوّ ضعیف دانسته و ابن الولید می‌گوید که او حدیث جعل می‌کرده است».

ز- شیخ طه نجف در اتقان المقال (ص ۲۶۱) نیز او را در ردیف ضعیفان و غالیان آورده است. میرزا محمد استرآبادی در منهج المقال (ص ۳۲۷) نیز او را غالی و واضع حدیث می‌‌شمارد و می‌‌گوید: شیخ صدوق نیز او را تضعیف کرده است. در «جامع الرواة» أردبیلی (ج۲، ص۲۰۵) نیز وی ضعیف معرفی شده است.

این محمد بن موسی الهمدانی از محمد بن خالد الطیاسی و او را سیف بن عمیره و صالح بن عقبه روایت می‌کند.

۲- اما سیف بن عمیره

الف– رجال ممقانی (ج۲ ص۷۹) به نقل از شهید ثانی، تضعیف او را نقل می‌کند و می‌‌نویسد: «ومن موضع من کشف الرموز أنه مظنون وعن موضع آخر أنه مطعون فیه وملعون» «او در بخشی از کتاب کشف الرموز مورد بدگمانی است و در بخشی دیگر مورد طعن و ملعون است».

ب– طه نجف در اتقان المقال (ص۲۹۹) او را در ردیف ضعفاء آورده است.

۳- صالح بن عقبه

الف – در خلاصة علامة حلی (ص ۲۳۵) در قسم دوم که مخصوص حال ضعفاء است می‌‌نویسد: «صالح بن عقبة بن قیس بن سمعان روی عن أبي عبدالله، کذاب غال لا یلتفت إلیه» «صالح بن عقبه از امام صادق روایت کرده و بسیار دروغگو و اهل غلو است که به او اعتناء نمی‌‌شود».

ب– رجال ابن داوود (ص/۴۶۲) او را در قسم مجروحین و مجهولین آورده و می‌نویسد: «لیس حدیثه بشيءٍ،کذّاب غال کثیرُ المناکیر»: «حدیثش ارزشی ندارد، بسیار دروغگو و اهل غلو بوده و روایات نادرست بسیار دارد.

سایر کتب رجال نیز دربارة او گفته‌اند: «غال کذّاب لا یُلْتَفَت إلیه»: «غلو‌کنندة دروغگوست که قابل توجه علما نیست» [۱۴۹].

بدین ترتیب، تردید نیست که خطبة غدیریه، کذب بر خدا و رسول است.

زیرا چنان که دیدیم پس از انتشار خبر شهادت عمار، حتی اصحاب معاویه به شدت متزلزل شدند و نزدیک بود انسجام صفوف‌شان گسیخته شود، و حتی احتمال می‌رفت که بر خود معاویه یورش برند، لیکن معاویه به آنان گفت: «علی عمار را به کشتن داده زیرا او را در حدود نود سالگی به میدان جنگ آورده است»، و اینچنین آن شورش را آرام ساخت. بنابراین همچنان که بارها گفته‌ایم اگر علی ÷ به عنوان خلیفه و امام منصوص خدا و رسول بود، دلیلی نداشت اصحاب رسول خدا- که ممدوح قرآن‌‌اند- برای رضایت ابوبکر، که تمام اموال خود را در زمان حیات پیامبر ص در راه خدمت به اسلام بذل کرده بود و در آن زمان نه ثروتی و نه سپاهی تحت فرماندهی داشت، به نصّ صریح خدا و رسول پشتِ پا زده و او را بر حضرت علی ÷- که هم خویشاوندان زیاد داشت و هم از حیث وسائل مادی از ابو‌بکر کم‌تر نبود- مقدم دارند و خلافت منصوص آن بزرگوار را به دیگری واگذار کنند. خصوصا انصار که هم در وطن خویش بودند و هم اکثریت قاطع داشتند و هم طرفدار علی ÷ بودند، سکوت نمی‌کردند.

به خداوند بزرگ سوگند که این تهمتی بزرگ و خیانتی عظیم است که برخی دوستان نادان می‌‌گویند اصحاب رسول خدا ص نص بر علی ÷ را نادیده گرفتند! بدون تردید، این سخن فقط دشمنان اسلام را شاد می‌کند.

