سفر به مشهد

پس از آن جو ناخوشایند در دانشگاه به سوی مشهد رخت سفر بستیم. در چنین شرایطی پس از ورود به مشهد، یکی دو روز بعد به محل سابق مسجد «شیخ فیض محمد» که تخریب و به فضای سبز مبدل شده بود، آنجا با یک جوان سنی از منطقه «خواف» که ملبس به لباس محلی بود، ملاقات کردیم، بدون زمینه قبلی به صحبت کردن و بحث پیرامون تخریب مسجد «شیخ فیض» و تبدیل آن به فضای سبز، پرداختیم.

توضیحا اینکه زمانی که مسجد (شیخ فیض محمد) مشهد تخریب شد، هردو نفر ما به عنوان طلبه در حوزه علمیه (نواب صفوی) مشهد حضور داشتیم و با چشمان خود دیدیم که پس از تخریب مسجد شیخ فیض محمد جامعه اهل سنت مشهد که در خیابان اصلی روبروی بانک ملی مرکزی مشهد لنگهایی که بر دوش داشتند پهن کرده و با صف‌بندی و اقامه نماز، همانند سوگواران عمامه‌ها را از سر برداشته و اشک‌ریزان بر روی چشم‌ها می‌گذاشتند و به ناله و زاری می‌پرداختند، و اکثر جامعه اهل سنت غیور ساکن مشهد را مشاهده کردیم که همه سر شکسته و یکتا پیراهن و ژولیده بودند. جوان طلبه‌ای از ساکنان تقی‌آباد مشهد می‌گفت: روزی پیرمردی را با چهره‌ای نورانی دیدم که سرش شکسته و پا برهنه بود، گفت: می‌خواستم به او غذایی بدهم ایشان در جواب گفتند: عبادتگاه ما شهید شده است! و من هیچ تمایلی به غذا ندارم و در همین لحظه دیدم که اشک از چشمانش جاری شد که قلب هر انسان با وجدانی را جریحه‌دار می‌کرد. ضمن بحث پیرامون تخریب مسجد فیض و تجدید خاطرات با یکدیگر از شخصیت و جایگاه حضرت علی و اینکه بعضی‌ها با طرح مسائل غیر واقعی و خرافی شخصیت آن حضرت را تخریب و مخدوش می‌نمایند، بحث و گفتگو داشتیم.

در همین حال پیرمردی که در کنار فضای سبز پارک و نزدیک به ما نشسته بود و عمامه سبزی به سر داشت و گویا که سید بود، به تصور اینکه ما سنی هستیم و داریم به حضرت علی توهین می‌کنیم، دفعتا با زدن سنگ و یا آجری بر فرخ آقای محمدی زد و وی را طوری مجروح کرد که خون از سرش جاری شد.

پس از سفر دو روزه مجددا به تهران باز گشتیم. در این وقت تقریبا امتحانات به پایان رسیده بود و با نمرات قبولی ترم را پشت سرگذاشتیم. حدودا پنج روز بعد به انجمن اسلامی احضار و پیرامون اعمال خلاف ما، توضیحاتی خواسته شد که اتفاق مزبور اولین جرقه و یا آغاز درگیری‌های ما در ترم دهم و محیط دانشگاه بود.