صفحه نخست عقاید (کلام) امامت در پرتو نصوص امام صادق از خداوند می‌طلبد که امامت را در پسرش اس...

امام صادق از خداوند می‌طلبد که امامت را در پسرش اسماعیل قرار دهد و ذکر اختلاف شیعه در خصوص آن

همانا قضیۀ فرزند دیگر صادق که اسماعیل می‌باشد بسی دشوارتر و مصیبت او بسیار گسترده‌تر است، شاید تعجب‌آورترین نکته‌ در قصۀ اسماعیل آن باشد که پدرش امام صادق او را تجلیل و بر بقیۀ فرزندانش مقدم‌تر می‌دانست، بلکه روایات شیعه به ما می‌گویند که صادق در دعاهایش از خداوند می‌خواست که امامت را به اسماعیل عطا فرماید، این پریشانی بزرگ و تشویش خطیری است و گمان نمی‌کنم که هیچ کس از مدعیان وجود نص بتوانند آن را توجیه کنند، اشکالی ندارد و اینک مثالی را ذکر می‌کنیم.

شیعه روایت می‌کنند که صادق گفت: من دربارۀ فرزندم اسماعیل با خداوند به‌ مناجات پرداختم که او را امام پس از خودم قرار دهد، خداوند نخواست که او امام باشد و امامت را به فرزندم موسی عطا فرمود[۴۶۹] .

و در روایت دیگری گفت: از خداوند خواستم که امامت را در فرزندم اسماعیل قرار دهد، اما خداوند ابا داشت مگر این‌که امامت به ابی‌الحسن سپرده‌ شود[۴۷۰] .

و به زودی مثال دیگری را برای تو خواهم آورد، بلکه آن طور که برمی‌آید امر امامت پس از صادق به او (اسماعیل) می‌رسید اگر او در عهد پدرش فوت نمی‌کرد. شیعه از امام صادق روایت می‌کنند که گفت: هیچ بدائی بزرگتر از بداء فرزندم اسماعیل برای خداوند اتفاق نیفتاده است.

این نوع نصوص، بزرگترین دلایلی است که شیعیان اسماعیلی به آنها استدلال می‌کنند، که میلیون‌ها طرفدار دارد و در گوشه و کناره‌های دنیا منتشر شده‌اند، این همه نکات گنگ و نامفهوم باعث شده‌اند که بسیاری از یاران صادق معتقد به امامت او (اسماعیل) باشند و چنان‌که ولید بن صبیح ذکر نموده، معتقد باشند که‌ پدرش به او وصیت نموده است، از این‌رو که گفته: با مردی بنام عبدالجلیل دوستی و محبت قدیمی داشتیم. عبدالجلیل گفت: به درستی ابوعبدالله سه سال قبل از مرگ فرزندش اسماعیل به‌ امامت او وصیت نمود[۴۷۱] .

از سمع کردین روایت شده که‌ گفت: خدمت ابی‌عبدالله رسیدم که‌ اسماعیل نیز نزد او بود، گفت: ما در آن هنگام، پس از پدرش به او اقتداء می‌کردیم و او را امام قرار می‌دادیم... تا آخر روایت[۴۷۲] .