۷- از حدیث غدیر و سایر احادیثی که آنها را دلیل بر منصوصیت امام علی ÷ برای خلافت گرفته‌اند، حد أقل تا نیم قرن پس از پیامبر اکرم ص، چنین استفاده‌ای نشده و شما هیچ حدیث صحیحی نمی‌‌یابید که حتی خود علی÷ به آن حدیث برای منصوصیت خود استناد کرده باشد، و هیچ یک از فرزندان آن حضرت نیز در این نیم قرن، بدان استناد نکرده‌اند؛ و همان گونه که خودآن جناب- از حیث فضل و سایر صفات و مدائحی که از جانب رسول خدا دربارة او صادر شده بود - خود را به حق، از دیگران بدین مقام، سزاوارتر می‌دانست، تمام طرفداران او نیز بر همین اعتقاد بودند. پس اگر در این باره از جانب خدا و رسول به طور صریح و روشن نصی موجود بود، قطعاً اصحاب رسول خدا ص و شیعیان علی، و لاأقل خود آن جناب، بدان استناد می‌نمودند. و حال اینکه در تمام احتجاجات آن جناب، که فریقین (اهل سنت و شیعیان) در کتب معتبر خود آورده‌اند، ابداً چنین ادعائی نشده، و بعد از قرن اول است که مذاهب گوناگون چون کیسانیّه، مُرجئه، خطّابیّه، ناووسیّه، راوندیّه را دست سیاست به وجود آورد، آنگاه این قبیل احادیث، که اکثر آنها موضوعات و مجعولات است، مورد استناد قرار گرفته است.

۸- مطالعة دقیق و بدون تعصب در تواریخ معتبر اسلامی، نشان می‌‌دهد که در آن زمان، تکیه‌گاه اصلی کسانی‌که خود را لائق و وارث خلافت می‌‌دانستند، مسئله خویشاوندی و وراثت و برخی رقابت‌‌های قبیله‌ای و گروهی بود. و حتی ابوبکر برای غلبه بر رقیب خود، سعد بن عبادة، حدیث «الْأَئِمَّةُ مِنْ قُرَيْشٍ» را به میان آورد [۱۵۰]. و به استناد همین حدیث که می‌توانست به غلط از جنبة قومیت و علایق قبیله‌ای و ناسیونالیسم نیز -که البته از نظر اسلام مقبول نیست- مورد تفسیر قرار گیرد، سال‌های متمادی، خلفای بی‌صلاحیت بنی امیه و بنی عباس حکومت کردند و دستاویزشان، قریشی بودن‌شان بود! عجیب‌‌‌تر اینکه اغلب احادیث شیعه نیز مسئله خلافت را از منظر قرابت می‌‌نگرد و اصرار بسیار دارد که امام امت باید از اولاد حضرت فاطمة زهرا علیها السلام باشد و غیر او غاصب و گمراه است!!

با اینکه با کم‌ترین اطلاعی از معارف دین می‌‌توان دریافت که در اسلام قرابت و قومیت و تعصب قبیله‌ای، معتبر و مورد تأیید نیست، ولی این نگرش چنان بر افکار هر دو فرقه غلبه دارد که حتی برخی از کلمات گُهربار امیر المؤمنین ÷ نیز با همین نظر تأویل شده است!! در حالی که مقام امام المتقین و اُسوة مؤمنین، حضرت علی÷ اَجلّ از آن است که از منظر علایق قومی و عشیره‌ای به امور شرع بنگرد.

از جمله نقل شده که آن حضرت پس از انتخاب ابوبکر فرمود: فإن کنْتَ بالشُّورَى مَلکتَ أمورَهم
فکیف بهذا والمُشیرون غُیَّبُ؟
وإن کنت بالقُربى حَججتَ خَصیمَهُم
فَغیرُكَ أَولَى بالنّبيِّ وأقرَبُ
اگر با شورا و مشورت‌‌ امور مردم‌ را در دست گرفتی. پس‌ چگونه‌ است‌ که ‌مشاوران‌ غایب ‌بودند؟.

و اگر با مسئله قرابت‌ برایشان ‌دلیل‌ آوردی. بنابر این‌ غیر تو بدین ‌مقام‌ سزاوارتر و به پیامبر نزدیک‌تر است.

