صبر کن، اعتراض نکن

به خاطر دارم که شخصی در مورد فن گفتگو سخن می‌گفت و داستان حضرت یوسف÷ را ذکر نمود وقتی به این آیه رسید:

﴿وَدَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَيَانِ قَالَ أَحَدُهُمَا إِنِّي أَرَانِي أَعْصِرُ خَمْرًا وَقَالَ الْآخَرُ إِنِّي أَرَانِي أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِي خُبْزًا تَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْهُ نَبِّئْنَا بِتَأْوِيلِهِ إِنَّا نَرَاكَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ٣٦ [يوسف: ٣٦].

«و به اتفاق یوسف دو نفر دیگر نیز داخل شدند، یکی گفت: من در خواب دیدم که آب انگور می‌گیرم تا شراب شود و دیگری گفت: من در خواب دیدم سینی پر از نان روی سر نهادم و پرنده از آن می‌خورد».

باز در چهره حاضرین تامل نموده و از آنان پرسید:

دو جوان با او در زندان داخل شدند، راستی کدامیک اول داخل شد، یوسف یا دو جوان؟

یکی صدایش را بلند نمود و گفت: یوسف.

دیگری گفت: نه نه دو جوان.

سومی گفت: نه نه بلکه یوسف، آری، یوسف.

چهارمی از خود زیرکی نشان داده و گفت: همگی باهم داخل شدند؛ باز پنجمی صدایش را بلند نمود و سر و صدا بسیار شد تا این که موضوع اصلی از یاد رفت.

چنین به نظر می‌رسید که سخنران همین قضیه را در نظر داشته است. از این رو به چهره‌های آنان تأمل می‌نمود و وقت از دست می‌رفت و آنگاه یک لبخند طولانی نمود و به آنان اشاره نمود تا صدای‌های‌شان را پایین آورند و باز گفت:

مشکل چیست؟ ابتدا یوسف داخل شده یا آن‌ها! آیا این مساله شایسته این همه اختلاف است؟!

به هرحال، اگر شما در واقعیت‌های ما دقت نمایید در بسیاری مواقع می‌بینید ما به اعتراضات بی‌موردمان به سخنان کسانی که داستانی حکایت می‌کنند، مردم را از خود دل نگران ساخته و از دست می‌دهیم.

شخصی به حکایت داستانی مشغول است؛ از آن طرف کسی اعتراض نموده و با اعتراض به چیزهایی که به داستان تأثیری نمی‌گذارند، شیرینی و جذابیت سخن را از او می‌گیرد.

آری، بر مردم چنان سنگین نباش که بر هرچیزی اعتراض نمایی.

به یاد دارم که برادرم «سعود» وقتی هفت سال داشت برای نماز عشاء به مسجد رفت و چنین به نظر می‌رسید که مقداری عجله دارد و امام در اقامه نماز مقداری تأخیر نموده است.

وقتی از این بابت به تنگ آمد نزد مؤذن که پیرمردی مسن بود و گوش‌هایش نیز ضعیف بودند رفت و پشت سرش ایستاد.

آنگاه بینی‌اش را گرفت و کوشش کرد تا صدایش را تغییر دهد و گفت: تکبیر اقامه را بگو و سپس از مسجد فرار نموده و بیرون رفت.

اما مؤذن که چیزی نمی‌شنید تا جهت اقامه نماز برخیزد و برخی از نمازگذاران متوجه شدند. لذا مؤذن نشست و از روی خشم نگاه می‌کرد و می‌خواست بچه را ببیند تا او را تنبیه کند.

صحنه شگفت‌انگیزی بود؛ اما من آن را برای شگفتی‌اش ذکر ننمودم.

بلکه چند روز بعد ما در جلسه‌ای نشسته بودیم که یکی از اهل مجلس این ماجرا را ذکر نمود و در اثنای آن گفت: سعود عجله داشت؛ زیرا می‌خواست با پدرش به دریا برود. علیرغم این که ریاض یک منطقه صحرایی است و در کناره ساحل دریا قرار ندارد.

از این جهت من حیران ماندم آیا داستانش را فاسد نموده و بر او اعتراض نمایم یا این که این تأثیری در داستان ندارد و نیازی به اعتراض و کسب دشمنی نیست، از این جهت دومی را ترجیح داده و خاموش ماندم.