از فیض بن مختار روایت شده که‌ گفت: به ابی عبدالله گفتم: فدایت شوم، دربارۀ زمین چه می‌فرمائید؟ آیا آن را از سلطان قبول کنم و سپس از کس دیگری به اجاره بگیرم، در مقابل هر آن‌چه که خداوند از آن می‌رویاند، نصف یا یک سوم، یا کمتر از آن و یا بیشتر برای من باشد، آیا این اشکالی ندارد؟ گفت: اشکالی ندارد. فرزندش اسماعیل گفت: ای پدر! آن طور نیست. گفت: ای فرزندم! مگر من اینگونه با کارگر خودم معامله نمی‌کنم؟ آیا به خاطر همین نبود که بسیاری از اوقات به تو می‌گفتم: همراه من باش؟ اسماعیل بلند شد و بیرون رفت. پس گفتم: فدایت شوم، چرا اسماعیل همراه و ملازم تو نیست که اگر تو رفتی امر خلافت به او می‌رسد چنان که پس از پدرت امر خلافت به تو رسیده است؟ گفت: ای فیض! اسماعیل با من آن‌گونه نیست که من با پدرم بودم. گفتم: فدایت شوم، شکی در آن نداشتیم که پس از تو کوچ و بار به او می‌رسد، اگر آن‌چه که ما از آن می‌ترسیم خدای نکرده رخ دهد - و از خداوند طلب عافیت می‌کنیم - پس به چه کسی می‌رسد؟ به من نگفت. پس زانویش را بوسیدم و گفتم: رحم به‌ پیریم کن، اینک آتش در انتظار ماست، (یعنی می‌ترسم بمیرم و امام خودم را نشناسم و داخل آتش جهنم شوم - مترجم) به خدا قسم اگر من می‌دانستم پیش از تو می‌میرم، اهمیتی به آن نمی‌دادم، اما می‌ترسم بمانم و پس از تو بمیرم. ابوعبدالله ملاقات امام پس از خودش را ذکر کرد و فیض می‌گفت: بیشتر برایم توضیح بده... تا این‌که ابوعبدالله به فیض گفت: امام پس از خودش موسی است و گفت: بلند شو به حق او اقرار کن، گفت: بلند شدم دست و سرش را بوسیدم و برای او دعا کردم. ابوعبدالله گفت: اما بار اول اجازه نداشتم به تو بگویم. گفتم: فدایت شوم، آیا از طرف تو به دیگران خبر دهم؟ گفت: بله به همسرت و فرزندان و دوستانت خبر بده، گفتنی است که‌ همسر و فرزندانم و یونس بن ظیبان از دوستانم را به‌ همراه داشتم و هنگامی که به آنها خبر دادم، خدا را سپاس و شکر نمودند. یونس گفت: به خدا قسم باید از خود امام بشنوم (یونس مردی عجول بود)، لذا بیرون رفت و به دنبال او رفتم، هنگامی که به دم در رسید، شنیدم ابوعبدالله به او می‌گفت: موضوع همان است که فیض به تو گفته است، ساکت شو و به سوی ما بیا. گفت: شنیدم و فرمانبرداری کردم[۴۷۳] .

آن‌گونه که برمی‌آید این همه توضیح و بیان او را قانع نکرده است و همواره با سؤال‌هایش با ابوعبدالله ملاقات می‌کرد، می‌گفت: دستم بگیر تا از آتش جهنم رستگار شوم، چه کسی پس از تو امام ما است؟ در آن هنگام ابوابراهیم که‌ هنوز پسر بچه‌ای بود، داخل شد. ابوعبدالله‌ با اشاره‌ به‌ او گفت: فقط این صاحب و امام تو است، پس به او تمسک کن[۴۷۴] .

از اسحاق بن عمار روایت شده که‌ گفت: دین و اعتقاد برادرم اسماعیل برای ابوعبدالله توصیف شد، گفت: گواهی می‌دهم که به جز الله هیچ اله‌ و معبود به حقی وجود ندارد و گواهی می‌دهم که محمد فرستاده خدا است و شما... یکی یکی ائمه را توصیف کرد تا این‌که به ابی‌عبدالله رسید، گفت: و اسماعیل پس از تو است؟ گفت: امّا اسماعیل خیر[۴۷۵] .

چنان که ملاحظه می‌کنید روایات در مورد اسماعیل مضطرب هستند؛ برخی او را تعظیم می‌کنند -چنان که دیدی- و برخی او را مذمت می‌کنند چنان که برخی از مذمتها ذکر شد و اینک مذمتهای بیشتری در مورد اسماعیل:

از صادق روایت شده که در مورد اسماعیل از او سؤال شد، پس گفت: او عاصی و نافرمان است، نه مانند من و نه مانند اجداد من است[۴۷۶] .

