آغاز ترم جديد و تحولات تازه

پس از مراجعت از شهر مشهد، ثبت‌نام و شروع ترم دهم و اساسا حضور در دانشگاه، یک روز از بلندگوی دانشگاه من و آقای محمدی را به دفتر انجمن اسلامی دانشگاه صدا زدند. در دفتر انجمن اسلامی، اعضای هیئت علمی دانشگاه و امام جماعت دانشگاه و نیز مسئول انجمن اسلامی دانشگاه حضور داشتند. پس از صحبت‌های مقدماتی، مسئول انجمن اسلامی دانشگاه خطاب به ما گفت: راست بگویید عامل اصلی انحراف عقیده شما و ایجاد تشنج و آشفتگی در دانشگاه (منظور ایشان شعارنویسی بر تخته کلاس بود)، کیست و مساله چیست؟ آقای حسینی پس از بحث‌های فراوان گفت: مساله را آن چنان که هست و اتفاق افتاده بیان کنید تا بتوانیم قبل از آنکه مساله به جاهای باریک بکشد (احتمالا منظورش اطلاعات بود) به اصطلاح خودمان سر و ته قضیه را به هم آوریم.

مسئولین به صورت اشاره و کنایه می‌گفتند: از سنی شدن و سنی بودن ما ناراحت نیستند، و بیشتر روی این تکیه داشتند که در حد مسؤلیت‌های انجمن اسلامی باید از بی‌نظمی و تشنج در دانشگاه جلوگیری نمایند، و می‌گفتند به همین جهت مساله را پیگیری می‌نمایند. اما ما کاملا متوجه این مساله شده بودیم که بحث ناامنی دانشگاه با توجه به اینکه هیچ‌گونه ناامنی و تشنج در دانشگاه وجود نداشته و ما نیز به هیچ وجه عامل ناامنی نبوده و نخواهیم بود، تعبیر ما این بود که مسئول انجمن اسلامی دانشگاه و سایرین از سنی شدن و یا سنی بودن ما بسیار حساس و ناراحت هستند، با این حال در پاسخ به سؤالات آقای حسینی گفتیم که با مطالعه و تحقیق تغییر جهت و عقیده، و یا به عبارتی سنی شده‌ایم. لذا از بحث سنی شدن خود، عامل را فقط مشیت خداوندی می‌دانیم و نه غیر آن. به هر حال تاکید آقایان تا حدی بود که به اصطلاح اگر واقعیت را نگوییم کنترل از دست آنان خارج و سر کار ما به اطلاعات کشیده خواهد شد، اما واقعیت جز آنکه گفتیم چیز دیگری نبود.

لذا نظر آقایان تأمین نشد و نهایتا مسئول انجمن اسلامی دانشگاه قلم و کاغذی به آقای محمدی داد و گفت: بنویسید که اشتباه کرده‌ایم و مجددا مرتکب عمل خلاف نخواهیم شد آقای محمدی قلم و کاغذ را گرفت و نوشت تا به حال اشتباهی نکرده‌ایم، فقط اشتباه ما این است که عاشق دین خدا شده‌ایم و می‌خواهیم که موحد باشیم، نوشته را به وی داد. او پس از مطالعه‌ی کاغذ، خشمگین‌تر از قبل شد.

ما را از دفتر انجمن اسلامی دانشگاه بیرون کرده، مدت چند روزی گذشت که در فضای دانشگاه و در حالی که به اتفاق تعدادی از همکلاسی‌ها و دانشجویان در محوطه دانشگاه بودیم، یک دستگاه اتومبیل پاترول در جلوی درب متوقف و دو نفر آمدند و بدون سؤال و جواب من و آقای محمدی را می‌خواستند سوار ماشین کنند. زمانی که کشان کشان می‌خواستند ما را به طرف اتومبیل ببرند، دانشجویان حاضر در محوطه با مشاهده صحنه که آن را تحقیر و اهانت به قشر دانشجویی می‌دانستند، به اعتراض پرداختند تا حدی که تشنج بیشتر و برخورد دانشجویان را با مامورین اطلاعات محتمل می‌نمود. مامور اطلاعاتی با مشاهده وضعیت پیش آمده، از موضع سرسختانه خود صرف‌نظر کرده و با عنوان این مساله که مامور هستیم و معذور، و به قول خودشان خواستند محترمانه ما را ببرند که با این ترتیب ما را سوار ماشین کردند و به اداره اطلاعات بردند.

اشاره به این مساله را نیز ضروری می‌دانم آنچه که به نظر رسید و شاید مهمترین عامل که سبب گردید به موضع‌گیری سرسختانه مامورین اطلاعات عکس‌العمل نشان داده و تا سر حد برخورد و ایجاد تشنج مقاومت کنند، قطعا حضور دانشجوی سنی مذهب بنام (محمد رضا موسایی) که اهل گرگان و دانشجوی نمونه علوم پزشکی و هم ترمی ما بود، و حتی در زمانی که نماز جماعت را در دانشگاه برپا داشتیم، ایشان یکی از کسانی بود که پشت سر ما نماز اقامه می‌کرد، و به اتهام حادثه همان روز و مدتی بعد و شاید به فاصله حدود سه روز بعد وی نیز دستگیر شد.

