برخی از خیانات فاطمیان:

وقتی دولتشان در ایام عاضد ضعیف شد و امور کشور به دست وزیران افتاد و "شاور" و "ضرغام" با هم رقابت کردند، شاور بدین فکر افتاد که سلطه خود را محکم و نفوذش را گسترش دهد و برای این کار از نورالدین محمود کمک خواست؛ نور الدین به او کمک کرد و وقتی عرصه برایش خالی شد به آنچه وعده داده بود وفا نکرد بلکه به املریک شاه فرنگ در بیت المقدس نامه نوشت و از او تقاضای کمک کرد و او را از این‌که نور الدین محمود بر سرزمین مصر مسلط شود ترساند، این بود که املریک به سرعت به او جواب مثبت داده و لشکری را برایش به منظور حمله به نور الدین فرستاد که نور الدین را مجبور به بازگشت به سوی شام نمود اما نور الدین به سرعت آماده شده و در سال۵۶۲ هجری دوباره تلاش کرد، شاور برای بار دوم با فرنگی‌ها نامه‌نگاری کرده و از آنان کمک خواست که در نتیجه آن لشکرهای فرنگیان برای کمک به او آمدند از ترس این‌که مبادا نور الدین بر مصر دست یافته و آن را به بلاد شام ضمیمه نموده و مرکزشان را در بیت المقدس تهدید کند.

وقتی نظامیان فرنگی به مصر رسیدند لشکر شاور ومصریان به آن‌ها ملحق شده در محلی به نام البابین (نزدیک إلمنیا) با نورالدین روبرو شدند، پیروزی با لشکر نور الدین محمود بود، سپس به سوی اسکندریه حرکت کردند، لشکرهای صلیبی اسکندریه را از سوی دریا، و ارتش شاور و وفرنگی‌های بیت المقدس آن را از سوی خشکی محاصره کرده بودند و صلاح الدین-که از فرماندهان نور الدین بود-به اندازه کافی سرباز نداشت تا بتواند محاصره را بشکند برای همین از اسد الدین شیرکوه کمک خواست، اسدالدین به سرعت برای نجات او حرکت کرد و طولی نکشید که فرنگ و شیعیان شاور از صلاح الدین تقاضای صلح و آتش بس کردند و صلاح الدین با شرط این‌که فرنگی‌ها سرزمین مصر را ترک کنند آتش‌بس را پذیرفت.

اما فرنگیان با این صلح عملاً مصر را ترک نکردند بلکه با شاور معاهده‌ای را بستند که از مهمترین مفاد آن همانطور که ابن واصل می‌گوید این بود که: «در قاهره پایگاهی نظامی داشته باشند به طوریکه دروازه‌هایش به دست سوارکاران آن‌ها باشد تا نورالدین محمود از فرستادن لشکرش به سوی آن‌ها امتناع ورزد و نیز دو طرف اتفاق کردند که سالیانه صدهزار دینار از درآمد مصر به صلیبیان داده شود» [۵۱].

زمان زیادی از رفتن فرنگی‌ها در این سال نگذشته بود که دوباره در سال ۵۶۴ هجری بازگشتند.

ابن کثیر در این باره می‌گوید: «فرنگ در سرزمین مصر طغیان کردند و این به خاطر آن بود که شاور پایگاهی نظامی را در اختیار آنان قرار داده بود که از آن طریق گروه گروه بر اموال و خانه‌ها مسلط می‌شدند و جایی نماند که بر آن مسلط نشوند و ساکنان مسلمانشان را از آن بیرون نکنند تا این‌که اکثر جنگجویانشان در مصر ساکن شدند، وقتی فرنگی‌ها این اخبار را شنیدند از هر سوراخ و سنبه‌ای به همراه شاه عسقلان با لشکر بزرگی به سوی مصر حرکت کردند و در ابتدا شهر بلبیس را گرفته و بسیاری از مردمش را کشته و بقیه را اسیر کرده و در آن اطراق کرده و وسایلشان را در آنجا گذاشته و آنجا را قرار گاهی برای خود کردند سپس به سوی قاهره حرکت کردند. شاور وزیر به افرادش دستور داد که شهر را به آتش بکشند تا ساکنان آن بیرون بروند که در نتیجه آن اموال زیادی از مردم از بین رفت و مردمان بسیاری مردند و هرج و مرج شد و آتش پنجاه و چهار روز ادامه داشت، آنگاه عاضد فاطمی موی همسرانش را برای نورالدین فرستاد و گفت: به دادم برس و همسرانم را از دست فرنگی‌ها نجات بده و قول داد که یک سوم خراج مصر را به او بدهد، نورالدین شروع به تجهیز لشکر کرد تا به سمت مصر برود، وقتی شاور فهمید که لشکر نورالدین نزدیک می‌شود به شاه فرانسه نامه نوشته و گفت: مودت و محبت مرا با خود می‌دانید اما عاضد موافقت نمی‌کند که شهر را تسلیم کنیم، به این ترتیب از آن‌ها عذرخواهی کرده و با پرداخت یک میلیون دینار با آن‌ها صلح کرد و به طمع بازگشت آن‌ها هشتصد هزار از این مبلغ را به سرعت برایشان فرستاد، فرنگی‌ها با ترس از لشکر نورالدین و با طمع به بازگشت دوباره به آن، باز گشتند و شاور برای گرفتن طلایی که به فرنگی‌ها قول داده بود به مردم فشار آورد...» [۵۲]

دیدید که خیانت‌های روافض خبیث چه بلاهایی را بر سر مسلمین آورده است؟، فرنگ را وارد کشور می‌کند و برایشان پایگاهی نظامی قرار می‌دهد و اموال بلاد و ثروات آن را غارت کرده و نوامیسشان را بر باد داده و می‌سوزاند و ویران می‌کند و تخریب می‌نماید و قسمتی از درآمد کشور را نیز حق خود می‌کند.

آیا این تا حد زیادی شبیه خیانت‌های آن‌ها در عراق نیست؟ با آمریکایی‌ها مکاتبه کرده و در صفوف آن‌ها جنگیدند و پایگاه‌شان را برپا کرده و مراکزشان را نیرومند کرده و ثروات بلاد را به یغما بردند، إنا لله وإنا إليه راجعون، بارالها! از خائنان انتقام بگیر حتی اگر از اهل سنت باشند.

[۵۱] ابن واصل/ مفرج الکروب بنی فی اخبار بنی ایوب ص۱۲۵. [۵۲] البدایة والنهایة ۱۲/۲۲۵.