بازگشت به تهران

پس از بازگشت از مسافرت چند روزه بلوچستان، و حضور در خانواده، پدرم که سخت ناراحت و عصبی شده بود بدون توجه به عواطف پدری و ملاحظات شخصیتی و جایگاه اجتماعی خود که یک پزشک بود، به خشونت متوسل شده و با سیلی و مشت و لگد و کابل برق، به جان من افتاد و هرچه قدر که توانست مرا کتک کاری کرد. به هنگام اعمال خشونت و کتک کاری مادرم که شاید از دیدن صحنه مذکور شدیدا ناراحت شده بود، به قصد میانجیگری جلو آمد اما پدرم تا حدی عصبی و خشن شده بود که مادر را نیز کتک زد.

در آن روز و یا شاید روز بعد چندین بار از هوش رفتم که با ریختن آب سرد به سر و صورتم به هوش آمدم. در آخرین مرحله کتک کاری و زمانی که پدر خواست از منزل بیرون برود دست و پای مرا بسته و به نحوی که قصاب‌ها لاشه گوسفندان را آویزان می‌کنند، مرا آویزان نمود که پس از خروج پدر، مادرم وضعیت پیش آمده را تلفنی به اطلاع آقای محمدی رسانید و از او خواست تا مرا بیرون ببرد. زمانی که آقای محمدی رسید جانی نداشتم و آقای محمدی همانند جنازه‌ای مرا به دوش گرفت و از منزل بیرون برد که بالاخره از آن اتفاق چند روزی نگذشته بود که حادثه دستگیری من و آقای محمدی پیش آمد.