او از دست‌درازی بر پدرش خودداری نمی‌کرد و در مورد پدرش می‌گفت: سؤالات مردم را نمی‌فهمد، مانند روایت فیض بن مختار که از صادق سؤال کرد: فدایت شوم، آیا زمینهای زراعتی و باغها را از آنها بگیریم و به بیشتر از آن‌چه که به آنها داده شده است، بدهیم؟ گفت: اشکالی ندارد، اسماعیل فرزندش به او گفت: ای پدر! تو نمی‌فهمید. ابوعبدالله گفت: من نمی‌فهمم، به تو می‌گویم ملازم و همراه من باش و اینگونه مباش، اسماعیل با حالت عصبانی بلند شد[۴۷۷] . اسماعیل در بسیاری از مسائل با پدرش مخالفت می‌کرد[۴۷۸] .

بعد از این همه و پس از چند سطر از این روایات می‌بینید که شیعه از عمار بن حیان روایت کرده‌اند که گفته: ابوعبدالله در مورد نیکی فرزندش اسماعیل به من خبر داد و گفت: من خیلی اسماعیل را دوست دارم و محبتش نزد من بیشتر شده است[۴۷۹] .

به هر حال ما کاری به این همه اضطراب و پریشانی در روایات نداریم، این همه پریشانی علامت و عادت روایات شیعه است و به بحث خود برمی‌گردیم.

پس از آن‌که اسماعیل در قید حیات پدرش فوت کرد و بسیاری از یارانش به امامت وی - در این باره‌ مثالهایی را ذکر نمودیم - اعتقاد یافته‌ بودند، لذا در راستای قانع کردن یارانش تلاش نمودند و تأکید کردند که او مرده است.

شیعه می‌گویند: صادق، داود بن کثیر رقی و حمران بن اعین و ابوبصیر را به نزد خود خواند، و مفضل بن عمر به همراه گروهی متشکل از سی نفر داخل شدند. صادق گفت: ای داود! آن پردۀ روی اسماعیل را کنار بزن. داود پرده را کنار زد. صادق گفت: خوب در آن دقت کن، ببین آیا زنده است یا مرده؟ داود گفت: مرده است. داود شروع نمود و اسماعیل را به همۀ آنها نشان داد. صادق گفت: خدایا تو شاهد باش، سپس دستور داد تا او را غسل کنند و کفن و دفن نمایند.

سپس گفت: ای مفضل! جامۀ روی صورتش را بردار. مفضل جامه را برداشت، گفت: آیا اسماعیل زنده است یا مرده؟ همگی نگاه کنید. پس گفتند: سرور ما بلکه او مرده است. صادق گفت: آیا مرگ او را مشاهده نمودید و یقین پیدا کردید؟ گفتند: بله. حاضرین از عمل صادق تعجب کردند. صادق گفت: خدایا تو گواه باش. سپس اسماعیل را برداشتند و به قبر بردند، پس هنگامی که در قبرش گذاشته شد گفت: ای مفضل! جامۀ روی اسماعیل را بردار، مفضل جامه را برداشت و صادق خطاب به‌ جماعت حاضرین گفت: نگاه کنید که‌ آیا او مرده است یا زنده؟ گفتند: ای دوست خدا! مرده است. صادق گفت: خدایا! تو گواه باش[۴۸۰] . به خاطر شدت اعتقاد یاران اسماعیل به امامت او و این‌که مرگ او در میان یارانش مسئله‌ای انکارناپذیر بود، شیعیان مخالف اسماعیل و یارانش مرگ او و بدون امام ماندن یارانش را از آنها به عیب می‌گرفتند، اینک هارون بن خارجه گفت: هارون بن سعد عجلی به من گفت: آن اسماعیلی که شما چشم به او دوخته بودید، از دنیا رفت و مرد، و جعفر پیرمردی مسن است و فردا یا پس فردا می‌میرد و شما بدون امام خواهید ماند، نمی‌دانستم چه بگویم[۴۸۱] .