به هر حال به محض بردن ما به اطلاعات، چشمان ما را بسته و پس از منتقل شدن به اتاق رخت‌کن و تعویض لباس و پوشاندن لباس مخصوص زندان به سلول‌های تک نفری انتقال یافتیم.

فضای زندان یا بازداشتگاه و هر آنچه که تعبیر می‌شد تا حدی تاریک و خوفناک بود که تصور آن را نمی‌کردیم. برای اولین بار من و آقای محمدی چشم بسته به دفتر رئیس و یا هر کسی دیگر که وی را حاجی صدا می‌کردند برده شدیم. حاجی با مقدمه‌چینی و به اصطلاح تذکر در مورد اعمال خلاف و یا موارد اتهام از ما خواست عامل اصلی به اصطلاح گمراهی خود را بازگو و معرفی نماییم.

با توجه به اینکه در رابطه با سنی شدن عاملی جز مشیت خداوندی وجود نداشت، واقعیت را گفتیم و اظهار داشتیم که تغییر عقیده ما صرفا بر اساس مطالعات و تحقیقات و برداشت‌های شخصی بوده، که البته ایشان اظهارات ما را دروغ و کلک و غیره تعبیر کردند و گفتند که من فعلا هم قاضی هستم و هم خدای شما «معاذ الله» و همه چیز را اگر راست بگویید، کمکتان می‌کنم، در غیر این صورت هرچه بخواهم عمل می‌کنم.

چون شخصیت مزبور (حاجی) با مقاومت سرسختانه آقای محمدی که به حق از من شایسته‌تر، شجاع‌تر و با شهامت‌تر بود روبه رو شد، و پاسـخ‌های علیرضا، حاجی را سخت خشمگین کرد، نهایتا حاجی با زدن سیلی به صورت آقای محمدی گفت: هر طور شده حقیقت را از گلویتان بیرون می‌کشم.

چون حاجی نتوانست از ما اعتراف بگیرد و خصوصا با مقاومت آقای محمدی مواجه شد، ناگزیر به روش دیگری دست زد، یعنی نصیحت و توجیه و غیره که در چنین حالی حاجی خطاب به آقای محمدی گفت می‌دانی اینجا کجاست؟ آقای محمدی در جواب گفتند: اینجا جایگاه شیاطین است. سپس حاجی گفت: می‌دانی که من کی هستم. محمدی پاسخ داد: شما هر که باشید من خیلی شما را دوست دارم. حاجی خطاب به محمدی گفت: چرا مرا دوست دارید؟ آقای محمدی گفت: بخاطر اینکه خیلی احمقی.

به هر حال پس از پذیرایی مفصل ما را روانه تک سلول‌ها کردند از آن به بعد ما را به طور جدا جهت بازجویی می‌بردند و ظرف یک هفته که در زندان بودیم، جز اینکه صدای همدیگر را می‌شنیدیم به لحاظ اینکه شب و روزی در زندان نبود و گویا همیشه شب بود، همدیگر را ندیدیم.

ده روز زندان پایان یافت و نمی‌دانیم که چطور شد تا اینکه پس از ده روز لباس ما را پوشاندند و با چشم بسته ما را بیرون بردند. وقتی متوجه شدیم در نزدیکی دانشگاه چشم‌های ما را باز و رها کردند که همان روز با حضور در دانشگاه و دفتر انجمن اسلامی که آقای وحید خراسانی و پدر نیز حضور داشت، به محض مشاهده ما، پدر نیز مرا با زدن سیلی و کتک‌کاری مورد ملامت قرار داد. آقای محمدی به پدر گفت: ایشان به اندازه کافی کتک خورده است لااقل شما ایشان را بیشتر نزنید. پدر با ناسزاگویی و فحش به آقای محمدی اظهار داشت به شما ربطی ندارد. به هر حال پس از ده روز زندان و آزاد شدن، ترجیح دادیم از انجام هرگونه اعمال احساس‌گونه و حساب نشده پرهیز کنیم، و ناگزیر شدیم از ابراز عقیده در ملأ عام و یا اقامه نماز جماعت و شعارنویسی و غیره خودداری نمائیم. که به قول و یا تعبیر آقایان، عاقل و یا سر عقل آمده بودیم. البته تحلیل شخصی ما این بود که عامل اصلی درگیری و ایجاد مشکلات مزبور، آقای دکتر حکاکیان بود، ایشان عضو هیئت علمی دانشگاه و شاید عضوی از اطلاعات بود.