گاهی شما به چیزی اعتراض می‌نمایی که اصلاً آن را نفهمیده‌ای، شاید او عذری دارد و شما او را نکوهش می‌کنی.

«زیاد» یک فرد مهربان بود و بر نصیحت مردم حرص و علاقه داشت، روزی با ماشینش در کنار چراغ قرمز توقف نمود که صدای موسیقی با سبک غربی بالایی به گوشش رسید. تعجب کرد که این صدا از کجاست، به این طرف و آن طرف نگاه می‌کرد و متوجه شد که از سمت ماشین بغلی است.

راننده آن صدایش را تا آخر بالا نموده است به طوری که همه افراد دور و نزدیک صدایش را می‌شنوند.

لذا «زیاد» به سوی وی بوق می‌زد و کوشش می‌کرد تا او را متوجه سازد که مقداری صدای ضبط را پایین بیاورد، اما آن شخص نگاه نمی‌کرد و به او پاسخ نمی‌داد.

طوری به نظر می‌رسید که وی از شدت صدای موسیقی طوری متأثر شده که متوجه اطرافیانش نیست.

«زیاد» تلاش می‌کرد تا چهره راننده را که آن را به رومالش پوشیده بود ببیند و چون او را دید متوجه شد که ریشش چهره وی را پوشانده است! شگفتی زیاد بیشتر شد! شخصی با این شکل و قیافه به جای این که به قرآن گوش دهد به شنیدن موسیقی مشغول است آن هم با صدای خیلی بلند!

چراغ سبز روشن شد و ماشین‌ها حرکت نمودند.

«زیاد» خیلی اصرار داشت تا این فرد را نصیحت کند، لذا به دنبال وی حرکت نمود تا این که وی در کنار یک مغازه توقف نمود تا چیزی خریداری نماید.

«زیاد» نیز در کنارش توقف نمود و با دقت به وی نگاه می‌کرد تا لباس‌هایش کوتاه و ریش‌هایش گنجان‌اند.

از این رو وسواس به قلبش هجوم آوردند و ظاهراً شاید توقف نمود تا یک پاکت سیگار خریداری نماید!

شخص از مغازه بیرون شد در حالی که یک مجله اسلامی به دست داشت!

زیاد تاب نیاورد و با یک لطف و محبت گفت: برادر! ببخشید آی! [١٢١] اما آن شخص به وی جواب نداد و توجه ننمود.

باز زیاد صدایش را بلندتر گرفت و گفت: آی، آی. ببخشید برادر، گوش کن! تا این که آن شخص به ماشینش رسید و سوار شد و به او نگاه نکرد.

زیاد در حالی که خشمگین بود، از ماشینش پایین آمد و نزد او رفت و گفت: برادر خدا شما را هدایت کند، مگه نمی‌شنوی؟!

آن شخص به وی نگاه کرد و لبخندی زد و ماشینش را روشن نمود و فوراً صدای ضبط را با وضعیت اسفناکی بالا نمود.

در این هنگام زیاد به شدت خشمگین شد و گفت: برادر عزیزم! حرام است بر شما، چرا مردم را اذیت می‌کنی؟!

باز آن شخص به لبخندش افزود در حالی که موسیقی با صدای بلند روشن بود! زیاد بیشتر به خشم آمد و چهره‌اش زرد و سرخ می‌شد و صدایش را بالا آورد تا او بشنود.

وقتی آن مرد دید که کار به اینجا کشیده شده است، با دستش به گوش‌هایش اشاره نمود و آن‌ها را می‌بست.

باز دفتر کوچکی از جیبش بیرون آورد که در صفحه اول آن نوشته بود: من نمی‌شنوم.

خواهش می‌کنم منظورتان چیست آن را اینجا بنویسید!

اشاره...

خداوند می‌فرماید:

﴿وَكَانَ الْإِنْسَانُ عَجُولًا١١ [الإسراء: ١١].

«یعنی انسان موجودی عجول و شتاب‌کننده است».

«پس مواظب باش شتاب‌زدگی شما بر خواسته‌ی شما غلبه نکند».

[١٢١] مخفف آقای در اصطلاح عامیانه.