و نیز در «إثبات الوصية» مسعودی و در «بحار الأنوار» [۱۵۱] چنین آمده است: «واتصل الخبر بأمیر المؤمنین بعد فراغه من غسل رسول الله وتحنیطه وتکفینه وتجهیزه ودفنه بعد الصلاة علیه مع من حضر من بني ‌هاشم وقوم من صحابته مثل سلمان وأبي ‌ذر والمقداد وعمار وحذیفه وأبي بن کعب وجماعة نحو أربعین رجلاً، فقام خطیباً فحمد الله وأثنى علیه ثم قال: إن کانت الإمامة في قریش، فأنا أحق قریش بها وإن لا تکون في قریش فالأنصار على دعواهم! ثم اعتزل الناس ودخل بيته». «پس از آنکه امیر المؤمنین؛ از اعمال شستن و کفن و دفن رسول خدا فارغ شد، و با گروهی از بنی هاشم و کسانی از یارانش چون سلمان، و أبوذر، مقداد، عمار، حذیفه و أبیّ بن کعب و جماعتی که حدود چهل تن بودند بر او نماز خواند خبر [بیعت در سقیفة بنی ساعده] به آن حضرت رسید، پس برای ادای سخن برپا خاست و خطبه خواند و خدا را حمد و ثنا گفت، آن گاه فرمود: اگر امامت در قریش باشد، پس من از همة قریش سزاوارترم و اگر در قریش نباشد، ادعای انصار بجاست؛ یعنی جایز است آنان نیز به جهت نصرت اسلام، برای احراز خلافت تلاش کنند. سپس آن حضرت از مردم کناره گرفت و به خانه رفت» [۱۵۲].

اگر بدون تعصب فرقه‌ای، در سخنان گهربار آن حضرت، عمیقا تأمل شود، در می‌یابیم که علی ÷ قصد نداشت، قرابت و وراثت را در مسئله انتخاب خلیفه دخیل بداند، بلکه مقصود آن حضرت، چنان که گفتیم، تبیین نقایص کار آنان و اشکالاتِ واردِ بر آن بود، نه تأیید مسئله قرابت و قومیت. آن حضرت می‌فرمود اگر قرشی بودن و قرابت و خویشاوندی با پیامبر ص در امر احراز خلافت دخیل است، پس من باید خلیفه شوم؛ زیرا علاوه بر اینکه از قریش و از خاندان بنی هاشم هستم -که از ارجمندترین شعب قریش اند و از بنی تیم گرامی‌ترند- به لحاظ خویشاوندی نیز از دیگران به رسول الله ص نزدیک‌ترم زیرا علاوه بر قرابت سببی، قرابت نسبی نزدیکی با آن حضرت دارم و بیش از سایرین عمرم را با پیامبر گذرانده و بیش از دیگران تحت تربیت و تعلیم آن حضرت بوده‌ام. و از آنجا که مطلوبیت درخت به میوة آن است، پس چرا درخت قرشی بودن را گرفته اید ولی مرا که ثمره و نتیجة آنم رها کرده اید؟! حدیث «الْأَئِمَّةُ مِنْ قُرَيْشٍ» نیز فقط بدان معناست که امام از قریش باشد نه اینکه امام را فقط قریشیان برگزینند و سایر اهل حلّ و عقد، از جمله انصار، اظهار رأی و نظر نکنند. و دیگر اینکه من نیز از قریش بودم و لاأقل باید رأی و نظر من نیز پرسیده می‌شد. اما اگر می‌خواهید عدم انتخاب من یا عدم استفاده از رأی من موجّه باشد، ناگزیرید قرابت و خویشاوندی را مستند خلافت و زعامت قرار ندهید، بنابر این چرا انصار برای احراز خلافت نکوشند و چرا سخنان آنان مورد توجه قرار نگیرد؟

در واقع هدف آن امام همام - عليه آلاف التحية والثناء- این نکته بود که واجب است تمامی اهل حلّ و عقد در امر تعیین خلیفه مشارکت کنند، نه فقط برخی از آنان. در نتیجه باید دلائل و مستندات انصار -که آنان نیز اهل حلّ و عقد بودند- منصفانه مورد تحقیق و مداقّه قرار گیرد و پس از مطالعة جمیع جوانب، دربارة انتخاب خلیفه تصمیم گیری شود و صِرف قرابت و نسبت عشیره‌ای مانع از توجه به دعاوی و دلایل آنان نشود؛ فجزاه الله عن الاسلام خیر جزاء.