تنها شیاطین انس از مرگ اسماعیل سوء استفاده ننمودند، بلکه آنگونه که معلوم می‌شود این سوءاستفاده به شیاطین جن نیز رسیده است. شیعه گمان می‌کنند که صادق گفته: شیطانی خود را در صورت اسماعیل نمایان کرد، تا مردم به آن فتنه زده شوند، و به درستی شیطان نمی‌تواند نه در صورت پیامبری و نه وصی‌ای خود را نمایان کند، هر کسی به تو گفت که: فرزندم اسماعیل زنده است و نمرده، آن شیطان بوده که در صورت اسماعیل برای او نمایان شده است؛ همواره من از خداوند درخواست می‌کنم که فرزندم اسماعیل را زنده کند تا او پس از من قیم شما باشد، اما خواست خداوند چنین نبود[۴۸۲] .

[۴۶۹] کتاب زید النرسی: (۴۹)، البحار: (۴۷/۲۶۹)، إثبات الهداة: (۳/۱۷۰). [۴۷۰] البصائر: (۴۷۲)، البحار: (۲۳/۷۲) (۴۸/۲۵)، إثبات الهداة: (۳/۱۶۵). [۴۷۱] غیبة النعمانی: (۱۷۸)، البحار: (۴۸/۲۲). [۴۷۲] الاختصاص: (۲۹۰)، البصائر: (۹۷)، البحار: (۴۷/۸۲) (۴۸/۲۵)، إثبات الهداة: (۳/۱۶۵). [۴۷۳] غیبة النعمانی: (۲۲۴)، البصائر: (۹۶)، رجال الکشی: (۲۲۶)، إعلام الوری: (۲۸۹)، البحار: (۴۷/۸۳، ۲۵۹) (۴۸/۱۴، ۲۶)، الکافی: (۱/۳۰۹)، إثبات الهداة: (۳/۱۵۷، ۱۶۴، ۱۶۸). [۴۷۴] الإرشاد: (۳۰۸)، إعلام الوری: (۲۸۸)، البحار: (۴۸/۱۸)، الکافی: (۱/۳۰۷)، إثبات الهداة: (۳/۱۵۶). [۴۷۵] غیبة النعمانی: (۲۲۴)، البحار: (۴۷/۲۶۱). [۴۷۶] کمال‌الدین: (۷۶)، البحار: (۴۷/۲۴۷). [۴۷۷] غیبة الطوسی: (۳۳)، البحار: (۴۷/۲۵۹) (۴۸/۲۶) [۴۷۸] برای نمونه نگاه کن: الکافی: (۵/۲۹۹)، البحار: (۴۷/۲۶۷). [۴۷۹] البحار: (۴۷/۲۶۸) (۷۴/۸۱). [۴۸۰] المناقب: (۱/۲۶۶)، غیبة النعمانی: (۲۲۷)، البحار: (۴۷/۲۴۲، ۲۵۴) (۴۸/۲۱، ۲۹۵) و نیز نگاه کن: الإرشاد: (۳۰۴)، فرق الشیعة: (۶۷) حاشیه. [۴۸۱] غیبة الطوسی: (۲۸)، معجم الخوئی: (۱۹/۲۲۷)، البحار: (۴۹/۲۶)، إثبات الهداة: (۳/۲۴۰، ۱۶۲). [۴۸۲] اصل زیدالنرسی: (۴۹) از اصول شانزدگانه، البحار: (۴۷/۲۶۹)، إثبات الهداة (۳/۱۷۰)، کمال‌الدین: (۷۶)، المناقب: (۱/۲۶۶).