شهادت ارسطو رادمهر

پس از شهادت علیرضا محمدی و اینکه شدیدا تحت تعقیب دستگاه‌های اطلاعاتی بودم، معمولا به صورت مخفی در منازل اطرافیان و آشنایان به سر می‌بردم. و از حضور در منزل و خانواده خودداری می‌کردم. با توجه به این که والدین تا حدی عصبی و خشن شده بودند که شاید می‌خواستند تا هرچه زودتر توسط اطلاعات دستگیر و یا به قولی از شر من راحت شوند، و اینکه اطلاعات نیز شدیدا به دنبال دستگیری و یا ترور من بود. در چنین شرایط و مقطع زمانی خاص تنها کسی که تقریبا تنها یاور من بود، تنها برادرم (ارسطو) بود. البته با وجود اینکه ایشان به لحاظ فکری و عقیدتی با من هم عقیده نبود اما به جهت عواطف فطری و برادرانه به قول معروف هوای من را داشت، تا اینکه یک روز این چنین اتفاق افتاد:

جهت گرفتن مجموعه‌ای که تحت عنوان «نسل سوخته» پیرامون عقیده جوانان نسل بعد از انقلاب جمح آوری کرده بودم که مقداری از آن را در زندان و بخشی دیگر را نیز در زمان اختفاء و فراری بودن نوشته بودم، به موسسه انتشاراتی سروش مراجعه نمودم تا چنانچه مجموعه مزبور چاپ و آماده شده است، آن را بگیرم.

گویا ایشان (ارسطو رادمهر) متوجه شده بود که تحت نظر اطلاعاتی‌ها و یا در دام افتاده‌ام. ایشان که از حضور من در انتشارات سروش با اطلاع بود. به اتفاق آقای دکتر (هدایت) که البته و احتمالا تصادفی به همراه ایشان آمده بود، به مؤسسه آمدند و به طور سراسیمه گفت: اطلاعاتی‌ها دنبال تو هستند. که بلافاصله سوار ماشین شده و حرکت کردیم. اطلاعاتی‌ها که ما را دیده بودند، ما را تعقیب می‌کردند و در حالی که به سمت جاده قم در حرکت بودیم، پس از پیمودن مسافتی زیاد بالاخره ماشین اطلاعات که احتمالا دو کابین و بی‌سیم دار بود، به ما نزدیک شده و به سوی ما تیراندازی کرد. در این حادثه برادرم از ناحیه سر و گردن مورد اصابت گلوله قرار گرفت. با نگاه به برادرم که شدیدا خونریزی داشت، متوجه شدم که ایشان پس از اصابت گلوله، در جا شهید شده‌اند «إنا لله وإنا إليه راجعون».

به این ترتیب پس از شهادت برادرم، با همان ماشین به درب منزل رفتم و از طریق آیفون، پدر را در جریان حادثه شهادت ارسطو قرار دادم و سپس به خاطر ترس از پدر، از آنجا رفته به نحوی که حتی امکان حضور در مراسم تشییع جنازه و تدفین برایم ممکن نشد.

پس از شهادت برادرم ارسطو و اینکه در این دنیا حتی یک نفر به عنوان یار و یاور در تهران را نداشتم در چنین شرایطی تصمیم گرفتم از طریق مرز ترکیه به خارج از کشور بروم. اما به جهاتی سفر مزبور محقق نشد که ناگزیر شدم به کرمانشاه بروم. پس از چند ماهی مجددا در کرمانشاه دستگیر و به زندان افتادم. که البته شرح حال آوارگی و دستگیری و زندان در کرمانشاه داستانی طولانی دارد که از حوصله و مجال و بحث در این مجموعه فراتر و یا شاید ضرورتی برای شرح و بیان آن نمی‌بینم. توضیحا اینکه واقعه شهادت برادرم سه روز قبل از زمان برگزاری مراسم عقدش اتفاق افتاد، چون قرار بود روز بیست و نهم مراسم عقد باشد، اما برادرم در بیست و ششم شهید شد.