صفحه نخست تاریخ اسلام چگونه هدایت یافتم؟ - چرا سنی شدم؟ سفر به كردستان (سنندج و سليمانيه عراق)

سفر به كردستان (سنندج و سليمانيه عراق)

پس از مراجعت از سفر سوریه من و آقای محمدی به اتفاق تصمیم گرفتیم از طریق کردستان (سنندج) به سلمانیه عراق نیز سفری داشته باشیم، گر چه تقریبا در مراحل پایانی ترم و آغاز امتحانات قرار داشتیم. اما اعتنایی به درس و امتحانات و غیره نمی‌کردیم.

لذا به سنندج و سپس به مریوان عزیمت نمودیم در مریوان مقدار وجهی که جهت هزینه سفر و پیش‌بینی به همراه داشتیم به سرقت رفت و ما ناگزیر به مراجعت شدیم و به تهران برگشتیم.

پس از اتمام امتحانات و در زمان محدود، مجددا قصد سفر سلیمانیه را کردیم. از طریق سنندج و مریوان و به صورت غیر مجاز به سلیمانیه عراق رفتیم. پس از ورود به سلیمانیه و توقف کوتاه با توجه به اینکه سلیمانیه مرکز و پایگاه سازمان به اصطلاح «مجاهدین خلق» بود. لذا تعدادی از اعضای سازمان از حضور ما در سلیمانیه مطلع شدند که با برقراری ارتباط با ما به قول آنان دانشجو و طلبه فراری بودیم، خواستند تا جذب سازمان آنان شویم اما از آنجایی که ما دارای هدف خاص و اعتقادی و خطی جدای از خط آنان بودیم، از پذیرفتن هرگونه پیشنهاد آنان امتناع ورزیدیم.

پس از مدت زمان کوتاهی با شخصیت روحانی سنی به نام «شیخ ابراهیم» و «شیخ عبدالقادر» که اصالتا ایرانی (سنندجی) و مقیم سلیمانیه بودند، آشنا شدیم و در اوایل ایشان نیز به هیچ وجه حاضر نبودند با ما مجالست و مصاحبت داشته باشند، اما به اصرار و سماجت فراوان و قسم قرآن بالاخره وی را متقاعد نمودیم تا پیرامون معتقدات سنی با ما مجالست و مصاحبت داشته باشد که پس ازحدودا چهار روز همنشینی و بحث با ایشان پیرامون اصول و مبانی اعتقادی سنی دیگر جای هیچ‌گونه شک و تردیدی در جهت تغییر و رویکرد اساسی، و مشخصا پشت کردن به مذهب شیعی و پیوند خوردن به مذهب سنی برای ما باقی نمانده بود. لذا پس از بازگشت به تهران و حضور در دانشگاه، اعتقادات خود را به صورت علنی و آشکار مطرح و یا به عبارتی رسما اعلام نمودیم که ما به مذهب اهل سنت گرویده‌ایم.

وقتی که در مریوان بسر می‌بردیم، یک شب در روستایی خواب بودیم، ناگهان علیرضا محمدی (/) با یک حالت عجیب و خوفناکی از خواب پرید و صدایی سر داد، من نیز بیدار شدم پرسیدم چه شده؟

علیرضا با حالتی که عرق از سر و رویش می‌ریخت، فریاد زد: من امشب رسول الله ص را در خواب دیدم. من شگفت زده از ایشان پرسیدم چه خوابی دیدی؟ ایشان در جواب گفتند: که رسول الله ص را دیدم که در میان جمعی از یارانش نشسته بودند. فرمود: عزیز من را بگویید بیاید. پس از مدتی نگاه کردم، جناب «مولانا» تشریف آوردند. ایشان گفتند: در همین لحظه از هوش رفتم، هنگامی به هوش آمدم مشاهده کردم رسول اکرم ص قرآن و قلم و دفتری به ایشان داده و تشریف بردند وقتی به ما پشت کردند و در حال رفتن بودند، دنبال ایشان رفتم و گفتم یا رسول الله ص من از امت شما هستم.

پیامبر از من ناراحت شد و با خشم و غضب فرمود: شیعه از امت من نمی‌باشد.

بعد از تعریف خواب، همان شب به طور صد درصد و با کمال اطمینان از مذهب خود برگشتیم و به حقیقت پیوستیم.

نحوه نماز خواندن ما که به صورت دست بسته و همانند اهل سنت نماز اقامه می‌کردیم، و همچنین حرف‌ها و حالات ما، توجه اطرافیان را کاملا به خود جلب کرده بود. از این رو ما با برخوردهای انجمن اسلامی دانشگاه یا عکس العمل‌های شدید آنان مواجه شدیم و از چهره و سیمای اساتید و دانشگاهیان دریافته بودیم که با نگاه‌های تحقیر آمیز و تمسخر آمیز و بعضا عباراتی همانند سنی، عمری، وهابی، دشمنان اهل بیت تا حدی تحت فشار روحی و روانی قرار داششیم که وصف آن را ناممکن می‌دانم.

به هر حال طبیعت و اقتضای ذاتی و داشتن عقیده به ما حکم می‌کرد تا در مقابل تمامی فشارهای وارده صبر و ثبات و استقامت داشته باشیم.

پس از اظهار عقیده خویش با بقیه دانشجویان اهل سنت که در دانشکده حدود پانزده نفر بودند، شروع به برگزار کردن نماز جماعت نمودیم.

یک روز بر تخته سیاه کلاس، در دانشگاه با خط درشت نستعلیق نوشتیم «تشیع آئین خدعه و خرافات».

و در زیر آن نوشتیم:

عشق به سنت رسول الله ص ذهنیت هر مسلمانی است، و اهل سنت یعنی عمل بر کردار رسول الله ص که این جهت‌گیری احساسی و حرکاتی از این نوع، فضایی متشنج در دانشگاه ایجاد کرده بود، به نحوی که حاصل این‌گونه برخوردهای احساسی به قول آقایان شرایط غیر قابل تحملی را در دانشگاه به وجود آورد. در چنین اوضاع و احوالی که تقریبا با امتحانات پایان ترم همراه بود، با علیرضا محمدی تصمیم گرفتیم به مشهد مسافرتی داشته باشیم.